از قضا سرکنگبین صفری فزود …

ژوئیه 22, 2010 at 21:28 (جامعه شناسی, طنز) (, , )

به عقیده این بنده سراپا تقصیر مهمترین عامل گسترش فساد در بین جوانان این مرزوبوم و همچنین گرایش به تفکرات منحط و از پیش شکست خورده غربی چیزی نیست جز اشاعه فرهنگ و تفکرات مردود! متاسفانه با عدم توجه مسئولین آموزش و پرورش درس ادبیات فارسی دبستان شروع کننده چنین امر مذمومی گشته است ! به عنوان مثال ذیلا چند مورد از این اشکالات را درج نموده ام به این امید که مسئولین محترم توجه کافی مبذول دارند و حتی در صورت امکان اقدام به حذف این درس نالازم و وسوسه گر نمایند:

-مادر بادام خرید

مگه همیشه نمیگن که دروغگو دشمن خداست؟ اصلا کسی که این جمله رو نوشته میدونه بادام کیلو چند؟ مادر اصلا پولش کجا بود که بادام بخرد؟ مادر فقط آرزوی بادام دارد. مادر در خیالاتش وقتی گنج پیدا میکند و قسطها را میپردازد اگر پولی ته جیبش موند ممکن است بادام بخرد. مگه با این تورم و بحران اقتصادی میشه بادام خرید؟ چنین جملاتی تنها باعث هوایی شدن بچه ها میشود!!

-بابا نان داد

بابا کی نان داد آخه؟بابا حقوق چندرغازش کفاف آب رو هم نمیده چه برسه به نان.تازه میگن نون قراره گرون بشه. آخه اگه بابا پول داشت مامان دلدرد داشت که تا دیروقت برود سر کار؟که وقتی هم که برمیگردد بابا بهش بگوید: انگار رئیست خیلی دوست داره! لکاته میخوای شبم بمون اضافه کاری! مامان هم بگوید: من بیخودی زن تو شدم و لگد به بختم زدم. آخرش هم بچه ها به این نتیجه برسن که اصلا نان چیز خوبی نیست و فقط عامل اختلاف است. مامان وبابا باهم نان خواهند داد تازه اگه سرماه حقوقشون رو بدن و نگن شرکت ورشکست شده!!!

-سارا و دارا باهم به مدرسه میروند

سارا و دارا غلط میکنند که باهم به مدرسه میروند!مگه ایران مثل کشورهای عقب مونده و بی بندوبار غربیه!؟ تازه مگه سارا و دارا نمیدونن گشت ارشاد چیه؟ اصلا دارا و سارا جداجدا به مدرسه میروند. دارا از یک طرف خیابان میرود و سارا از طرف دیگر. وسط راه هم اگر همدیگه رو دیدن اصلا به هم سلام هم نمیکنندکه زمینه ساز فسادنشود!

-دارا و سارا دوستان خوبی هستند

لا الله الا الله! غلط کردن و چیز هم خوردن!مگه شهر هرته!؟ سارا و دارا اسم همدیگه رو هم نباید ببرن. قباحت داره چنین اعمالی رو به فرزندان مسلمان این مملکت نسبت بدیم. این قرتی بازیا مال همون دویست و چند کشوریه که تو اقلیت هستن! دارا و سارا اصلا ازخونه بیرون نمیروند و همه اش درس میخوانند.

-آن مرد داس دارد

کی گفته آن مرد داس دارد؟ مگه آن مرد کمونیست است؟ دیگه کاربه جایی رسیده که چنین تفکراتی رو در کتب درسب دبستان تبلیغ میکنن! آن مرد داس ندارد. آن مرد بیل دارد. ایرانی هم نیست و افغانی است. حالا هم که پول افغانستان دلار شده به کشورش برمیگردد و بابت هربیل 10دلار میگیرد. سر یک سال به اندازه پول یک آپارتمان درآمد خواهد داشت!

 

حالا خودمسئلین قضاوت کنند چنین درسهای چه تاثیری بر بچه های این مملکت دارد. مگر فساد و تفکرات منحط از کجا گسترش میابد؟ نقطه آغازش همین کتب درسی اشتباه است! کاش مسئولین بیشتربه فکر باشند و چنین درسهای غیرضروری را حذف کنند چراکه درغیراین صورت ملت آگاه ایران خود اقدام کرده وبه فرزندان معصوم خود اجازه تحصیل نخواهند داد!!!

Advertisements

پایاپیوند 4 دیدگاه

دخترک فاحشه بود…

ژوئیه 15, 2010 at 20:45 (غمنامه) (, , )

خیابان خاکی. کوچه و پسکوچه ها خاکی. خانه های مرده یاهمان«آینه زنگار بسته». چارچوبهایی که درهاشان پرده های پاره پاره است. همان» در که ش کسی نگشود دیگر». مردانی دندانگرد که براین کوی حکمرانان اند بر این چارچوبها تکیه دارند و با لبخندی محو رهگذران را نظاره میکنند. تاریکی وهم آلود شب محاصره ام کرده. از همه جا بوی تعفن به مشام میرسد. زنی کنار در یله نشسته است. بی هیچ شرمی پستانهایش رااز بند پیراهن آزاد کرده و نوزادی را شیر میدهد( شایدهم من بیشرمانه نگاه میکنم!). با یک دست گهواره ای کوچک را نگه داشته. همان «گهواره که ش دستی نجنباند». مردی فانوس به دست از کنارم رد میشود. همان «فانوس که ش دستی نیفروخت». پیرمردی ده دوازده ساله! روبرویم ایستاده

– عرق.ورق زرورق.همه چی دارم

قطره عرقی به چشمم فرومیغلتد و میسوزاندم. سیگاری روشن میکنم و به راهم ادامه میدهم. جلوتر دختری ایستاده. دختری که زن است! نامتعادل راه میرود.لاغر و تکیده است اما زیبایی روزگاران گذشته هنوز کاملا از رخسارش رخت برنبسته. پلکهایش سنگین است و مدام میلغزد. با زحمت خود را نگه داشته. خطوط چهره اش را در تاریکی میکاوم. چشمانی درشت و گیرا دارد اما گودافتاده. لبانی که سرخی هزاران بوسه گرم را برخود دارند. صورتی لاغر. استخوانهای گونه اش برجسته به نظر میرسد. موهای لخت و زیبایی دارد اما ژولیده.

