مصاحبه با یک معتاد پیرامون عشق…

ژوئن 26, 2010 at 09:03 (Uncategorized)

لطفا قضاوت نکنید!!!

 -مواد مخدر چه تاثیری روی مغز و جسمت میزاره؟

در اثر ورود مرفین با دز بالا به خون رگهای مغز کاملا باز میشه. یه حالت کشف و شهود به آدم دست میده. همه چیز رو واضح و روشن میبینم. دنیا کنه خودش رو آشکار میکنه. هربار که سرنگ رو آماده میکنم یه قدم نزدیکتر میشم. دیگه واسه خوندن یا نوشتن احتیاجی به زحمت نیست. تمرکز رو بالا میبره. دست خودش شروع به نوشتن میکنه. کلمات مثل آبشار میریزن . همه چیز  باهم جور میشه. یه سنتز کامل. اوج. چشمام چیزی رو میبینه که بخام. دنیا همون میشه که من میگم. دوستداشتنیه!

-یه جوری حرف میزنی که انگار معشوقته!تاثیرش رو جسم و شخصیت آدم چیه؟

لاغریه زیاد. کلا مورفین اشتها رو کم میکنه. آدم بی رمق و کم حوصله و خسته میشه. یه حالت تیزی در آدم به وجود میاد. انگیزه جنسی رو کم میکنه. آدم انزواطلب میشه. حرف زدن با بقیه رو نمیتونم تحمل کنم. آدمهای دیگه عذاب میشن. همیشه میخوام تو خلوت خودم باشم و تو دنیای خودم با بقیه حرف بزنم. یه جورایی انتزاع جسمانی در کنار انتزاع فکری. هرچیزی بهایی داره.

-از احساساتت بگو. عاشق شدی؟ البته منظورم عشق معمولیه . نه ارتباط افلاطو.نیت با مورفین.

(میخندد) نمیدونم. ولی احتمالا آره. احساساتم لخت و عریان بود اما هرگز حرفی نزدم. گفتم که انتزاع جسمانی. همون خیالاتم برام کافی بود. وقتی بهش احساس نیاز میکردم مواد مصرف میکردم و در حین نشئگی کاملا متمرکز میشدم. تو اون لحظات چیزی جز من و عشقم تو دنیا نبود.

-ارضاکننده بود؟

کاملا. دیگه احساس نیازی فراتر از این نداشتم که کاملا هم ارضا میشد. دیگه حرفی نگفته نمیموند و جوابی هم نگرفته نمیموند. معشوقم رو در مورفین متجلی نمیدیدم. من واقعا ارتباط ایجاد میکردم. البته ارنباط از نظر خودم.

-خیلی عجیبه. این حرفا تو هیچ قاموسی نمیگنجه. اون کسی که عاشقش بودی چی شد؟ چه جوابی بهت داد؟

در هیچ قاموسی نمیگنجه جز قاموس خودم. اونم قائدتا داره زندگیشو میکنه.شخص جدیدی تو زندگیش اومده. چرا باید بهم جوابی داده باشه؟ منکه سوال یا درخواستی ازش نکردم. احساس خودم برام کافی بود. احتیاجی هم به تاییدش از طرف کس دیگه نداشتم. من واسه دیگران تصمیم نمیگیرم و چیزی هم ازشون نمیخوانم.

-از اینکه با کس دیگه ای باشه چه احساسی داری؟

من هرگز این جسارتو نداشتم که حس عشق رو تعبیر به مالکیت و انحصار کنم. حتما شنیدی که نمیشه دوبار تو یه رودخونه شنا کرد. عاشق شدن هم همینجوریه. اون زمانهایی که من سپری کردم رو کسی نمیتونه ازم بگیره. فقط مال خودمه . لحظاتی که من گذرونم و حرفایی که زدم تکرار نشدنیه اگرچه نشنیده باشه. فکرنکنم کس دیگه ای بتونه و احتمالا بخواد چنین حرفایی رو بزنه و چنین لحظاتی رو بگذرونه.

