آقای جوجه یه مرغه!!!

اکتبر 26, 2010 at 20:06 (چرندیات) ()

تو یک ماه اخیر به اندازه کل زندگیم با پسرخاله 4سالم انیمیشن دیدم ! از بتمن و مرد عنکبوتی تا خرسهای دهکده و…. فضای فانتزی و ایده آلیستی انیمیشنها خیلی برام جالب بود و حتی باعث شده خیلی خیال پرداز بشم تو این مدت! تو فیلم خرسهای دهکده یه دیالوگ خیلی جالب بود که واقعا فکرمو مشغول کرد: آقای جوجه یه مرغه…

چرا آقای جوجه باید یه مرغ باشه؟و جالبتر اینکه شخصیتها بعداز ده سال به این موضوع مهم و غامض پی میبرن و خیلی هم تو روند زندگیشون اثر میذاره! آیا اساسن بعداز ده سال اهمیتی هم داره که آقای جوجه یه مرغه؟ اما ترس اساسی من اینه که آقای جوجه از اولش مرغ بوده باشه و من اشتباهن جوجه فرضش کرده باشم!اونوقت دیگه حتی اگه رگهام از درد بترکه هم نمیتونم فریاد بزنم ای یاوه یاوه یاوه…

کلا منو یاد این شعر میندازه:

من از دل کناری نجستم نجستم  نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی نکردی !!!

تو آدم حسابم نکردی نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

خراج ملک ری آباد می کردم ز زلفانت

دلبر و معشوق آرام وطن

بل عجب ژنهای افکانت

نیمه شب آوا و افغانت

خراج ملک ری پرداخت می کردم به زلفانت

نازنین ژنهای افغانت

نیمه شب آوا و افغانت

نازنین بهره صداقت، نازنین بهره صداقت

من از دل کناری نجستم نجستم  نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی نکردی !!!

تو آدم حسابم نکردی نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

من ز میخانه پران میشوم

من ز کاشانه فران میشوم

من ز جانانه نالان میشوم

من ز بیگانه، من ز بیگانه،  من ز بیگانه، من زبیگانه

من از دل چناری نجستم نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی !!!

 

Advertisements

پایاپیوند ۱ دیدگاه

افسانه آن روز که سیگار را هم یارای همراهی نیست…

اکتبر 1, 2010 at 09:33 (چرندیات, غمنامه)

-خسته شده ایید اقا؟
-من؟آه…بله…شاید…
-با من یک استکان مشروب میخورید؟
-متشکرم…نمی دانم…بله
-بازهم حرف میزنید اقا؟
-من؟ من حرف میزنم؟اشتباه نمیکنید؟

بگذار پس از این هرگز کسی نداند در آن روز بر من چه گذشت که حتی سیگار هم آرامم نمیکند. «تو همانگاه بود که می توانستی روز را در من برویانی. در تو نگریستم و صدای فریاد سگها شب را در اعماق من بیدار کرد. در ان لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟» بگذار پس از این هرگز کسی نداند که از خودم منزجر شدم آنگاه که چشمانم  را در نگاهت نیافتم. بگذار پس از این هرگز کسی نداند «آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد» بگذار هرگز کسی جز تو نداند » آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا  برمی انگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست. انها که می خواهند ما را در قالبهای فلزی خود جا بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند . آنها با صفرمطلقشان به جنگ با عمیق ترین و جذابترین رویاها می ایند. و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم.» بگذار هرگز کسی نداند که «تو» از «آنها» بودی. آری دوست من «ترس سوغات آشنایی ست». بگذار پس از این هرگز کسی نداند که چرا حرف نزدم و هرگز کسی نداند «تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است . چه چیزی مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب میکند؟ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.»
بگذار تنها خدای فراموشی بداند که «من هرگز نخواسته ام از عشق افسانه ای بیافرینم. باور کن! من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم . من از دوست داشتن تنها لحظه ها را میخواستم . ان لحظه ای که تو را به نام بنامم! آن لحظه ای که خاکستری گذاری زمین در میان موج جوشان مه رطوبتی سحرگاهی دارد. آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای میچرخد. لحظه ی دست باد بر گیسوان تو. لحظه ی نظارت سرسختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون. من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.» افسوس که تو تابستان را تجربه نکرده ای! من این بازی «دیدار در واپسین لحظه»را دوست نمیدارم.
«بازمیگردم . همیشه باز میگردم . مرا تصدیق کنی یا انکار, مرا سرآغاز بپنداری یا پایان, من در پایان پایانها فرو نمیروم. مرا بشنوی یا نه, مراجست و جو کنی یا نه , من مرد خداحافظی همیشگی نیستم . باز میگردم . همیشه باز میگردم.» بگذار که انسان ساده ترین دروغهای خوب را باور کند!بگذار هرگز کسی نداند که دوست داشتن در خیابانهای اصفهان چقدر مشکل است! بگذار هرگز کسی نداند
صدای قلبم نیست که میزند
صدای پای توست که میروی
کافی ست بایستی!
کافی ست خسته شوی!