ده تا هزاری

هیچ نمیگویم. نگاهم میکند. سیگاری به اش میدهم و باهم راه می افتیم. بیشتر نگاهش میکنم. کمی خمیده است.از خستگی. دماغش را بالا میکشد. پکی به سیگارش میزند.بهصورتش خیره میشوم.

مگه آدم ندیدی!؟

-«زیبایی یک تاریخ

تسلیم میکند بهشت سرخ گوشت تن اش را

به مردانی که استخوان هاشان آجر یک بناست

بوسه شان کوره است و صداشان طبل

و پولاد بالش بسترشان

                          یک پتک است»

–  من فقط مردی میخواستم که یک شعر برایم بخواند. کسی که بگویدم «تورا دوست میدارم». و او گفت:

«تورا به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به جای تمامی روزگارانی که نمیزیسته ام دوست میدارم

تورا برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تورا به جای تمامی زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم»

اینها برای من زیاد بود. پس شد. من یک فاحشه هستم. من خجالت زده نیستم من فقط یک فاحشه ام. من به دنبال عشق رفتم.

اگر حرف میزند چرا لبهایش تکان نمیخورد؟ خوب نگاه میکنم. دختر با چشمانش حرف میزند. میبینمش که به زانو درآمده. بالا می آورد و همه وجودش و مغزش از بینی و دهانش میریزد وسط کوچه. کمکش میکنم بلند شود. چشمانش سرخ سرخ شده. میخواهم حرفی بزنم اما مغرم خالی ست و زبانم نمیچرخد. عرق پیشانیم چشمانم را کور میکند. به زانو درآمده. باخود میگویم

«اما دختری که پا نداشته باشد

بر خاک دندان کروچه دشمن

به زانو در نمی آید!»

خانه ای را نشانم میدهد که ببرمش. کنار در یکی از همان دندان گردها ایستاده. پوزخندی میزند. دختر را داخل میبرد و میگوید:

-پسره بدبختش کرد. ولی واسه ما که بد نشد…

فقط خیره خیره نگاه میکنم. به آخر کوچه میرسم و برمیگردم. از کنار خانه که رد میشوم دختر را میبینم. همان دختری که زن است. انگار نه انگار مغزش وسط کوچه جامانده. انگار نه انگار که یک پسر بدبختش کرده است. انگار نه انگار که

«برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد .قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند. قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید. قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من. قلبی برای انسانی که میخواهم

تا انسان را کنار خود حس کنم»

میخندد. در حیاط با مردی گز میرود. نگاهم میکند . لبخندی میزند و با چشم اشاره ای میکند. به راهم ادامه میدهم. از روبروی دندانگردها و زنان نیمه برهنه و کودکان آشفته میگذرم. ناخودآگاه شبی را به یاد می آورم. شبی در کنا ریک رود! دخترک از خانه بیرون می آید و خطاب به من فریاد میزند:

-چته؟ وسط موادفروشا و بدکاره ها دنبال چی میگردی!؟

قهقهه میزند و برمیگردد داخل بدون اینکه منتظر جواب من بماند. هاج و واج وسط کوچه می ایستم . درسکوت مطلق فریاد میکشم:

-دنبال خودم!!!

پایاپیوند ۱ دیدگاه

سرخوش از عطر عبورت داغ داغم از حضورت! بی بی هزار ستاره منو پیدا کن تو نورت!

ژوئیه 4, 2010 at 20:34 (غمهای شادی بخش) (, , )

1

به این شهر سوگند میخورم

و تو ساکن در این شهری

و سوگند به پدر و فرزندانی که پدید آورد

که انسان را در رنج آفریده ییم…

                                                                                                قرآن- سوره بلد

2

یکی از سرگرمیهای کوچک من جمع کردن ژوکرهای ورق است! عده زیادی از مردم چیزهای مختلف از قبیل سنگ و تمبر و سکه و پروانه جمع میکنند. من هم نوعی علاقه به جمع آوری دارم و ژوکرهای ورق را جمع میکنم . ژوکر یک احمق کوچولو است که با همه فرق میکند. خاج یا خشت یا دل یا پیک نیست. هشت لو یا نه لو یا شاه و سرباز هم نیست. یک غریبه است. او نیز مانند سایر کارتها در یک دست ورق گذاشته شده است اما به آنها تعلق ندارد. بنابراین میتوان آن را برداشت بدون آنکه کسی فقدانش را حس کند.

 

3

 هر آشنایی تازه اندوهی تازه است… مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس میدارد. یک مرد هرچه را که میتواند به قربانگاه عشق می آورد. آنچه فداکردنی ست فدا میکند. آنچه شکستنی ست میشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل میکند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمیرود.

چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست. ذلت رایگانترین هدیه هر پناهی ست که میتوان جست.

                                        از کتاب «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» اثر «نادر ابراهیمی»

4

آموزگار: کدام دختر است

که به باد شو میکند؟

کودک: دختر همه هوسها.

آموزگار: باد به اش

چشم روشنی چه میدهد؟

کودک: دسته ورقهای بازی

و گردبادهای طلایی را.

آموزگار: دختر در عوض

به او چه میدهد؟

کودک: دلک بی شیله پیله اش را.

آموزگار: دخترک

اسمش چیست؟

کودک: اسمش دیگر از اسرار است!

(پنجره مدرسه پرده یی از ستاره ها دارد.)

                                                               شعر » در مدرسه» از «فدریکو گارسیا لورکا»

5

دروازه خانه را بسته بودم و چفت در را.ای عزیز از کدامین در آمده ای تا به رویای من اندر شوی؟

                                                               «دیدار نهانی» از شاعر گمنامی از سرزمین آفتاب

پایاپیوند 10 دیدگاه

مصاحبه با یک معتاد پیرامون عشق…

ژوئن 26, 2010 at 09:03 (Uncategorized)

لطفا قضاوت نکنید!!!