(هردوسیگاری روشن میکنیم. بساطش را می آورد و مشغول میشود. یک  سرنگ و …)

-اگه قراربود بین مواد و رسیدن به عشقت یکی رو انتخاب کنی انتخابت چی بود؟

(سرنگ خالی را کنار میگذارد چشمانش را میبندد. درآرامش و سکوت مطلق فکر میکند)

نمیدونم. معشوق من بی عاشق بود. احتمالا با من روزگار خوشی نداشت. من هیچ مطلقم. من خلاصه شدم تو نرسیدن. واقعا نمیدونم. تصورش خیلی سخته. حتما انتظارداشتی سریع بگم عشق. حرف قشنگیه اما فقط حرف قشنگیه. همین.

-تاحالا حسرت خوردی؟به قول نامجو حسرت برتو واجب شده پای نشئگی؟

جوابتو با یه شعر میدم که اتفاقا وقت نشئگی گفتم پس ممکنه خیلی چرند باشه:

هنوز داغ عشقت بر قلبم

جای سرنگاهی تزریق شده بر دستانم

.جای کراکهای مصرف شده بر تک تک سلولهای مغزم

جای سوزرش حشیش بر گلویم

و همچنان بوی سیگار بر تنم مانده

اما همه روزی فراموش میشوند و تو نیز

چونان توهمی برایم خواهی شد ناشی از نشئگی

آری حسرت واجب میشود بر من پای نشئگی

دیگر چهره ات از خاطرم نقش بربسته

افسوس که چهره ات از خاطرم نقش بربسته

لعنت بر من که چهره ات از خاطرم نقش بربسته

آه. چهره ات از خاطرم …

-وای. همه اینا که گفتی مصرف میکنی؟ شنیدی میگن بدن کراکیا کرم میزنه؟

آره خنده داره. همه اینارو مصرف کردم. کاش راست باشه که بدن کراکیا کرم میزنه. حداقل بدنم به یه دردی میخوره. ولی فکرکنم کرمها هم شک کنن که منو بخورن یا نه. البته شخصا دوست دارم بعداز مردنم جسدمو بسوزونن.

(ساکت میشود و فکر میکند. بازهم به سراغ بساطش میرود… سیگاری روشن میکند. هیچ نمیگوید)

-یه چیزی درباره خودت بگو.

حسرت و درد

رگ و استخوان و مغز

سنجاق و فندک و لول و کراک

پک عمیق. دود. سیگار. آتش

ذره ذره مورفین وارد رگها میشود.در رگهایم میچرخد

خون به مغزم هجوم می آورد و دیگر هیچ نمیفهمم

میپرستم این نفهمیدن را…

دود که میگیرم دنیا را به دستهای شیطان میسپارم

تا با شلاقهایش تنم را و روحم را شرحه شرحه کند

دیگر باکی ندارم از شلاق

دیگر باکی ندارم از درد

دیگر حتی باکی ندارم از مرگ

در برابر همشان مورفین خونم از من محافظت میکند!!!

(با چشمهای خالی نگاهم میکند. میفهمم که وقت رفتن است)

Advertisements

پایاپیوند 4 دیدگاه

همت مضاعف کارمضاعف!!!

آوریل 8, 2010 at 15:27 (Uncategorized)

ویژگی اقتصادی ایران چنان است که در مقابل ماشین که نسبت به رفتار اقتصادی-اجتماعی «پس آینده» است دست بسته و تن به قضا و قدر داده است. ذوق مصرف آن را به رنج تولیدش ترجیح داده هرچند به تحقیر حیثیت ملی بینجامد. فرایند مصرف ارضا را به دنبال دارد در حالی که در فرایند تولید ارضا مشابه نیست و انگیزه ها و اهدافی دیگر در کار است . رضا به اولی دادن و فاقد دومی بودن و حاصل این عملکرد محرومیت از قدرتی است که از پیشرفت و صنعت به دست می آید و در نتیجه مجذوب محورهای دارنده قدرت شده است. این فرهنگ پس از تحولات صنعتی جدید سعی و تلاش قابل توجهی در راه کسب آن نکرده است . راه های انحرافی را که در واقع نوعی «باژگونه خوانی» فرهنگ اقتصادی است به صورت مبهم و گنگ اصیل پنداشته است.

