مردونه-زنونه…

اوت 15, 2010 at 21:30 (هنر, جامعه شناسی) (, , , , )

 

چه چیزی در یک زن وجود داره که مرد رو جذب میکنه؟

 چند روز پیش فیلم a woman is a womanساخته زان لوک گدار رو می دیدم و شعر زیر که آنجلا خوشگله میخونه خیلی برام جالب بود:

«مردم همیشه متعجبن که چرا

مردا دیوونه میشن وقتی من قدم برمیدارم

واقعا آسونه. حقیقت سادس برای دیدن

سینه هایی دارم که فریاد مردا رو درمیاره

و چشمهایی که مثل گوهر ارغوانیه

یه یقه ملوانی کوچک

و زیرپوش ساخته شده از…

من فقط وقتایی ازش متنفرم که زوده

و من لباس از تنم درمیارم

من فقط وقتایی دوستش دارم که

کسی پشتم رو لمس کنه

من همیشه از اون زنایی هستم که میگن: بله آقا

وقتی مردی میگه :بریم عزیزم

چون وقتی که یه مرد عاشق میشه

دیگه وقتی واسه نق زدن و هیاهو نیست

من از اون دخترای مودب نیستم

من واقعا خیلی بی رحمم

اما مردا هرگز یاوه سرایی و غوغا نمیکنن

چون من

خوشگلم»

واقعا این سوال رو برام پیش آورد که به عنوان یک مرد چقدر از روابط و برخوردهام بر اساس خوشگلی طرف مقابل و یا کلا انگیزه جنسی شکل میگیره؟ آیا مردها همه شهوت پرست هستن ؟ و اساسا شهوت پرستی چیز بدیه یا طبیعیه؟ یاد سرود پنجم از کتاب دوزخ نوشته دانته افتادم. مربوط به طبقه دوم جهنم (طبقه شهوت پرستان) جایی که دانته با فراچسکا حرف میزنه. فرانچسکا زنی زیبا بوده که همسر یک شوالیه دلیر اما زشت بوده. فرانچسکا عاشق برادر همسرش میشه و مدتها باهاش رابطه داشته تا اینکه همسرش متوجه میشه و هردو رو میکشه. فرانچسکا به دانته میگه:

«سرزمینی که من زادم در کرانه ای واقع است که رود پو به آن سرازیر میشود تا آنجا همراه شعبات دیگرش آرامش گزیند. عشق که در دلهای حساس درمیگیرد این کس را که میبینی شیفته آن پیکر زیبایی کرد که به زور از منش ستاندند. و این کار را چنان کردند که هنوز از آن در رنجم. عشق که هیچ محبوبی را از مهر عاشق محروم نمیدارد از این دلدار من لذتی چنانم بخشید که هنوز نیز چنانکه میبینی ترکم نگفته است. عشق ما هر دو را به جانب مرگی واحد برد و اکنون حلقه قابیل در انتظار آن کس است که زندگی را از ما ستاند…

دردی بزرگتر از یاد روزگاران خوشی در دوران تیره روزی نیست. اگر تو چنین سخت مشتاق شناسایی بنیاد عشق مایی من همچو آن کس کنم که می گرید و سخن میگوید: روزی ما برای سرگرمی خود داستان استیلای عشق را بر لانچیالتو می خواندیم. تنها بودیم و هیچ گمان بد نمیبردیم. چندین بار آنچه خواندیم دیدگانمان را به جستجوی هم واداشت و رنگ از چهره هایمان بگردانید. اما فقط سطری از کتاب بود که ما را مغلوب کرد. چون بدانجا رسیدیم که عاشق لبخند دلداده خویش را با بوسه ای درآمیخت این یاری که دیگر هرگز از من جدا نخواهد شد سراپا لرزان بر دهانم بوسه ای نهاد.»

وقتی این بخش کتاب رو میخوندم با خودم فکر کردم هیچ اثری از پشیمونی در فرانچسکا نیست حتی با وجود اینکه به جهنم رفته. اگر شهوت پرستی اینقدر محکم و ممتد باشه مسلما چیز بدی نیست! به گفته شاملو:

«لبان ات

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند

که جاندار غارنشین از آن سود میجوید تا به صورت انسان درآید

و گونه های ات

با دوشیار مورب

که غرور تو را هدایت میکنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم»

 

Advertisements

پایاپیوند 13 دیدگاه

برای آنکه خطوط چهره اش از خاطرم می گریزد…

اوت 6, 2010 at 20:54 (غمهای شادی بخش, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , , )

1-

من عشق ام را در سال بد یافتم

که میگوید «مایوس نباش»؟-

من امیدم را در یاس یافتم

مهتاب ام را در شب

عشق ام را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم

گر گرفتم

احمدشاملو

2-

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم میدهد. لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است. لحظه یی ست اندوه بار و توانفرسا. اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز. باری گریختن تنها از احساسات کودکانه خبر میدهد اما تکرار در گریز ثبات در عشق را اثبات میکند. عشق وابستگی ست. انحلال کامل فردیت است در جمع. عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست. آنچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشه پایان آن جدایی است.

نادر ابراهیمی

3-

می اندیشیدم که گناه

تکرار تجربه هاست

وشیطان از دریچه صدف پوسیده یی سرک کشید و گفت:

خداوند اداره جهان را به انسان سپرده است!

در ساحل بودم

از مرغ دریایی ندا رسید

هیچ کلمه یی سفیدی حضور مرا آیینه نمیشود!

گوش دادم به سقوط بلوط پیر

در جنگل انبوه پشت سرم…

و باد ندا داد:

راز جاودانگی را در قوزک پایش بخوان!

و نهال نو گفت:

روز و شب و حیات مرا کفاف میدهد!

زمستانی از پی زمستانی میگذشت

تا در بامدادی سفید

شعله یی در هیات زنی دستش را بر شانه سردم گذاشت!

حسین پناهی

4-

امروز برای من روز خوبی نیست. روز بد تنهایی است. اینجا را غباری گرفته است. پنجره ها نمیخندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است اما یاد انسان را بیمار میکند. اینجا هیچ کس نیست که غروبها به من خوشامد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. روز بد تنهایی مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.

مرگ روزهای خوب را

مرگ هعمه حکایتهارا

به من بازگرد هلیای من

نادر ابراهیمی

5-

تو آهویی

آهو همیشه میرود

فرامرز سه دهی

پی نوشت: می خوام حرفهام  رو بزنم اما اینقدر شجاع نیستم که رودررو و مستقیم بگم پس پناه میبرم به دیگران

پایاپیوند 6 دیدگاه