 -مواد مخدر چه تاثیری روی مغز و جسمت میزاره؟

در اثر ورود مرفین با دز بالا به خون رگهای مغز کاملا باز میشه. یه حالت کشف و شهود به آدم دست میده. همه چیز رو واضح و روشن میبینم. دنیا کنه خودش رو آشکار میکنه. هربار که سرنگ رو آماده میکنم یه قدم نزدیکتر میشم. دیگه واسه خوندن یا نوشتن احتیاجی به زحمت نیست. تمرکز رو بالا میبره. دست خودش شروع به نوشتن میکنه. کلمات مثل آبشار میریزن . همه چیز  باهم جور میشه. یه سنتز کامل. اوج. چشمام چیزی رو میبینه که بخام. دنیا همون میشه که من میگم. دوستداشتنیه!

-یه جوری حرف میزنی که انگار معشوقته!تاثیرش رو جسم و شخصیت آدم چیه؟

لاغریه زیاد. کلا مورفین اشتها رو کم میکنه. آدم بی رمق و کم حوصله و خسته میشه. یه حالت تیزی در آدم به وجود میاد. انگیزه جنسی رو کم میکنه. آدم انزواطلب میشه. حرف زدن با بقیه رو نمیتونم تحمل کنم. آدمهای دیگه عذاب میشن. همیشه میخوام تو خلوت خودم باشم و تو دنیای خودم با بقیه حرف بزنم. یه جورایی انتزاع جسمانی در کنار انتزاع فکری. هرچیزی بهایی داره.

-از احساساتت بگو. عاشق شدی؟ البته منظورم عشق معمولیه . نه ارتباط افلاطو.نیت با مورفین.

(میخندد) نمیدونم. ولی احتمالا آره. احساساتم لخت و عریان بود اما هرگز حرفی نزدم. گفتم که انتزاع جسمانی. همون خیالاتم برام کافی بود. وقتی بهش احساس نیاز میکردم مواد مصرف میکردم و در حین نشئگی کاملا متمرکز میشدم. تو اون لحظات چیزی جز من و عشقم تو دنیا نبود.

-ارضاکننده بود؟

کاملا. دیگه احساس نیازی فراتر از این نداشتم که کاملا هم ارضا میشد. دیگه حرفی نگفته نمیموند و جوابی هم نگرفته نمیموند. معشوقم رو در مورفین متجلی نمیدیدم. من واقعا ارتباط ایجاد میکردم. البته ارنباط از نظر خودم.

-خیلی عجیبه. این حرفا تو هیچ قاموسی نمیگنجه. اون کسی که عاشقش بودی چی شد؟ چه جوابی بهت داد؟

در هیچ قاموسی نمیگنجه جز قاموس خودم. اونم قائدتا داره زندگیشو میکنه.شخص جدیدی تو زندگیش اومده. چرا باید بهم جوابی داده باشه؟ منکه سوال یا درخواستی ازش نکردم. احساس خودم برام کافی بود. احتیاجی هم به تاییدش از طرف کس دیگه نداشتم. من واسه دیگران تصمیم نمیگیرم و چیزی هم ازشون نمیخوانم.

-از اینکه با کس دیگه ای باشه چه احساسی داری؟

من هرگز این جسارتو نداشتم که حس عشق رو تعبیر به مالکیت و انحصار کنم. حتما شنیدی که نمیشه دوبار تو یه رودخونه شنا کرد. عاشق شدن هم همینجوریه. اون زمانهایی که من سپری کردم رو کسی نمیتونه ازم بگیره. فقط مال خودمه . لحظاتی که من گذرونم و حرفایی که زدم تکرار نشدنیه اگرچه نشنیده باشه. فکرنکنم کس دیگه ای بتونه و احتمالا بخواد چنین حرفایی رو بزنه و چنین لحظاتی رو بگذرونه.

(هردوسیگاری روشن میکنیم. بساطش را می آورد و مشغول میشود. یک  سرنگ و …)

-اگه قراربود بین مواد و رسیدن به عشقت یکی رو انتخاب کنی انتخابت چی بود؟

(سرنگ خالی را کنار میگذارد چشمانش را میبندد. درآرامش و سکوت مطلق فکر میکند)

نمیدونم. معشوق من بی عاشق بود. احتمالا با من روزگار خوشی نداشت. من هیچ مطلقم. من خلاصه شدم تو نرسیدن. واقعا نمیدونم. تصورش خیلی سخته. حتما انتظارداشتی سریع بگم عشق. حرف قشنگیه اما فقط حرف قشنگیه. همین.

-تاحالا حسرت خوردی؟به قول نامجو حسرت برتو واجب شده پای نشئگی؟

جوابتو با یه شعر میدم که اتفاقا وقت نشئگی گفتم پس ممکنه خیلی چرند باشه:

هنوز داغ عشقت بر قلبم

جای سرنگاهی تزریق شده بر دستانم

.جای کراکهای مصرف شده بر تک تک سلولهای مغزم

جای سوزرش حشیش بر گلویم

و همچنان بوی سیگار بر تنم مانده

اما همه روزی فراموش میشوند و تو نیز

چونان توهمی برایم خواهی شد ناشی از نشئگی

آری حسرت واجب میشود بر من پای نشئگی

دیگر چهره ات از خاطرم نقش بربسته

افسوس که چهره ات از خاطرم نقش بربسته

لعنت بر من که چهره ات از خاطرم نقش بربسته

آه. چهره ات از خاطرم …

-وای. همه اینا که گفتی مصرف میکنی؟ شنیدی میگن بدن کراکیا کرم میزنه؟

آره خنده داره. همه اینارو مصرف کردم. کاش راست باشه که بدن کراکیا کرم میزنه. حداقل بدنم به یه دردی میخوره. ولی فکرکنم کرمها هم شک کنن که منو بخورن یا نه. البته شخصا دوست دارم بعداز مردنم جسدمو بسوزونن.