ایران با توکلی سردرگم به آینده ای که نه گذشته و نه حال آن را می شناسد زمان خود را سپری نموده است. بدان سبب این شیوه را انتخاب نموده که از درگیری «عقلانی»طاقت فرسا با دشواری ها شانه خالی کند. جهان محل تلاش و سختکوشی و درگیری است و در این گونه مواقع به عوض تهیه ی وسائل «نبرد»و پناه به خلاقیت و کار به انتظار الطاف و امدادهای خفیه مانده است تا به عنوان «گل سرسبد موجودات» بدان نواخته شود. چون زندگی فکری و علمی خود را هنوز شروع نکرده و در تاریخ اندیشه در حال سکرات فرار از زندگی به طور غیرعقلانی و احساساتی دست و پا میزند نمی داند که صنعت و پیشرفت و توسعه و رفاه اجتماعی به چه قیمت قابل دسترس است.تا به حال تلاشی متناسب اوضاع جهان برای تامین وسائل و کسب مواد ضروری برای ادامه حیات ننموده و روزگار را به صورت روزمرگی سپری کرده است. در فکر «سیادت «نیست چراکه لازمه اش رنج است. به آمالها و آرزوهای بلند فقط به حد عاطفی و احساسی دل خوش کرده تا از رنج تعقل و تلاش درامان باشد.

ایران همواره در نهایت ضعف و قدرت خود به یکی از قطبهای قدرت جهانی به تناسب جذابیت تن سپرده است. درطول تاریخ گذشته خود همیشه با نظریه های نارس و با انبوه عواطف و احساس به جنگ دشمن رفته و پس از سرخوردگی با لعن و نفرین ملتمس دعا گشته است.

تجارش همان تفکر را دارند که مردمش. دولتمردان همان خصلت را داشته اند که متفکرینش. روح کلی حیات اجتماعی چنان شکل گرفته است که تمام اجزا و عناصر خود را در مسیر این «وابستگی»یکپارچه و هماهنگ نموده است. این فرهنگ ترجیح داده تا انگل وار از دستاورد دیگران در تمام زمینه ها استفاده نماید. در انواع مقولات مادی و معنوی از علوم تا ادبیات وهنر و صناعت و تجارت و … این اندیشه را بسط داده است. در چنین شرایط اجتماعی تلاش برای تزریق ! تلاش و همت به جامعه ( آن هم از نوع مضاعفش) با یک فرمان ملوکانه از بالا بیش از یک شوخی و جک برای شادباش سال جدید چیز دیگری نمی تواند باشد.

پایاپیوند ۱ دیدگاه

برای اولین رفیقم آیدین رشیدی :پرچم آنقدرها هم بد نیست

مارس 1, 2010 at 16:56 (Uncategorized)

 

