برای آنکه خطوط چهره اش از خاطرم می گریزد…

اوت 6, 2010 at 20:54 (غمهای شادی بخش, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , , )

1-

من عشق ام را در سال بد یافتم

که میگوید «مایوس نباش»؟-

من امیدم را در یاس یافتم

مهتاب ام را در شب

عشق ام را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم

گر گرفتم

احمدشاملو

2-

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم میدهد. لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است. لحظه یی ست اندوه بار و توانفرسا. اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز. باری گریختن تنها از احساسات کودکانه خبر میدهد اما تکرار در گریز ثبات در عشق را اثبات میکند. عشق وابستگی ست. انحلال کامل فردیت است در جمع. عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست. آنچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشه پایان آن جدایی است.

نادر ابراهیمی

3-

می اندیشیدم که گناه

تکرار تجربه هاست

وشیطان از دریچه صدف پوسیده یی سرک کشید و گفت:

خداوند اداره جهان را به انسان سپرده است!

در ساحل بودم

از مرغ دریایی ندا رسید

هیچ کلمه یی سفیدی حضور مرا آیینه نمیشود!

گوش دادم به سقوط بلوط پیر

در جنگل انبوه پشت سرم…

و باد ندا داد:

راز جاودانگی را در قوزک پایش بخوان!

و نهال نو گفت:

روز و شب و حیات مرا کفاف میدهد!

زمستانی از پی زمستانی میگذشت

تا در بامدادی سفید

شعله یی در هیات زنی دستش را بر شانه سردم گذاشت!

حسین پناهی

4-

امروز برای من روز خوبی نیست. روز بد تنهایی است. اینجا را غباری گرفته است. پنجره ها نمیخندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است اما یاد انسان را بیمار میکند. اینجا هیچ کس نیست که غروبها به من خوشامد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. روز بد تنهایی مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.

مرگ روزهای خوب را

مرگ هعمه حکایتهارا

به من بازگرد هلیای من

نادر ابراهیمی

5-

تو آهویی

آهو همیشه میرود

فرامرز سه دهی

پی نوشت: می خوام حرفهام  رو بزنم اما اینقدر شجاع نیستم که رودررو و مستقیم بگم پس پناه میبرم به دیگران

Advertisements

پایاپیوند 6 دیدگاه