پی نوشت: متنهای مشخص شده از بین نوشته های نادر ابراهیمی انتخاب شده است
پی پی نوشت: شعر آخر اثر دوست نادیده ام » محمدرضاریاحی » است که صمیمانه آرزوی بهترینها را برایش دارم

پایاپیوند 5 دیدگاه

واگویه های بیشرمانه

سپتامبر 10, 2010 at 20:09 (چرندیات, غمهای شادی بخش) (, , )

من نمیدانم شرم چیست و حیا چیست

و نمیدانم هنگامی که گورمان را از پوست خاک و استخوان آجر انباشتند

شرم چه خواهد کرد از برایمان!

من نمیدانم شرم چیست

من نمیدانم حیا چیست و نمیدانم اخلاق چیست

لابد شرم یک اخلاقیت مطلق است!!!

من که نمیدانستم شرم چیست گفتم :»لبی باید بوسید»

و کسی که میدانست شرم چیست گفت :»لب مار شکست را و رسوایی را!«

من که نمیدانم شرم چیست گفتم :»تشنه ام»

و کسی که میداند شرم چیست گفت :»لاجرم این عطش جز با  بوسه ای خونین درمان نمیگیرد!»

و من متحیرانه اندیشیدم که چرا شرمگنان در خیال اند شب و روز

در دام گیس مضحک معشوقه پایبند

من بیشرمم چراکه مستانه فریاد میزنم

بوسه های تو گنجشککان پرگوی باغند

و پستانهایت کندوی کوهستان ها

و تن ات

رازی ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با من اش در میان میگذارند

آری من بیشرمانه فانوس عمرم را بر هر درخت خشکیده به رسوایی خواهم آویخت!

آری من بیشرمم

من به بکارتهای حقیرانه میخندم

مسیح من هرگز چونان احمقانه در جلجتا بر صلیب نشد

مسیح من در روسپی خانه های سرزمین موعود به دنبال مریم اش میگشت تا شاید

بکارت حقارت آلودش را از او بستاند

و محمد من که عاشقنه شیفته گیسوانی سرخ گشته بود

در پس هرنماز با خدای یکتایش میگفت

ای شرم!

ای کبود!

تنها برای مردمک چشمهای اوست

گر میپرستمت

 

بخشهای مشخص شده از اشعار احمدشاملو انتخاب شده است

 

پایاپیوند 4 دیدگاه

من و مادر و افسانه های کهن…

اوت 30, 2010 at 16:22 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) ()

«… و فرشته خداوند در شعله ی آتش از میان بوته یی بروی ظاهر شد.خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت: ای موسی! من مصیبت قوم خود را که در مصرند دیدم و استغاثه ی ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان را میدانم.» (1)

مادر ملتمسانه گفت : دنبال افسانه های پیروکهنه رفتن کار بچه هاست. تو را به «خدا» نرو!

–         آن «خدا» دیگر کهنه شده است که به او قسم میدهی. شاید بشود خدای تازه یی به چنگ آورد.