اولین رفیقم (به معنای کلاسیک آن) در دانشگاه صنعتی اصفهان یعنی آقای آیدین رشیدی چندی پیش در نظری راجع یکی از مقالات وبلاگم نوشت:» این پرچم سرخ تو در شرایط کنونی مضحکه». و همین انگیزه ای شد تا این مقاله را بنویسم . درواقع اول فکر کردم رفیق قدیمی شوخی میکند. سری به وبلاگش زدم  غافل از اینکه رفیق دیگر رفیق نیست. از تحلیلهایش احساس کردم با وجود دم زدن از ماتریالیسم تاریخی چیزی جز یک ذهن گرای ایده آلیست نیست . آقای رشیدی فراموش کرده این جامعه است که آگاهی مارا میسازد و نه آگاهی ما جامعه را. در حقیقت آقای رشیدی ازماتریالیسم تاریخی تنها نامی را گرفته و شک دارم به کنه مطلب پی برده باشد. از نوشته های ایشان بیشتر برمی آید یک اسپیریتوآلیست باشد تا یک ماتریالیست. آقای رشیدی ممکن است دم از پرولتریا بزند اما مسلما خصلت خرده بورژوایی ناپیگیری در جنبش و مصالحه گری را همواره حفظ کرده است چراکه مثل دیگر هم کیشانش ترسوست. برای اسپیریتوآلیستی چون ایشان آزادی سیاسی بیرونی هدف فعالیت عملی است. آزادی روحی برای ایشان کافی است. از دیدگاه ایشان آزادی سیاسی ماتریالیسم درحوزه ی سیاست است. برای ایشان آزادی اندیشه کفایت میکند. ایشان فراموش کرده اند تولید ایده ها و پنداشتها و آگاهی در آغاز به طورمستقیم با فعالیت مادی و مراوده ی مادی انسانها درهم تنیده شده است و ادراک و تفکر و مراوده ی ذهنی انسانها برآیند پالایش یافته ی مستقیم رفتار مادی آنان است. انسانها تولید کنندگان ایده های خودشان هستند البته انسانهای واقعی و فعال که فعالیتشان مشروط است به تکامل نیروهای مولدشان و مراوده ی متناسب با این نیروها و دقیقا وابسته اند به شیوه ی تولید زندگی مادی و تکامل بعدی اش در ساختار اجتماعی و سیاسی. آقای رشیدی » آگاهی هرگز نمی تواند چیزی جز هستس آگاه باشد». اگر بیا ن آگاهانه ی روابط واقعی آقای رشیدی توهمی است و اگر ایشان واقعیت را در تخیل خود وارونه میکند پس این به نوبه ی خود نتیجه ی فعالیت مادی محدود ایشان و روابط اجتماعی محدود ناشی از آن است.

ایشان «انسان» را به جای «انسان تاریخی واقعی» می گذارند. آقای رشیدی در قلمرو نظریه باقی مانده اند و انشانها را نه در پیوند اجتماعی معینشان و نه تحت شرایط زندگی موجودشان که آنان راچنین ساخته است درک  میکنند و هرگز به انسانهای فعال و واقعا موجود نمی رسند بلکه در مفهوم انتزاعی انسان متوقف می شوند. ایشان از لحاظ عاطفی از «انسان بالفعل و منفرد و جسمانی» فراتر نمی روند یعنی هیچ» روابط انسانی» دیگرلی غیر از عشق و دوستی و آن هم به صورت آرمانی نمی بینند .

 ایشان از شرایط زندگی کنونی نقدی به عمل نمی آورند. بنابراین هرگز به درک جهان حسی به مثابه ی کل فعالیت حسی زنده ی افرادی که آن را تشکیل میدهند موفق نمی شوند. نتیجتا هنگامی که برای مثال آقای رشیدی به جای انسانهای سالم جمعی از گرسنگان رو به مرگ را ببیند ناگزیر است به «درک عالی تر» و به «برابری نوع» آرمانی پناه جوید و بدین گونه در ایده آلیسم فرومی غلتد .

درگذشته ایشان مصربودند که روی تفکراتشان اسم نگذارند چراکه از انگ زدن بدشان می آمد اما فکر کنم دلیل اصلیش ترس بود چراکه نمی خواست نام واقعی تفکراتش را بگوید . میترسید فاش کند یک ایده آلیست است . شاید در بهترین حالت بشود گفت ایشان یک ماتریالیست مشاهده ای هستند . یعنی ماتریالیستی که حسیت را همچون فعالیت پراتیک نمی شناسد وتنها کارش مشاهده ی افراد تنها در » جامعه ی مدنی بورژوازی «است .

پرچم داشتن اگربه دیدواقعی و عینی منجر شود عیب وعار نیست و البته پرچمی که ازخجالت پنهان شود شرم دارد. (امیدوارم این رفیق سابق و دوست همیشگی از این مقاله دلگیر نشود.)

