واگویه های بیشرمانه

سپتامبر 10, 2010 at 20:09 (چرندیات, غمهای شادی بخش) (, , )

من نمیدانم شرم چیست و حیا چیست

و نمیدانم هنگامی که گورمان را از پوست خاک و استخوان آجر انباشتند

شرم چه خواهد کرد از برایمان!

من نمیدانم شرم چیست

من نمیدانم حیا چیست و نمیدانم اخلاق چیست

لابد شرم یک اخلاقیت مطلق است!!!

من که نمیدانستم شرم چیست گفتم :»لبی باید بوسید»

و کسی که میدانست شرم چیست گفت :»لب مار شکست را و رسوایی را!«

من که نمیدانم شرم چیست گفتم :»تشنه ام»

و کسی که میداند شرم چیست گفت :»لاجرم این عطش جز با  بوسه ای خونین درمان نمیگیرد!»

و من متحیرانه اندیشیدم که چرا شرمگنان در خیال اند شب و روز

در دام گیس مضحک معشوقه پایبند

من بیشرمم چراکه مستانه فریاد میزنم

بوسه های تو گنجشککان پرگوی باغند

و پستانهایت کندوی کوهستان ها

و تن ات

رازی ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با من اش در میان میگذارند

آری من بیشرمانه فانوس عمرم را بر هر درخت خشکیده به رسوایی خواهم آویخت!

آری من بیشرمم

من به بکارتهای حقیرانه میخندم

مسیح من هرگز چونان احمقانه در جلجتا بر صلیب نشد

مسیح من در روسپی خانه های سرزمین موعود به دنبال مریم اش میگشت تا شاید

بکارت حقارت آلودش را از او بستاند

و محمد من که عاشقنه شیفته گیسوانی سرخ گشته بود

در پس هرنماز با خدای یکتایش میگفت

ای شرم!

ای کبود!

تنها برای مردمک چشمهای اوست

گر میپرستمت

 

بخشهای مشخص شده از اشعار احمدشاملو انتخاب شده است

 

Advertisements

پایاپیوند 4 دیدگاه