(ساکت میشود و فکر میکند. بازهم به سراغ بساطش میرود… سیگاری روشن میکند. هیچ نمیگوید)

-یه چیزی درباره خودت بگو.

حسرت و درد

رگ و استخوان و مغز

سنجاق و فندک و لول و کراک

پک عمیق. دود. سیگار. آتش

ذره ذره مورفین وارد رگها میشود.در رگهایم میچرخد

خون به مغزم هجوم می آورد و دیگر هیچ نمیفهمم

میپرستم این نفهمیدن را…

دود که میگیرم دنیا را به دستهای شیطان میسپارم

تا با شلاقهایش تنم را و روحم را شرحه شرحه کند

دیگر باکی ندارم از شلاق

دیگر باکی ندارم از درد

دیگر حتی باکی ندارم از مرگ

در برابر همشان مورفین خونم از من محافظت میکند!!!

(با چشمهای خالی نگاهم میکند. میفهمم که وقت رفتن است)

پایاپیوند 4 دیدگاه

ببخشیدآقا!یه نخ سیگاراضافه دارین؟!

ژوئن 6, 2010 at 20:30 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, )

برای حمیدرضا غلامی ارجنکی مردی که رفیقانه نارفیقی میکند!!!

اولین سیگاری که آتش کردیم درکنارهم روی بالکنی که اکنون دیگر در دوردستهاست هنوز در خاطرم مانده.وقتی سری تکان بدهی به نشانه سلام و سیگاری دود کنی دیگر آشنا شده ای!!!دوست شدیم به همین سادگی.بارها حرف زدیم و دردهای دل را واگویه کردیم در تنهایی دو نفره مان. روزها درکنار هم بودیم و شبها تا صبح بیدار نشستیم. از زخمهایی گفتم که فراموش نمیشوند . و دردهایی که همیشه هستند. در جواب اما همیشه لبخند زد. برای دردهایم چاره یافت و قول دادم و هربار شکستمش اما …

از شبهای سرد و خلوت با هم گذشتیم . از روزهای پررنج و نکبت باهم گذشتیم. از آشیانه کرکسها باهم صعود کردیم فقط برای اینکه سیگاری آتش کنیم در ارتفاع حقیر آنجا. تنها یک زخم کم داشتم که آن را هم در طبق اخلاص رفاقت هدیه داد. با لبخندهایش «خان» شد. اما افسوس که خانها همیشه به دنبال چیزی هستند برای گرفتن. اما چیزی که رفیقم از من گرفت هیچ نارفیقی از کسی نمی رباید. خان! عاشقی ابدی را کشت!!! درهر روز و شب از خودم میپرسم چرا سلام کرد وقتی میخواست بی خداحافظی برود ؟چرا رفیق شد وقتی که میخواست نارفیقانه فراموش کند؟چرا دوست داشتن را به من آموخت وقتی که میدانست رسیدنی درکار نیست؟ چرا امیدهای واهی را در من زنده کرد؟

خان!دلم تنگ شده برای طعنه های خانانه!دلم تنگ شده برای استکانهای تلخ!دلم تنگ شده برای خنده های معصومانه!دلم تنگ شده برای سیگارهای بالکن!دلم تنگ شده برای همراهی بی چشمداشت!دلم تنگ شده برای نگاههای شماتت بار و بازخواستهای گاه و بی گاه!دلم تنگ شده چرا که تنها کسی بود که رفیقانه نارفیقی میکرد! ذلم تنگ شده چون دل که میشکست خوب بلد بود دوباره وصله اش بزند. دلم تنگ شده….

این شعررا که میخوانم چهره اش را مجسم میکنم در نیمه شبی بارانی:

«مرد خاکی..

مردی درون میکده آمد

گفت: کشمش پنجاه وپنج.

مردی به قامت یک خرس از پشت پیشخوان

دستی به زیر برد –تق –چوب پنبه را کشید

وبیخیال گفت: مزه…؟

مرد گفت : خاک…

«دستی به ته کفش خویش زد»

الکل درون کبودی لیوان ترانه خواند

وقتی شمایل بطری

از سوزش عجیب نگهداری و بوی تند رها شد

آن مرد بیقرار دست خاکی خود در دهان گذاشت

ناگاه از تعجب این کار

سی و هشت چشم نیمه خار بسته باز شد

و شگفتی و تحسین خویش را

مثل ستون خط و خالی سیگار در چین چهره آن مرد گرم خالی کرد…

ناگاه مردی صدای بمش را بر گوش پیشخوان آویخت

–         مهمان من . بفرمایید…

چندلحظه سکوت

صدای پرهیبت مردی دگر فضای دود کافه را شکافت

–         من شرط را باختم به رفیقم. مهمان من بفرمایید…حساب شد

در اوج اضطراب میکده آن مرد خاکی ساکت

پولی مچاله شده بر چشم پیشخوان گذاشت

و در دو لنگه در ناپدید شد…»

ناپدید شدی خان! دیگر نمیبینمت. دیگر نمیخواهی که ببینمت. من به گوشه خلوت خود راضی بودم چرا بیرونم کشیدی. نارفیقانه! برای من تنهایی کافی بود. برای من سکوت سنگر آخر بود اما خرابش کردی. ظالمانه! من تنها گوشه ای میخواستم برای یک نخ سیگار و دود اما تو حریصم کردی .ناجوانمردانه! دیگر برگشتن سخت است. کفش برگشت کوچک است برایم و پل برگشت توان وزنم را ندارد. با این همه رفیق میدانمت هنوز. خوشباورانه! آرزویم هنوز همان است که گفته بودمت : بعد از سی سال…

شرمندتم خان…

پایاپیوند 6 دیدگاه

درباب حزب ودیکتاتوری پرولتریا

مه 29, 2010 at 16:05 (فلسفه, جامعه شناسی, سیاست) (, , , , )

متاسفانه این پست طولانی شد ولی چاره ای نبود چون تقریبا هر روز دراین مورد با بقیه بحث و جدل دارم.