پایاپیوند 11 دیدگاه

چرا پیروزی اقلیت بر اکثریت یا چرا جنبش سبز به اهداف خود نرسیده است؟

فوریه 16, 2010 at 14:56 (Uncategorized)

با گذشت چندین ماه از انتخابات ریاست جمهوری وشکل گیری جنبش سبز مردم ایران و برگزاری چندین راهپیمایی میلیونی واستفاده از هرفرستی برای بیان اعتراض (روز قدس-13آبان-16و17آذر-مراسم آیت الله منتظری و….) این جنبش همچنان حتی به حداقل اهداف خود نرسیده وعقیم مانده است.اماچرا؟

آنتونیوگرامشی متفکرچپگرای ایتالیایی(مرگ1937)در مقاله ای پیرامون بحرانهای ارگانیک در جوامع گوناگون میگوید طبقات اجتماعی درمقطع معینی از حیات تاریخی خویش ازاحزاب سنتی خودفاصله میگیرندواین احزاب را به عنوان سخنگوی خود به رسمیت نمی شمارند.بروز اینگونه بحرانها موقعیتی حساس وخطرناک است زیراصحنه برای راه حلهای خشن و فعالیت نیروهای ناشناخته آماده میشودکه معمولا تبلورخودرادر «شخصیتهای سرنوشت ساز» وکاریزماتیک پیدا می کنند(مانند مهندس میرحسین موسوی در شرایط کنونی جامعه ایران).

این تضادمیان «وکیل وموکل»درحوزههایی ورای حوزه ی احزاب انعکاس می یابدو به تمام ارگانیسم دولت سرایت می کندو لاجرم به تقویت قدرت نسبی بروکراسی(کشوری ولشکری) وقطبهای مالی عمده وکلا تمامی نیروهایی می انجامد که از کش وقوسهای افکار عمومی نسبتا مستقل عمل می کنند.شکل پیدایش این بحرانهادر کشورهای مختلف متفاوت است ولی مضمون و محتوای آنها یکسان است.مضمون این بحرانها چیزی جز بحران پیشوایی و هژمونی طبقه حاکم نیست.اینگونه بحرانها معمولا در یکی از دو حالت زیر پیش می آیند:

1-زمانی که طبقه حاکم در کارزار سیاسی عمده ای(درمورد خاص جامعه ایران درشرایط اخیر انتخابات ریاست جمهوری)که به مناسبت آن تایید تودههاراطلبیده یا قهراکسب کرده با شکست مواجه شود.

2-هنگامی که یکباره توده عظیمی از ورطه ی انفعال سیاسی به حوزه ی فعالیت سیاسی گام نهندو شعارهایی را طرح کنند که گرچه بیانی منسجم و ارگانیک نمی یابد ولی روی هم رفته به معنای یک انقلاب است.

اینگونه بحرانها موقعیتی را پدید می آورند که  در کوتاه مدت بسیار خطرناک است زیرا اقشار مختلف مردم نمی توانند به گونه ای یکسان و با آهنگی موزون خودرا بازسازی کنندوبا جریان تحولات وفق دهند.طبقه ی حاکم سنتی می تواند به اعتبار کادرهای ورزیده ی خود با سرعتی بیش از طبقات فرودست خود را بازسازی کند و برنامه ها و شخصیت های خودرا تعویض کرده و قدرت در حال افول خود را باز یابد.مانند تعویض راست سنتی و محافظه کار (افرادی چون هاشمی وموسوی و توکلی و….) با مذهبی های تندرو(دکتر احمدی نژادو….)که در ایران اتفاق افتاد.طبقه ی حاکم حتی ممکن است به قربانی تن در دهد و عده ای ازافراد خود را کنار گذاشته وخود را در خطر قرار دهد اما قدرت خود را حداقل برای کوتاه مدت حفظ  کندواز دیگرسو مخالفان و رهبرانشان به علت ناکارازمودگی منهزم سازد.در چنین شرایطی تمرکز احزاب گوناگون تحت لوای حزبی واحد به عنوان نماینده ومدافع مناسب ترمنافع تمام طبقه پدیده ای  ارگانیک وعادی است .چنین تحولی مبین اتفاق و اتحاد تمامی یک طبقه تحت یک رهبری واحد حزبی است و همین رهبری است که به زعم این طبقه منحصرا قادر به حل و فصل مسایل حیاتی موجود است(سانترالیسم دموکراتیک). در مقابل هرگاه بحرانی چنین راه حلی ارگانیک نیابد به سوی راه حل رهبر فرهمند سوق پیدا می کند و این به معنای برقراری تعادلی ایستا است. که عامل مهم این ایستایی ناپختگی نیروهای مترقی است. این تعادل ایستا گواه این واقعیت است که نه گروه مترقی و نه گروه محافظه کار توان پیروزی ندارند و حتی محافظه کاران نیز محتاج سرور و رهبرند که به شکل یک دیکتاتور ظهور می یابد. معمولا مردم در هنگام بررسی اینگونه وقایع عنصر بروکراتیک (کشوری_لشکری)توجه کافی مبذول نمی دارند .به علاوه فراموش می کنند در تحلیلهای خود نه تنها باید به عنصر بروکراسی توجه کنند بلکه باید اقشار اجتماعی که خاستگاه این بروکراسی هستند را مد نظر قرار دهند.