–         این حرفها همه افسانه است. خدای تو هم کهنه و ساییده خواهد شد. دیگر آفریدن هیچ خدایی به دردسرش نمی ارزد. این آب عطش تو را از میان نمیبرد. تشنه میروی و تشنه تر بازمیگردی. همان یک خدا برای شش هزارسال دیگر هم بس است. اگر آتشی در کار نبود هم می توانستی بروی. هیچ کس جلوی تو را نمیتواند بگیرد. اما از آن بت شکنهایی نباش که یک بت می شکنند و صد بت می تراشند. بالاخره هر کس به کوه رفته با خودش چیزی آورده است اما اگر خواستی جامه ی تازه ایی بر تن خدای کهنه کنی تا شرمنده باز نگردی کاری کن که جامه پوکی تن را بپوشاند.

–         من به جست و جوی خدای تازه ای میروم که برهنه ترین همه ایشان باشد.

–         اما اگر خودش با تو گفت که چنین است هرگز باور مکن. هیچکس به قدر سه هزار سال پیش زودباور و ستایشگر نیست. (2)             

«رسولان نیامده برخیزید

در تلالو خاموشتان

به یاد داشته باشید

قبله گاه شما منم-پاسدار خاموشی و پوچی

واین دنیارا

نه برای شما

برای بع بع گوسفندان شما آفریده اند»

–         لعنت ! لعنت باد چشممان را ! لعنت باد چشممان را گوشمان را نیز… لعنت:

«ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آذیین

تا نه این شبهای بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من

به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین-

ظلمت آباد بهشت گندتان را در به روی من

باز نگشایید!

ای خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان ما را

جاودانه بی نصیبی باد!» (3)

 

«…»شب» تنها و سرگردان در کلبه ها را میکوبید و میگفت:» به من خانه ای بدهید که من در آن فرود آیم» و خداوندخدا هنوز میخندید…» (4)

 

 

(1)تورات

(2)بخشهای مشخص شده از داستان خروج اثر نادر ابراهیمی میباشد

(3)شعر لعنت اثر احمدشاملو

(4)از داستان خانه ای برای شب اثر نادر ابراهیمی

پایاپیوند 2 دیدگاه

ببخشیدآقا!یه نخ سیگاراضافه دارین؟!

ژوئن 6, 2010 at 20:30 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, )

برای حمیدرضا غلامی ارجنکی مردی که رفیقانه نارفیقی میکند!!!

اولین سیگاری که آتش کردیم درکنارهم روی بالکنی که اکنون دیگر در دوردستهاست هنوز در خاطرم مانده.وقتی سری تکان بدهی به نشانه سلام و سیگاری دود کنی دیگر آشنا شده ای!!!دوست شدیم به همین سادگی.بارها حرف زدیم و دردهای دل را واگویه کردیم در تنهایی دو نفره مان. روزها درکنار هم بودیم و شبها تا صبح بیدار نشستیم. از زخمهایی گفتم که فراموش نمیشوند . و دردهایی که همیشه هستند. در جواب اما همیشه لبخند زد. برای دردهایم چاره یافت و قول دادم و هربار شکستمش اما …

از شبهای سرد و خلوت با هم گذشتیم . از روزهای پررنج و نکبت باهم گذشتیم. از آشیانه کرکسها باهم صعود کردیم فقط برای اینکه سیگاری آتش کنیم در ارتفاع حقیر آنجا. تنها یک زخم کم داشتم که آن را هم در طبق اخلاص رفاقت هدیه داد. با لبخندهایش «خان» شد. اما افسوس که خانها همیشه به دنبال چیزی هستند برای گرفتن. اما چیزی که رفیقم از من گرفت هیچ نارفیقی از کسی نمی رباید. خان! عاشقی ابدی را کشت!!! درهر روز و شب از خودم میپرسم چرا سلام کرد وقتی میخواست بی خداحافظی برود ؟چرا رفیق شد وقتی که میخواست نارفیقانه فراموش کند؟چرا دوست داشتن را به من آموخت وقتی که میدانست رسیدنی درکار نیست؟ چرا امیدهای واهی را در من زنده کرد؟

خان!دلم تنگ شده برای طعنه های خانانه!دلم تنگ شده برای استکانهای تلخ!دلم تنگ شده برای خنده های معصومانه!دلم تنگ شده برای سیگارهای بالکن!دلم تنگ شده برای همراهی بی چشمداشت!دلم تنگ شده برای نگاههای شماتت بار و بازخواستهای گاه و بی گاه!دلم تنگ شده چرا که تنها کسی بود که رفیقانه نارفیقی میکرد! ذلم تنگ شده چون دل که میشکست خوب بلد بود دوباره وصله اش بزند. دلم تنگ شده….