ایده ی تشکیل حزب طبقه کارگر از آنجا ناشی میشود که «انقلاب و وفلسفه ی انقلابی تنها از دل طبقه کارگر زاده نمیشود».چراکه اولا خواسته های ابتدایی پرولتریا را درخواستهای صنفی به خود اختصاص میدهد و به قول معروف انسان گرسنه کتاب نمیخواند. مارکوزه دراین مورد معتقداست طبقه کارگردر نظام تکنولوژی مستهلک شده وبه خاطر افزایش دستمزد ورفاه نسبی زندگی به تسلیم ورضا وسازشکاری تن در میدهد. لذا برای حرکت به سمت خواسته های انقلابی و ایجاد محمل مناسب فلسفه انقلابی نیاز به ارتباط پرولتریا و روشنفکران اجتناب ناپذیر است و حزب محل این ارتباط میشود. ثانیا هرنظامی دربرابرتغییرمقاومت میکند و برای چنین تغییری احتیاج به مبارزه سیستماتیک کاملا احساس میشود .

لنین درمقاله «چه باید کرد؟» تحت تاثیر کائوتسکی روی تشکیل یک حزب برای تسخیر قدرت تاکید میکند. اما نکته مهم و محل بحث خصوصیات این حزب است. لنین جوان (که البته در زمان نوشتن مقاله بسیار تحت تاثیر کائوتسکی (پاپ مارکسیستها ست) معتقداست که حزب نیازی به عضویت پرولتریا ندارد و صرفا محل کار روشنفکرانی است که برای طبقه کارگر برنامه ریزی و مبارزه میکنند (اگرچه بعدها لنین حزب را محل ارتباط منسجم پرولتنریا و روشنفکران معرفی میکند).

فلسفه لنینی وعقایدآن برای تسخیرقهرآمیزقدرت وگسترش فلسفه طبقه کارگر ازطریق حزب درقدرت سیاسی باعث شد بسیاری کمونیسم راهمچون یک دین و ایدئولوژی درنظربگیرند که حزب نقش اشاعه آن درجهان رابه عهده دارد.اما نکته مهم آن است که کمونیسم ایدئولوژی نیست (اگرچه انسان همواره ایدئولوژیک فکرمیکند اما کارکرد کمونیسم یک کارکرد ایدئولوژیک نیست) مارکس بارها سعی درتاکیدبرعدم ایدئولوژی بودن کمونیسم داشت.  درایدئولوژی آلمانی میخوانیم:»ایدئولوژی به طورکلی یا پنداشتی تحریف شده ازتاریخ ارائه میدهدیا به تجریدکامل ازآن میپردازد. ایدئولوژی خودتنها یکی ازجوانب تاریخ است.»

مارکس و انگلس بامطالعه سرمایه داری به این نتیجه رسیدند که انقلاب کارگری فقط میتواند درکلیه کشورهای پیشرفته جهان یا حداقل اکثرآنهایکجا به پیروزی برسد.اما لنین برپایه قانون تکامل ناموزون سرمایه داری امپریالیستی میگوید پیروزی انقلاب سوسیالیستی حتی دریک کشورهم امکان پذیراست وبعکس درنتیجه ی ناموزونی تکامل شرایط انقلابی درکشورهای مختلف وقوع انقلاب سوسیالیستی درهمه یا اکثریت آنها یکجا غیرممکن است. اما لنین نکته مهم یعنی آگاهی طبقه کارگردرانقلاب رانادیده میگیردوتنها نکته را قدرت سیاسی میداند.

مارکس آگاهی راچیزی جزهستی آگاه نمیداند ودرباره انسان ایدئولوژی میگوید این انسان اززن زاده نشده بلکه ازآسمان به زمین آمده است. چنانکه گفته شدکمونیسم یک ایدئولوژی نیست پس نیازی هم به عملکردایدئولوژیک ندارد.بحث اساسی تشکیل حزب برای حرکت جامعه ازحالت گذارازسرمایه داری به سوسیالیزم است.تلاش برای تعیین چگونگی این دوران و حرکت جامعه.نکته مهمی که لنینیستها درنظرنمیگیرند این است که حرکت دادن اجباری جامعه ناممکن است و ایجادآگاهی درطبقه کارگراست که نیروی محرکه برای گذاراست نه قدرت سیاسی و نظامی.

انگلس کمونیسم را «علم رهایی پرولتریا» معرفی میکند.لنینیسم معتقداست این رهایی راهی جزقدرت گرفتن حزب طبقه کارگر ندارد وحزب را نمودگاه سیاسی فعالیت پرولتریا میداند. اما شخصا پیروزی پرولتریا را نه درقدرت گرفتن حزب که درگسترش وپذیرفته شدن طرز تفکر و گفتمان طبقاتی(ماتریالیسم تاریخی) درجهان میدانم. ازاین رو دیکتاتوری پرولتریا (که به گفته انگلس به اشتباه غولی از آن ساخته شده است) را نه قدرت گرفتن حزب طبقه کارگر میدانم ونه یکه تازی این حزب برپهنه سیاسی-اقتصادی-اجتماعی جهان بلکه معتقدم دیکتاتوری پرولتریا به معنای عینیت یافتن فلسفه طبقه کارگر برای گذار به سوسیالیزم است. اما این عینیت یافتن درآوردن مذهبی جدید برای مردم نیست بلکه تنها محل آن دموکراسی شورایی واجرای واقعی خودگردانی همگانی است که درآن قدرت و متعلقات آن چون ارتشها و جنگها و تقسیم بندی براساس ملیت و رنگ ونژاد و حتی جنسیت ازجهان رخت برمیبندد.

