زندان بزرگ

نوامبر 1, 2010 at 07:35 (غمنامه) ()

چند وقت پیش اتفاقی بس دردناک و تامل برانگیز در شهر من(بهبهان) همان شهری که بسیارش دوست میداشتم(البته تا پیش از این اتفاق) به وقوع پیوست. سه به اصطلاح مرد به یک دختربچه ۴ساله تجاوز کردند!!!!!!!
چیزی که من رو خیلی میترسونه اینه که متجاوزین شناسایی نشدن پس ممکنه کسی  باشه که من تو خیابون باهاش سلام کردم یا از کنارم گذشته و…. سابقا آدم بدها معلوم بودن از خفاش شب و اصغرقاتل تا … اما هرکدوم از همشهریای من میتونن آدم بد داستان باشن و این واقعا من رو آذار میده. دقیقا کل شهر شده برام مصداق چهار زندان شاملو در شعر کیفر و این بیت رو هم میشه بهش افزود که در این زنجیریان هستند مردانی که دختربچگان را همخوابه میشوند …
درباره دخترک هم در کشاکش نظرات بیهوده دیگران تنها به یاد شعری از حسین پناهی افتادم:

یک نهال نوشکفته تا ابد
گل نمی دهد!
موج میزند هوای گرم!
ماه
-چشم مات مار کور-
خیره مانده بر
هاف ابر ماده
هوف ابر نر!
ناگشوده همچنان
یک گره به پای معضلی!
محو میشود درون مه
سایه ی خمیده کسی!
نانشسته یک کلاغ روی شاخه چنار!
یک سوال بیجواب
جان خویش را
برای یک محال پست میکند!
کنفرانس شعر برگزار میشود
بی حضور هیچ شاعری!
یک پسر
پدر نشد!
مانده تا طلوع ماه!
پیچ تاب میخورد کسی ز درد استخوان
تا شود همان که بود
تا شود همان!
یک نفر به جرم قتل خویش دستگیر میشود
بی پلیس و پاسبان!
خیس اشک میشود کلاه یک جوان
در کیوسک پادگان!
یک امید ناامید ماند!
چشم وا نمیکند!
لاک پشت کوچکی
بر جهان ناشناس!
پاره پاره دفتری!
رشته رشته روی خاک
گیسهای چون کمند دختری!!!

Advertisements

پایاپیوند 5 دیدگاه

افسانه آن روز که سیگار را هم یارای همراهی نیست…

اکتبر 1, 2010 at 09:33 (چرندیات, غمنامه)

-خسته شده ایید اقا؟
-من؟آه…بله…شاید…
-با من یک استکان مشروب میخورید؟
-متشکرم…نمی دانم…بله
-بازهم حرف میزنید اقا؟
-من؟ من حرف میزنم؟اشتباه نمیکنید؟

بگذار پس از این هرگز کسی نداند در آن روز بر من چه گذشت که حتی سیگار هم آرامم نمیکند. «تو همانگاه بود که می توانستی روز را در من برویانی. در تو نگریستم و صدای فریاد سگها شب را در اعماق من بیدار کرد. در ان لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟» بگذار پس از این هرگز کسی نداند که از خودم منزجر شدم آنگاه که چشمانم  را در نگاهت نیافتم. بگذار پس از این هرگز کسی نداند «آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد» بگذار هرگز کسی جز تو نداند » آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا  برمی انگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست. انها که می خواهند ما را در قالبهای فلزی خود جا بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند . آنها با صفرمطلقشان به جنگ با عمیق ترین و جذابترین رویاها می ایند. و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم.» بگذار هرگز کسی نداند که «تو» از «آنها» بودی. آری دوست من «ترس سوغات آشنایی ست». بگذار پس از این هرگز کسی نداند که چرا حرف نزدم و هرگز کسی نداند «تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است . چه چیزی مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب میکند؟ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.»
بگذار تنها خدای فراموشی بداند که «من هرگز نخواسته ام از عشق افسانه ای بیافرینم. باور کن! من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم . من از دوست داشتن تنها لحظه ها را میخواستم . ان لحظه ای که تو را به نام بنامم! آن لحظه ای که خاکستری گذاری زمین در میان موج جوشان مه رطوبتی سحرگاهی دارد. آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای میچرخد. لحظه ی دست باد بر گیسوان تو. لحظه ی نظارت سرسختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون. من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.» افسوس که تو تابستان را تجربه نکرده ای! من این بازی «دیدار در واپسین لحظه»را دوست نمیدارم.
«بازمیگردم . همیشه باز میگردم . مرا تصدیق کنی یا انکار, مرا سرآغاز بپنداری یا پایان, من در پایان پایانها فرو نمیروم. مرا بشنوی یا نه, مراجست و جو کنی یا نه , من مرد خداحافظی همیشگی نیستم . باز میگردم . همیشه باز میگردم.» بگذار که انسان ساده ترین دروغهای خوب را باور کند!بگذار هرگز کسی نداند که دوست داشتن در خیابانهای اصفهان چقدر مشکل است! بگذار هرگز کسی نداند
صدای قلبم نیست که میزند
صدای پای توست که میروی
کافی ست بایستی!
کافی ست خسته شوی!