این شعررا که میخوانم چهره اش را مجسم میکنم در نیمه شبی بارانی:

«مرد خاکی..

مردی درون میکده آمد

گفت: کشمش پنجاه وپنج.

مردی به قامت یک خرس از پشت پیشخوان

دستی به زیر برد –تق –چوب پنبه را کشید

وبیخیال گفت: مزه…؟

مرد گفت : خاک…

«دستی به ته کفش خویش زد»

الکل درون کبودی لیوان ترانه خواند

وقتی شمایل بطری

از سوزش عجیب نگهداری و بوی تند رها شد

آن مرد بیقرار دست خاکی خود در دهان گذاشت

ناگاه از تعجب این کار

سی و هشت چشم نیمه خار بسته باز شد

و شگفتی و تحسین خویش را

مثل ستون خط و خالی سیگار در چین چهره آن مرد گرم خالی کرد…

ناگاه مردی صدای بمش را بر گوش پیشخوان آویخت

–         مهمان من . بفرمایید…

چندلحظه سکوت

صدای پرهیبت مردی دگر فضای دود کافه را شکافت

–         من شرط را باختم به رفیقم. مهمان من بفرمایید…حساب شد

در اوج اضطراب میکده آن مرد خاکی ساکت

پولی مچاله شده بر چشم پیشخوان گذاشت

و در دو لنگه در ناپدید شد…»

ناپدید شدی خان! دیگر نمیبینمت. دیگر نمیخواهی که ببینمت. من به گوشه خلوت خود راضی بودم چرا بیرونم کشیدی. نارفیقانه! برای من تنهایی کافی بود. برای من سکوت سنگر آخر بود اما خرابش کردی. ظالمانه! من تنها گوشه ای میخواستم برای یک نخ سیگار و دود اما تو حریصم کردی .ناجوانمردانه! دیگر برگشتن سخت است. کفش برگشت کوچک است برایم و پل برگشت توان وزنم را ندارد. با این همه رفیق میدانمت هنوز. خوشباورانه! آرزویم هنوز همان است که گفته بودمت : بعد از سی سال…

شرمندتم خان…

پایاپیوند 6 دیدگاه

این روزادارم مطمئن میشم..

مه 21, 2010 at 20:47 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , )

«برو سرکار!اینقدرولگردی نکن!اگه کار کنی دیگه فکرت جاهای بدبد نمیره!!آخه مگه آدم عاقل اینقدربیکارمیگرده!؟» میخام جواب بدم آدم عاقل نه البته. اماخب کی گفته من عاقلم آخه!؟ هرکی بوده دروغ گفته به خدا!اما صدام درنمیاد. مثل ناهاروشام شده این سرکوفتا. به جای عصرونه میخورم البته!بی حوصله وسردرگم میچرخم. بعضیا وقتابا خودم میگم:»شایداین جمعه بیایدشاید!!!»(کارو میگم البته). شایدم دوست ندارم این بینظمی تکراری هرروزم به هم بخوره. خواب و سیگاروو کتاب و چرخیدن بی هدف درپی هدف. حتی به خودم میگم:                                                                                             

  «چطوره وام بگیرم خورده بورژوا بشم؟                                                                  

  بیخیال تاریخ!بیخیال انسان!                                                                                             

  بیخیال تشنه هاو دریا!بیخیال گشنه ها و صحرا!                                                             

 خیلی خوبه به خدا!نوکرو کلفت میگیرم هفده تا!                                                            

  واسه نوکرام چکمه می خرم!همه ی لباسامم یه جا میدم به کلفتام!                                                      

 شام که خواستم بخورم دستمال میزنم به گردنم !                                                                                

 در و دیوارو پرازتابلو میکنم! تابلوی رود و درخت           تابلوی فرشته های تپلی!                                  

 هروقتم دیدم خستم موزیک باخ میذارم!»                     