زمانی که مارکس ازدیکتاتوری پرولتریا صحبت کرد باکونین براوایرادگرفت «کارگری که درقدرت باشد دیگرکارگرنیست بلکه یک انسان درمسندقدرت میشود مانند دیگر قدرتمداران» مارکس دریادداشتهای خود پاسخ باکونین راچنین میدهد:»چنین حرفی مثل این است که بگوییم یک بورژوا که عضوشورای شهر شده دیگربورژوانیست».ازپاسخ مارکس این معنا برمی آید که قدرت گرفتن پرولتریا به معنای یک گروه برای اداره جهان نیست بلکه مویدخواست جهانی برای تغییر است. مارکس میگوید» فلسفه برای انسان باید انقلابی باشد وبرای اینکه انقلابی باشد باید رادیکال باشد».رادیکال به معنای ریشه ای است پس رادیکال برای انسان انسان است. ازاین رو نظریه انقلاب زمانی رادیکال است که انسانی باشد. یعنی سیاستی انسانی درراستای انسانی کردن جهان وهستی عینی واجتماعی انسان. درعین حال درتشریح و واقعیت تاریشه نفوذمیکند و واقعیتها و پدیدارها راازریشه واساس تبیین میکند. این درواقع توصیف کاملی از دیکتاتوری پرولتریا وعملکرد سیاسی-اجتماعی آن است. یک دموکراسی شورایی به معنای واقعی درراستای انسانی کردن جهان و نه قدرت گرفتن یک اقلیت درساختار یک حزب. راه رسیدن به این مهم رامارکس اینگونه توصیف میکند:«تنها همکاری والزام مشترک وهمگانی عامل موثرپیروزی است.تولید کاپیتالیسم باتمام نیرو وبا استفاده ازکلیه وسایل ماشینی وتبلیغاتی واداری روح همکاری مشترک را درانسانهای ناخشنود ازمیان برده ودرهم شکسته است پس بپا خیزید وهمکاریهای خودبه عنوان یک ضرورت حیاتی را سازمان دهید.».

با آنچه گفته شدشخصا حزب را محلی برای سازماندهی به عنوان یک ضرورت حیاتی برای رسیدن به جهانی انسانی میدانم  اما هرگز حزب رابه صورت وجودی والاتراز انسان نمی خواهم که تفسیرجهان رابه عهده آن بگذارم به عبارت دیگر حزب وسیله ای است برای تغییر جهان در دست انسان. مارکوزه درتوصیف چگونگی این تغییر جهانی مینویسد:

«وقتی درجامعه دریافتهای تازه ای راه یابد واندیشه ها رابه سوی خودخواند آنگاه تفکرانتقادی به شکل آگاهی تاریخی برخواهدآمد ودرکلیه امور جامعه داوری خواهدکرد….تفکرانتقادی واقعیت تاریخی انسان راباز خواهد شناخت وحقیقت رااز اشتباه وپیشرفت رااز واپس ماندگی تمیزخواهدداد. آنگاه که وجدان انتقادی به گفت گو پردازد با زبانی شناسا سخن خواهد گفت وجهان تبلیغات دروغین را به رسوایی ونابودی خواهدکشاند. دیگرشکل و محتوای بیان انتقادی مانند بیان تبلیغاتی فریبنده نخواهد بود ومردم رااز تضادهای موجود وزیانهای ناشی ازآن برحذرخواهد داشت.

«پی نوشت:جملات آورده شده درتوصیف لنینیسم برداشتهای شخصی درباره این نظریه هستند.

پایاپیوند ۱ دیدگاه

این روزادارم مطمئن میشم..

مه 21, 2010 at 20:47 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , )

«برو سرکار!اینقدرولگردی نکن!اگه کار کنی دیگه فکرت جاهای بدبد نمیره!!آخه مگه آدم عاقل اینقدربیکارمیگرده!؟» میخام جواب بدم آدم عاقل نه البته. اماخب کی گفته من عاقلم آخه!؟ هرکی بوده دروغ گفته به خدا!اما صدام درنمیاد. مثل ناهاروشام شده این سرکوفتا. به جای عصرونه میخورم البته!بی حوصله وسردرگم میچرخم. بعضیا وقتابا خودم میگم:»شایداین جمعه بیایدشاید!!!»(کارو میگم البته). شایدم دوست ندارم این بینظمی تکراری هرروزم به هم بخوره. خواب و سیگاروو کتاب و چرخیدن بی هدف درپی هدف. حتی به خودم میگم:                                                                                             

  «چطوره وام بگیرم خورده بورژوا بشم؟                                                                  

  بیخیال تاریخ!بیخیال انسان!                                                                                             

  بیخیال تشنه هاو دریا!بیخیال گشنه ها و صحرا!                                                             

 خیلی خوبه به خدا!نوکرو کلفت میگیرم هفده تا!                                                            

  واسه نوکرام چکمه می خرم!همه ی لباسامم یه جا میدم به کلفتام!                                                      

 شام که خواستم بخورم دستمال میزنم به گردنم !                                                                                

 در و دیوارو پرازتابلو میکنم! تابلوی رود و درخت           تابلوی فرشته های تپلی!                                  

 هروقتم دیدم خستم موزیک باخ میذارم!»                     

دارم مطمئن میشم که کاملا دیوانه شدم.البته میدونستم دراعماق وجودم جنون داره فوران میزنه اما خب مطمئن نبودم هنوز.گمونم بازم فلسفم عودکرده.خسته شدم ازهیبتهای رنگین!خسته شدم ازخودم حتی!مادرمیگه:»زنده یعنی زندگی !این دیگه فلسفه نیست»جواب میدم :»ازقضا فلسفه  دیویده» میپرسه :»خب عیب و ایرادش چیه؟» من دیگه چیزی نمیگم فقط تو دلم جواب میدم:              

 «د جیگر!!!                                                                                                                    

 هنری دیوید جیب بره!                                                                                                                                    همش هی برای بال پرواز ملودرام می بافه تا به بشرحالی کنه                                                    

  سی سنت پول قرض میخواد بره والدن پوند                                                                                      

  یه بال برشته مرغ بخوره!احساس بودن بکنه! بستنی لیس بزنه!»                                         