هرجنبش سیاسی میتواند حتی بدون مشارکت مستقیم ارتش سرشتی نظامی داشته باشد.هر حکومت نیز میتواند بدون مشارکت مستقیم ارتش ماهیتی نظامی داشته باشد.البته گاه ممکن است در شرایطی که ستاد فرماندهی وافسران قدرت را دردست دارند وبراوضاع مسلط اند «علنی ساختن»نقش ارتش و واداشتن آن به عدول از چارچوب محدودیت های قانونی مناسب نباشد و صلاح در آن باشد که از سرایت سیاست به صفوف ارتش جلوگیری شود چرا که معمولا یکدستی و هماهنگی افسران و درجه داران ارتش بر این اساس شکل گرفته که ارتش ظاهرا بی طرف است و ورای اختلافات گروهی قرار دارد. البته این امراصولا از لحاظ قانونی صحیح نیست که ارتشها نمی توانند درسیاست دخالت کنندزیرا نقش ارتش دقیقا دفاع از قانون اساسی ویا به عبارت دیگر حمایت از شکل قانونی دولت و نهادهای وابسته به آن است.درواقع بی طرفی ارتش تنها به معنای حمایت از جناح ارتجاعی است ولی به هر حال در شرایط مورد بحث باید مسئله را به گونه ای عنوان کردکه ناآرامی جامعه در ارتش بازتولید نشود و به این سان قدرت غالب ستاد فرماندهی در نتیجه ی زوال دستگاه ارتش از میان نرود. در شرایط کنونی ایران نیز سرشت نظامی حکومت در تیراندازی نیروهای مسلح به سوی مردم بی دفاع و کشتن کسانی که برای حمایت از آنان به وجود آمده اند تجلی یافت در جایی که حکومت فراموش کرد برای اجرای خواست مردم به وجود آمده و نه مردم برای اطاعت از آن.

پس به عقیده ی نگارنده علت اصلی اینکه مردم در این جنبش بزرگ به خواسته ی خود نرسیده اند دارای دو علت است که یکی بحران ارگانیک اجتماعی است که پیرو نابودی احزاب غیروابسته به قدرت (البته این نابودی توسط قدرت بوده است با بستن احزاب در سالهای ابتدایی انقلاب و اعدام اعضای آن به بهانه های مختلف) به وجود آمده و دیگری سرشت نظامی این حکومت است که حتی در حوادث اخیر علنی نیز بوده است و از ارتش برای سرکوب و بعضا کشتن مردم استفاده شده است.به عبارت دیگر مشکل خصلت رانتی-نظامی رژیم است. البته پیروزی جنبش دور از دسترس نبوده و با حرکت به سمت خواسته محوری به جای شخص محوری وشکل گیری احزاب از دل همین جنبش و اتحاد عمل با فعالین کارگری هرچه بیشتر ممکن میشود.همچنین تجربه تاریخی نشان می دهد اینگونه جنبش های اجتماعی در اوج قدرت طبقه حاکم و نا امیدی مردم از پیروزی به موفقیت می رسند.