دارم مطمئن میشم که کاملا دیوانه شدم.البته میدونستم دراعماق وجودم جنون داره فوران میزنه اما خب مطمئن نبودم هنوز.گمونم بازم فلسفم عودکرده.خسته شدم ازهیبتهای رنگین!خسته شدم ازخودم حتی!مادرمیگه:»زنده یعنی زندگی !این دیگه فلسفه نیست»جواب میدم :»ازقضا فلسفه  دیویده» میپرسه :»خب عیب و ایرادش چیه؟» من دیگه چیزی نمیگم فقط تو دلم جواب میدم:              

 «د جیگر!!!                                                                                                                    

 هنری دیوید جیب بره!                                                                                                                                    همش هی برای بال پرواز ملودرام می بافه تا به بشرحالی کنه                                                    

  سی سنت پول قرض میخواد بره والدن پوند                                                                                      

  یه بال برشته مرغ بخوره!احساس بودن بکنه! بستنی لیس بزنه!»                                         

خسته شدم از سوال و جوابهی تکراری هرروزه. اما به قول یه دوست عادی بده!اما  از دل معمولیه که فوق العاده زاده میشه!ولی همه خودشونو گم کردن تو این زندگی لامصب سگی . همه عادی شدن. سرم داره میترکه از درد (بازم مثل هرشب). ولی خب اگه یه روزم درد نگیره اینقدر انگولش میکنم که بازم شروع بشه. بی تعارف میگم مرض دارم آخه! مازوخیست شدم انگار. گفتم که دیوانه شدم. از قضا شنیدم:                                                                  

 «مرغ عشق ازقفسش دررفته!                                                                                     

  شیرین خانوم توی حموم سنا حوصلش سررفته!                                                        

  اون هم از فرهادش !تیشه ش داره به اسمال آقا!                                                                       

 جاش یه دیزی خورده بی نعنا!بی نعنا!!!                                                                                     

 مفش روگل سرخ فین میکنه»                                                                                         

دیگه مطمئن شدم ازاین دیوانگی مفرط. وقتی کاملا ملتفت شدم که چندروزپیش «میل دردناک جنایت»تو رگهام متورم شده بود. تازه وقتی به دیگران نگاه میکنم میتونم ذهنشونو بخونم! مثلا وقتی مادرم بهم زل میزنه همش تو ذهنش میگه:                                                                               

 «تو دلت تاریکه!                                                                                                                 

»  توماشو» نشی یه وقت!                                                                                                                 

 بگیرن به جرم بی دینی بیست و هفت سال زندونت کنن!                                                                              

  ماکه اوربانوس هشتم نداریم تاکه شفاعتت کنه!»                                                                              

آره!کاملا مطمئن شدم دیگه.دیوانگی راه درمان نداره. نه وقتی که آدم اینهمه دنبالش رفته باشه. دیگه راهی جزیه تکرار دردآور برام باقی نمونده.«آدمی صندلیه سالن مرگ خودشه» عادی نیست البته کاملا معمولیه! تکرارتیغ…

پی نوشت: اشعارازکتاب «من و نازی» اثر زنده یاد «حسین پناهی»

پایاپیوند 7 دیدگاه

آگهی ترحیم

آوریل 26, 2010 at 17:13 (چرندیات)

