من و مادر و افسانه های کهن…

اوت 30, 2010 at 16:22 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) ()

«… و فرشته خداوند در شعله ی آتش از میان بوته یی بروی ظاهر شد.خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت: ای موسی! من مصیبت قوم خود را که در مصرند دیدم و استغاثه ی ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان را میدانم.» (1)

مادر ملتمسانه گفت : دنبال افسانه های پیروکهنه رفتن کار بچه هاست. تو را به «خدا» نرو!

–         آن «خدا» دیگر کهنه شده است که به او قسم میدهی. شاید بشود خدای تازه یی به چنگ آورد.

–         این حرفها همه افسانه است. خدای تو هم کهنه و ساییده خواهد شد. دیگر آفریدن هیچ خدایی به دردسرش نمی ارزد. این آب عطش تو را از میان نمیبرد. تشنه میروی و تشنه تر بازمیگردی. همان یک خدا برای شش هزارسال دیگر هم بس است. اگر آتشی در کار نبود هم می توانستی بروی. هیچ کس جلوی تو را نمیتواند بگیرد. اما از آن بت شکنهایی نباش که یک بت می شکنند و صد بت می تراشند. بالاخره هر کس به کوه رفته با خودش چیزی آورده است اما اگر خواستی جامه ی تازه ایی بر تن خدای کهنه کنی تا شرمنده باز نگردی کاری کن که جامه پوکی تن را بپوشاند.

–         من به جست و جوی خدای تازه ای میروم که برهنه ترین همه ایشان باشد.

–         اما اگر خودش با تو گفت که چنین است هرگز باور مکن. هیچکس به قدر سه هزار سال پیش زودباور و ستایشگر نیست. (2)             

«رسولان نیامده برخیزید

در تلالو خاموشتان

به یاد داشته باشید

قبله گاه شما منم-پاسدار خاموشی و پوچی

واین دنیارا

نه برای شما

برای بع بع گوسفندان شما آفریده اند»

–         لعنت ! لعنت باد چشممان را ! لعنت باد چشممان را گوشمان را نیز… لعنت:

«ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آذیین

تا نه این شبهای بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من

به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین-

ظلمت آباد بهشت گندتان را در به روی من

باز نگشایید!

ای خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان ما را

جاودانه بی نصیبی باد!» (3)

 

«…»شب» تنها و سرگردان در کلبه ها را میکوبید و میگفت:» به من خانه ای بدهید که من در آن فرود آیم» و خداوندخدا هنوز میخندید…» (4)

 

 

(1)تورات

(2)بخشهای مشخص شده از داستان خروج اثر نادر ابراهیمی میباشد

(3)شعر لعنت اثر احمدشاملو

(4)از داستان خانه ای برای شب اثر نادر ابراهیمی

Advertisements

پایاپیوند 2 دیدگاه