 

پایاپیوند 27 دیدگاه

آزادی و دموکراسی از دیدگاه چپ

ژانویه 27, 2010 at 18:46 (Uncategorized)

آزادیاز جهت علمی یعنی امکان و توانایی افراد در انتخاب هدفها و وسائل نیل به این هدفها و همچنین عمل در آن جهت. امکان توانایی دست زدن به عمل بر پایه ی انتخاب و ترجیح منطقی است. افراد با آنکه در انتخاب هدفها و وسائل آن آزادند ولی در انتخاب آن محیط اجتماعی که از نسلهای پیشین بدان ها به ارث رسیده آزاد نیستند و بناچار در داخل این محیط یعنی در چارچوب یک ضرورت تاریخی معین عمل میکنند. با این حال به سخن مارکس خصیصه نوعی مهم انسان آنست که وی موجودی است هدف گزین و هرگام وی بسمت تمدن گامی است بسمت آزادی. و گسترش دائره آزادی هر فردی از افراد اجتماع شرط مهم گسترش دائره آزادی خود اجتماع است . ولی حد و درجه عمل آزادانه انسان و عمل آزادانه جامعه امری دیمی و خودبخودی نیست بلکه به سطح رشد عمومی جامعه و ازآنجمله به سطح رشد و شیوه تولید اجتماعی بستگی دارد.

لنین معتقد است :» در جامعه زیستن ولی خود را از آن فارغ شمردن روا نیست… آزادی فردی نمی تواند و نباید در نقطه مقابل آزادی اجتماعی قرار گیرد». ولی در جوامع طبقاتی مبتنی بر طبقات ناهمساز یا آنتاگونیستی روش مراعات منافع خاص طبقات بهره کش (پارتیکولاریسم یا خاص گرایی) وجود دارد. خاص گرایی یعنی تبعیت از منافع گروه تنگی از افراد ممتاز علیه اکثریت بزرگ جامعه و منافع آنها. در جامعه ای که خاص گرایی برده داران  و ملاکان و فئودالها و سرمایه داران حکمرواست آزادی مردم بناچار یا محو میشود و یا مسخ میگردد.آزادی افراد ممتازدرمقابل آزادی جامعه قرار میگیرد.آزادی این افرادموجب ضرورت ومجبوریت جامعه میشودیعنی برای آنکه بهره کش در بهره کشی آزاد باشدکارگربه بهره دهی مجبوراست. برای آنکه سلطان مستبددر تحمیل اراده ی شخصی خود آزادباشدمردم به قبول این اراده مجبور میشوند. در جامعه مبتنی بر طبقات ناهمساز (از جمله سرمایه داری) قشرهای ممتاز نه فقط آزادانه هدفهای خود را انتخاب میکنند بلکه آن را به آسانی عملی میسازندزیرا وسائل اجرا این هدفها را در دست دارند. مهمترین وسیله پول است که در این جامعه به حلال کل بدل شده یعنی جامعه جامعه ی زرفرمانی (پلوتوکراسی)است و این زر که همه جا فرمانرواست خاضعانه به جیب اقلیت ممتاز پناه برده و دیگران را به گوسفندان مطیع خودبدل میکند.به همین جهت مارکس میگوید درچنین جامعه ای آزادی فردی درچارچوب طبقه ی حاکم و تازمانی وتا آن حدی که این فرد متعلق به طبقه ی حاکم است باقی میماند.