پی نوشت: متنهای مشخص شده از بین نوشته های نادر ابراهیمی انتخاب شده است
پی پی نوشت: شعر آخر اثر دوست نادیده ام » محمدرضاریاحی » است که صمیمانه آرزوی بهترینها را برایش دارم

پایاپیوند 5 دیدگاه

دخترک فاحشه بود…

ژوئیه 15, 2010 at 20:45 (غمنامه) (, , )

خیابان خاکی. کوچه و پسکوچه ها خاکی. خانه های مرده یاهمان«آینه زنگار بسته». چارچوبهایی که درهاشان پرده های پاره پاره است. همان» در که ش کسی نگشود دیگر». مردانی دندانگرد که براین کوی حکمرانان اند بر این چارچوبها تکیه دارند و با لبخندی محو رهگذران را نظاره میکنند. تاریکی وهم آلود شب محاصره ام کرده. از همه جا بوی تعفن به مشام میرسد. زنی کنار در یله نشسته است. بی هیچ شرمی پستانهایش رااز بند پیراهن آزاد کرده و نوزادی را شیر میدهد( شایدهم من بیشرمانه نگاه میکنم!). با یک دست گهواره ای کوچک را نگه داشته. همان «گهواره که ش دستی نجنباند». مردی فانوس به دست از کنارم رد میشود. همان «فانوس که ش دستی نیفروخت». پیرمردی ده دوازده ساله! روبرویم ایستاده

– عرق.ورق زرورق.همه چی دارم

قطره عرقی به چشمم فرومیغلتد و میسوزاندم. سیگاری روشن میکنم و به راهم ادامه میدهم. جلوتر دختری ایستاده. دختری که زن است! نامتعادل راه میرود.لاغر و تکیده است اما زیبایی روزگاران گذشته هنوز کاملا از رخسارش رخت برنبسته. پلکهایش سنگین است و مدام میلغزد. با زحمت خود را نگه داشته. خطوط چهره اش را در تاریکی میکاوم. چشمانی درشت و گیرا دارد اما گودافتاده. لبانی که سرخی هزاران بوسه گرم را برخود دارند. صورتی لاغر. استخوانهای گونه اش برجسته به نظر میرسد. موهای لخت و زیبایی دارد اما ژولیده.

ده تا هزاری

هیچ نمیگویم. نگاهم میکند. سیگاری به اش میدهم و باهم راه می افتیم. بیشتر نگاهش میکنم. کمی خمیده است.از خستگی. دماغش را بالا میکشد. پکی به سیگارش میزند.بهصورتش خیره میشوم.

مگه آدم ندیدی!؟

-«زیبایی یک تاریخ

تسلیم میکند بهشت سرخ گوشت تن اش را

به مردانی که استخوان هاشان آجر یک بناست

بوسه شان کوره است و صداشان طبل

و پولاد بالش بسترشان

                          یک پتک است»

–  من فقط مردی میخواستم که یک شعر برایم بخواند. کسی که بگویدم «تورا دوست میدارم». و او گفت:

«تورا به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به جای تمامی روزگارانی که نمیزیسته ام دوست میدارم

تورا برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تورا به جای تمامی زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم»

اینها برای من زیاد بود. پس شد. من یک فاحشه هستم. من خجالت زده نیستم من فقط یک فاحشه ام. من به دنبال عشق رفتم.

اگر حرف میزند چرا لبهایش تکان نمیخورد؟ خوب نگاه میکنم. دختر با چشمانش حرف میزند. میبینمش که به زانو درآمده. بالا می آورد و همه وجودش و مغزش از بینی و دهانش میریزد وسط کوچه. کمکش میکنم بلند شود. چشمانش سرخ سرخ شده. میخواهم حرفی بزنم اما مغرم خالی ست و زبانم نمیچرخد. عرق پیشانیم چشمانم را کور میکند. به زانو درآمده. باخود میگویم

«اما دختری که پا نداشته باشد

بر خاک دندان کروچه دشمن

به زانو در نمی آید!»

خانه ای را نشانم میدهد که ببرمش. کنار در یکی از همان دندان گردها ایستاده. پوزخندی میزند. دختر را داخل میبرد و میگوید:

-پسره بدبختش کرد. ولی واسه ما که بد نشد…

فقط خیره خیره نگاه میکنم. به آخر کوچه میرسم و برمیگردم. از کنار خانه که رد میشوم دختر را میبینم. همان دختری که زن است. انگار نه انگار مغزش وسط کوچه جامانده. انگار نه انگار که یک پسر بدبختش کرده است. انگار نه انگار که

«برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد .قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند. قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید. قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من. قلبی برای انسانی که میخواهم

تا انسان را کنار خود حس کنم»

میخندد. در حیاط با مردی گز میرود. نگاهم میکند . لبخندی میزند و با چشم اشاره ای میکند. به راهم ادامه میدهم. از روبروی دندانگردها و زنان نیمه برهنه و کودکان آشفته میگذرم. ناخودآگاه شبی را به یاد می آورم. شبی در کنا ریک رود! دخترک از خانه بیرون می آید و خطاب به من فریاد میزند:

-چته؟ وسط موادفروشا و بدکاره ها دنبال چی میگردی!؟

قهقهه میزند و برمیگردد داخل بدون اینکه منتظر جواب من بماند. هاج و واج وسط کوچه می ایستم . درسکوت مطلق فریاد میکشم:

-دنبال خودم!!!

پایاپیوند ۱ دیدگاه