خسته شدم از سوال و جوابهی تکراری هرروزه. اما به قول یه دوست عادی بده!اما  از دل معمولیه که فوق العاده زاده میشه!ولی همه خودشونو گم کردن تو این زندگی لامصب سگی . همه عادی شدن. سرم داره میترکه از درد (بازم مثل هرشب). ولی خب اگه یه روزم درد نگیره اینقدر انگولش میکنم که بازم شروع بشه. بی تعارف میگم مرض دارم آخه! مازوخیست شدم انگار. گفتم که دیوانه شدم. از قضا شنیدم:                                                                  

 «مرغ عشق ازقفسش دررفته!                                                                                     

  شیرین خانوم توی حموم سنا حوصلش سررفته!                                                        

  اون هم از فرهادش !تیشه ش داره به اسمال آقا!                                                                       

 جاش یه دیزی خورده بی نعنا!بی نعنا!!!                                                                                     

 مفش روگل سرخ فین میکنه»                                                                                         

دیگه مطمئن شدم ازاین دیوانگی مفرط. وقتی کاملا ملتفت شدم که چندروزپیش «میل دردناک جنایت»تو رگهام متورم شده بود. تازه وقتی به دیگران نگاه میکنم میتونم ذهنشونو بخونم! مثلا وقتی مادرم بهم زل میزنه همش تو ذهنش میگه:                                                                               

 «تو دلت تاریکه!                                                                                                                 

»  توماشو» نشی یه وقت!                                                                                                                 

 بگیرن به جرم بی دینی بیست و هفت سال زندونت کنن!                                                                              

  ماکه اوربانوس هشتم نداریم تاکه شفاعتت کنه!»                                                                              

آره!کاملا مطمئن شدم دیگه.دیوانگی راه درمان نداره. نه وقتی که آدم اینهمه دنبالش رفته باشه. دیگه راهی جزیه تکرار دردآور برام باقی نمونده.«آدمی صندلیه سالن مرگ خودشه» عادی نیست البته کاملا معمولیه! تکرارتیغ…

پی نوشت: اشعارازکتاب «من و نازی» اثر زنده یاد «حسین پناهی»

پایاپیوند 7 دیدگاه

همه باهم برابرندامابعضیهابرابرترند!

مه 17, 2010 at 17:36 (جامعه شناسی, سیاست) (, )

معنای حقیقی ومشخص برابری درایران رفته رفته درتمام واقعیت عریان خود آشکارمیشودو این حقایق حتی ازسوی بی بصریت ترین وعقب نگه داشته شده ترین اقشارجامعه نیز قابل فهم است. دولت صداوسیما و هزاران روزنامه و مجله رادرقبضه ی خوددارد .اماگویی این دولت اصلا اهل بسنده کردن نیست ودراین راه امکان هرگونه اظهاروجودرا ازمخالفانش گرفته.دولت هزاران سالن سخنرانی وتاتر و سینمادراختیارداردکه میتواندحامیانش رادرآرامش درآنجاجمع کندوهرتبلیغی که مفیدمیپندارد بکنداما حتی خیابان هم ازتوده های مردم دریغ میشود.افرادمسلح که بخشودگیشان برای انجام هرخشونتی که مرتکب شوند وهمراهی نامشروط نیروهای حکومتی درهرجاکه لازم داشته باشند قادرند برای انجام برنامه ای سراسری هروقت که بخواهند درهرجاکه بخواهندبروندبرای محروم کردن وبازداشتن مردم از آزادی ومبارزه وحتی بحث پیرامون آن کافی است.

بااین همه رعایت حقوق اجتماعی افراد اعم از سیاسی و اقتصادی واجتماعی راازقوانین ومجریان آن خواستن سفیهانه ترین برداشت مبارزاتی دریک جامعه است. حقیقت این است که کلمات وتبلیغات برای شوراندن مردم یا تعیین شرایط لازم وکافی برای بنیادنهادن نظمی جدید کافی نیستند.روند تاریخی ازخلال دیالک تیکی حقیقی به انجام میرسد. این امرنه ازطریق آموزش یاجدل لفظی بلکه ازراه ازجاکنی قاهرانه وضعیت بی چون و چرای روابط تحقق می یابد .روابطی که درنهایت وضوح خود برای بخش اعظم توده مردم آشکارند. مسلم است که دولت در چندماه اخیربه طورتجربی به روشن شدن ایده ی آزادی درآگاهی مردم کمک بیشتری کرده است تا چندسال انتشارروزنامه های مختلف! مسلم است که این انتخابات مشخصا دولت ومجلس ودیگرنهادهای حکومتی رااز ذهنیت مردم ریشه کن کرده است و مسلما آنها نظام انتخابات فوق العاده دیگری راخواهند ساخت. نظامی که درآن اراده مردم و ایده آلهای جدید آزادی و برابری محقق میشوند وازحمایتی قطعی برخوردار میگردند. آزادی حتمی و مقاومت ناپذیراست. اما این تنها آغازاست …

پایاپیوند 4 دیدگاه

نقدی بر»جهان بینی دینی»

مه 7, 2010 at 21:31 (فلسفه, جامعه شناسی)

«فیلسوفان تنها جهان را به شیوه های گوناگون تعبیر کرده اند ولی مقصود تغییردادن آن است.» مارکس-تزهای فوئرباخ

 این اصل ماتریالیستی که انسانها محصول شرایط محیط و تربیت اند و بنابراین انسانهای تغییریافته محصول شرایط دیگر و تربیت دیگرند فراموش میکند که همین انسانها هستند که شرایط محیط را تغییر میدهند و اینکه مربی خود به تربیت نیاز دارد . هماهنگی تغییر شرایط محیط و تغییر فعالیت انسانی را می توان تنها به منزله ی کنش دگرگون سازنده تصور کرد و معقولانه درک نمود. تحلیل مذهبی از واقعیت از خودت بیگانگی دینی و دوگانگی جهان به دینی-تخیلی و جهان واقعی آغاز میکند . کار او عبارت است از حل جهان دینی بر پایه ی دنیوی آن . واین واقعیت را نادیده میگیرد که پس از تکمیل این کار موضوع اساسی همچنان پابرجاست که سرانجام باید بپذیرد. چراکه» این واقعیت که بنیان زمینی خویشتن را از خود جدا میکند و همچون حوزه ی مستقلی خودرا در ابرها برقرار می سازد تنها باید با خودشکافتگی و تناقض درونی این بنیان زمینی تبیین گردد . بنابراین بنیان زمینی خود باید در آغاز در تضادش شناخته شود و آنگاه با محو تضاد در پراتیک منقلب گردد». مارکس-تز4 فوئرباخ