پایه گذاران لیبرالیسم بورژوایی (جان استوارت میل وبنتهام) طرفدار قدرت محدود دولت و قدرت عمل نامحدودسرمایه داران بودند. امروزدرظاهر قدرت دولت در کشورهای سرمایه داری وسیع شده است. ولی این وسعت دامنه قدرت اتفاقا بخاطر حفظ منافع سرمایه داران و نه علیه آنها انجام گرفته. همانگونه که در مانیفست کمونیسم میخوانیم دولت در این کشورها برای دفاع از منافع طبقه ی حاکم به وجود آمده است. شرط واقعی ایجاد محمل عینی آزادی واقعی انسانی ایجاد محمل اجتماعی یعنی لغو نظام ناهمساز اجتماعی است . در جامعه بدون طبقات شرایط رشد همه جانبه و هماهنگ شخصی پدید می آید و انسان در واقع به اداره کننده ی سرنوشت خویش مبدل میگردد و میان آزادی او و آزادی جامعه همگونی و همگرایی برقرار میشود . مارکس در کاپیتال (جلدسوم) میگوید :»رشد نیروهای انسانی که به خودی خود هدف است آغاز میگردد و عرصه ی واقعی آزادی انسان بر بنیاد زیربنای خود که عرصه ی جبر بوده و تنها بر آن زیربنا رشد و گسترش می یابد». در راه پیدایش آنچنان جامعه ای رهبری سیاسی و اقتصادی و اجتماعی طبقه ی کارگر یک پیش شرط  ضروری است. بیرون آوردن مسائل از این چارچوب و افکندن مفهوم آزادی در چارچوب میل فردگرایانه کار را به توجیه دیکتاتوری مستور سرمایه و ستایش نهادهای سالوسانه جوامع سرمایه داریمیکشاندوعواقب آن درعمل سنگین خواهد بودوشایدتنهاخودپسندی روشنفکران بورژوا و خرده بورژوا را ارضا کند. تعمیم برخی ادوار خاص در اروپای شرقی و معرفی سراپای سوسیالیسم ازاین راه فاقد جنبه ی جدی است وفقط برای مبلغان سفسطه باز بورژوازی مفید است.

تا زمانی که روند جدا شدن » حکومت بر مردم » از درون خلق پدید نشده بود و جامعه ابتدایی انسان به اصطلاح خودگردان بود مفهوم دموکراسی و دیکتاتوری مصداقی نداشت. از دوران مادرسالاری و پدرسالاری زمینه ی پیدایش قدرتی جدا از خلق و مسلط بر خلق به تدریج فراهم میشود. پیدایش مالکیت خصوصی زمینه ی عینی و اجتماعی شکل گیری این روند تاریخی است زیرا این رویداد جامعه را به طبقات متناقض دارا و ندار تقسیم کرد و اثر خود را در تمام جوانب حیات اجتماع باقی گذاشت . به این ترتیب در این تناقض فاحش اقتصادی-اجتماعی  طبقات دارا غاصبان ثمره ی کار مولدان بلاواسطه بودند و این مولدان را تا سطح بردگی بسود خود به کار وادار میکردند (و میکنند). پس ناچار بودند دستگاههای مخوف تضییقی بوجود آورند و برای خود جلال وجبروت خدایی ترتیب دهند تا طبقات مولد بیم زده و فریفته و مجذوب ثمرات رنج خود را به رایگان تقدیم انگلان مسلط سازند. چنین کردند و دولت را بنا نهادند. 

واما دموکراسی و دیکتاتوری دو قطب دیالکتیکی هستند که در عین تضاد به هم مربوطند زیرا هر دموکراسی دموکراسی است برای بخش معینی از جامعه و دیکتاتوری است برای بخش دیگر. البته سیر تاریخی دموکراسی به گواهی واقعیت چنان است که دائما «آن بخشی از جامعه که از مواهب آن برخوردار است بست می یابد «و این تا زمانی است که در اثر زوال دولت و طبقات در جامعه بشری همراه آن دموکراسی و دیکتاتوری که اشکال این دولت است هر دو زوال یابند وخودگردانی همگانی اجتماعی جای دولت و دموکراسی را بگیرد.

تا زمانی که روند «ارزش افزوده»که حداقل 15 هزارسال پیش پدید شده به روند «فراوانی» که تنها در عصر ما میتواند عملی شود بدل نگردد ایده آل دیرینه ی جامعه درباره ی تساوی همگانی یک ایده آل تجریدی و فاقد پشتوانه ی اجرا بوده و تامین عدالت اجتماعی محال است. 

 

 

پایاپیوند 3 دیدگاه

Hello world!

ژانویه 27, 2010 at 18:26 (Uncategorized)

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

پایاپیوند 2 دیدگاه