شب گذشته در ساعت23:13 دوست من مرد. او درست یک ساعت و سیزده دقیقه بعد از اینکه عشق ابدی و واقعیش را از دست داد چشم بر دنیای فانی بست. او دوستی مهربان و یاری همیشگی بود. او ازمرگ نمیترسید. او دوستانش رادر مشکلات تنها نمیگذاشت اما درلحظات آخر تنها بود. دکتر علت مرگ را «ازدست دادن عشق ابدی» تشخیص داد. دوست من در اسم عشقش تجزیه شده بود. یک ساعت و سیزده دقیقه ی آخراحتمالا سخت ترین یک ساعت و سیزده دقیقه ی عمردوست من بود. او لحظات آخررا با این فکرغمناک سپری کرد که عشق ابدیش درکنارشخص دیگری ست و احتمالا دریک شب دوستداشتنی با هم به آسمان نگاه میکنند تا آتش بازی جشن را ببینند. او نمیدانست که باران تمام ترقه ها راخیس و خراب کرده است. او نمیدانست آتش بازی لغو شده است. شاید اگر این را میدانست یا حداقل از پنجره ی نداشته ی اتاقش به آسمان می نگریست راحت تر میمرد و شایدهم اصلا نمیمرد. البته دوست من آنقدر دلنازک و دوستداشتنی بود که مطمئنم از خراب شدن شب عشق ابدیش حتی با کس دیگرهم ناراحت میشد. آخرین وصیت او این بود که جسدش سوزانده و خاکسترش هنگام طوفان برباد داده شود(احتمالا فکرتولد دوباره وتکرار ازدست دادن عشق ابدیش اورا ترسانده بود).آخرین جملاتی که نوشته بود در ساعت7:13 بامداد روی کاغذی درکنار جسدش پیدا شد شامل این وصیت و یک لطیفه بودکه در زیر نوشته شده است. لطفا این لطیفه را بخوانید چراکه آخرین لطیفه ی یک انسان است که شب گذشته در ساعت 23:13 مرد. «توشوروی کمونیستی یه دانش آموز از معلمش پرسید :فرق سرمایه دارها و کمونیستها چیه؟ معلم باغرورجواب داد:خب معلومه سرمایه دارها پول رودوست دارند اماکمونیستها انسان رو. دانش آموزباخوشحالی گفت:آها پس واسه همینه که سرمایه دارها پولهاشون رو توگاوصندوق میذارن و کمونیستها آدمها رو تو سلول.» دوست من در سخت ترین لحظات هم حس شوخ طبعی منزجرکننده ای از خودش نشان داد شایدهم فهمیده بود که عشق ابدیش به خاطر یک کمونیست اوراترک کرده است!

پایاپیوند 12 دیدگاه

از زاینده رود تا کارون…

آوریل 16, 2010 at 16:26 (چرندیات)

اهوازو گرما و کارون گل آلود و گل بارون. دانشگاه چمران و سوسابقه و دهان کف آلود. صخره ی فروغ زیر پل معلق و سیگارهای پشت هم. به یاد سرمای اصفهان و زاینده رود می افتم. اولین سیگار لب رود که دودش در صدای اذان گم شد لب آن چای خانه ی کذایی. فراموش شده و ناخوانده و ناخواسته کمتر از 24ساعت در خواب و بیداری. یک خوزستانی تیره چپ و منحرف و سیگاری و «سیاسی مست و مست معتقد». نشئه از دود و گرد روزگار و این سئوال تکراری مرداز پشت تلفن که «باز آردبازی کردی دخان؟» متهم به تحریک برای «انقلاب مخملی» ولی بیشتر شبیه «چگوارای فوکولی». همش فخرفروشی از قول مارکس و طبری ولی در حقیقت «کرم و کلام کذب و کتاب کهنه»و البته حرف وقیح صدتا یه غاز. زاینده رود سرد مثل دوستان دیگر سابق که دیگر حالشان بهم میخورد که نگاهم کنند.

عشقی که دریغ شد از سم…و زهر شد با سنجاق و خودکار و فندک اتمی و گاهی پایپ از کوچه کنار پمپ بنزین و با خاک…. کارون اما گرم با قرص زیر لب روی صخره ی فروغ . آرامش بعد از قرص و سیگار دوباره و مرگ و لعنت بر این لذت نیمه کاره. آری مرگ ولعنت بر این لذت نیمه کاره. دردی که ازرگ و استخوان شروع میشود وتا مغز میرود و چشم ها که کور میشوند و کرم که از گوش بیرون می آید تا سرک بکشد به آزادی. عرق سرد روی کمر و درد پشت ساق پا…

بالغ بر صدها نخ سیگار در مسیر سی وسه پل تا خاجو کشیده ام جز بار آخر که دریغ از یک پک ! که نمیشد و اگرنه بسیار طالب بودم. و بالغ برصدها نخ سیگاری که کنار کارون نکشیده ام هنوز اما سخت در انتظارم هستند: بهمن قرمز- پاکتی- بی عکس ریه. اما فندک دیگر مثل حق مسلم ما  اتمی نیست و زیپو شده.

مراکه میبینی یک دقیقه سکوت کن ای دوست دیگر سابق!

پایاپیوند 34 دیدگاه