 تفکر مذهبی گوهردین را در گوهر انسان حل میکند . ولی گوهرانسان انتزاع ذاتی درهرفرد تنها نیست و در واقعیتش مجموع روابط اجتماعی است. تفکردینی وارد این گوهر واقعی نمیشود در نتیجه ناگزیر میشود:

 «الف- احساس دینی را از فرآیند تاریخی تجرید کند و آن را همچون چیزی خود به خودی بپندارد و انسان را به صورت فرد انتزاعی منفردی تصور کند.

 ب- بنابراین گوهر انسان در نظر او تنها میتواند همچون نوع و همچون یک وجه مشترک گنگ درونی که صرفا به شیوه ای طبیعی بسیاری از افراد را متحد میسازد درک شود». مارکس- تز6فوئرباخ

 در نتیجه دین نمیبیند که احساس دینی خود فرآورده ای اجتماعی است و اینکه فرد مجردی که او تحلیل میکند در واقع امر به شکل خاصی از جامعه تعلق میگیرد. عیب اصلی چنین تفکری این است که به قول مارکس شیء واقعیت و حسیت را تنها به صورت متعلق فکر در نظر میگیرد نه به مثابه ی فعالیت حسی انسانی و پراتیک و نه به صورت فاعلی.

متفکران دینی همه چیز را با الهی خواندنش به نقدمیکشند. اینان برسر اعتقادبه حاکمیت دین و حاکمیت یک اصل عام درجهان موجود با دیگرمذهبیان توافق دارند. با این استثنا که یکی به حاکمیت به عنوان غاصب می تازد درحالیکه دیگری آن را مشروع می داند. از آنجا که این به اصطلاح روشنفکران پنداشتها و اندیشه ها و در واقع تمامی فرآورده های شعورراکه به زعم آنان وجودی مستقل دارند به مثابه بندهای واقعی انسان تلقی میکنند بدیهی است که ناگزیرند تنها با این توهمات شعوربه پیکاربرخیزند. متفکران دینی از آنجا که خیال میکنند روابط انسانها وتمامی اعمالشان وبندها و محدودیت هایشان فرآورده ی شعورشان است منطقا این اصل اخلاقی را جلوی انسانها می گذارند که شعورکنونی شان رابا شعور انسانی و یا انتقادی تعویض کنند و بدین گونه محدودیتهای خود را از میان بردارند. مذهبیان به رغم ادعاهای «واژگون کننده» سرسخت ترین محافظه کارانند. به ذهن هیچ یک از این فیلسوفان خطورنکرده است که در پیرامون رابطه ی فلسفه با واقعیت و ارتباط نقدشان با محیط مادیشان تحقیق کنند.خطاب به منادیان چنین تفکری لازم میدانم جمله ی فرانسیس بیکن را یادآوری کنم:

«مانیازمندانقلاب بیرحمانه ای هستیم که باید درزمینه افکاروروش وتتبعات ماصورت گیرد.»

پایاپیوند 14 دیدگاه

1می روز جهانی کارگر

آوریل 30, 2010 at 20:49 (ادبیات من درآوردی)

شب که می آید و میکوبد به در

مادرم میگوید:

                       همین فردا کاری کن.کاری کارستان….

                       وبه انبارکتان فقرکبریتی بزن

اما به چه قیمتی مادر؟وفریادمیزنم و ازمبارزه میگویم واز مانیفستی که فریادمیزند:

  «کارگران جهان متحدشوید». متحدشوید گرد شبه…

چنگ زنیددرریسمان الحاد و متفرق نشوید!

فرداروزشماست.فردای فرداهاروزشماست از پس قرنها شب

سرودی که میخواند:»برخیزای داغ لعنت خورده»

آری برمیخیزیم بی تفنگ   بی داس    بی چکش              اما هرگز نه بدون هم

برمیخیزیم تا»هیچ بودگان هرچیزگردند»

اما صدایی که از پس 56سال فریادمیزند:»مرغ سکوت مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است» مثل پتک برسرم میکوبد.     

                                نمیداند نه ازپتک ترسی هست نه  ازمرگ ونه حتی….

تنها ترس من از «برنخواستن «است

ودوستی که بانگ میزند»مگرهمه ی عالم و آدم بایدبدانند که مارکسیستی؟»

نه دوست من. من تنها میخواهم

 همه ی عالم و آدم بدانند دختر5ساله ی رحمان بادوساعت تب مرد

همه ی عالم وآدم بدانند که کارگران از هفت تپه تا ذوب آهن حقوق نمیگیرند

همه ی عالم وآدم بدانند دردست «هربچه ی 10ساله ی شهر شاخه گلی ست»

اما نه برای معرفت که برای فروش تا شب بی نان سپری نشود

خواسته ی زیادی نیست دوست من. هست؟

آری مابرمیخیزیم برای «نان-برابری-برادری»

مابرای برخواستن نه تفنگ میخواهیم  نه چکش  نه داس ونه حتی دستی که بلندمان کند

ما برمیخیزیم روی دستهای خودمان

برمیخیزیم تا انسان انسان باشد  نه زن  نه مرد    تنها انسان.

وصدای خسرو را میشنوم که ازراهروهای اوین فریاد میزند:

«این خون متلاشی وجوان رفقاست

ای گرمترین آفتاب برشانه هامان بتاب

ای صمیمی ترین آغاز

                          ای تفنگ  ای وفادار

                                                    یارباش

برویم فتح کنیم فردارا…»

                        برای مادرم وتمامی کارگرانی که استثمارمیشوند رضامندانه بی آنکه بدانند

پایاپیوند 10 دیدگاه

« Previous page · Next page »