دود اروتیک و کناره تب آلود

اکتبر 8, 2010 at 20:10 (غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , )

خانه که خالی میشود هوس دیدارش و کام گرفتن از وجود بی بدیلش سراپایم را چنان می لرزاند که بی اراده لباس میپوشم و میروم. پیداکردنش کار سختی نیست . هر شبگردی که در کناره ی رود تب آلود مانده باشد (در انتظار) نشانیش را دارد. از دور که میبینمش موجی خفیف تمام وجودم را درمی نوردد. پول را که میدهم چنان سریع به آغوشم می پرد که شک میکنم شاید از ازل انجا بوده و من ندیده بودمش! آنقدر خمار کام گرفتن از لبان سرخش هستم که نمی فهمم چگونه لباس از تنش به در می آورم. سرانگشتانم را (که می لرزد از ترس) با احتیاط روی پوست نازک و سفیدش می کشم . آنقدر پیوندهای تنش ترد است که می ترسم با کمی فشار امحاءش بیرون بریزد!

من در زیر و فرارفت زنده وار آن که خواهشی پرتپش در هر موج بی تاب اش گردن می کشد مایه ی آسایش و زندگی خود را بازیافته ام. همه چیز زنده گی را به دل خواه خویش به دست آورده ام

از اولین دیدار تا به امروز حتی یک کلمه حرف از لبان پرشهوتش خارج نشده اما من خوب می فهممش. تک تک رگ و پی هایش را می شناسم . به چشمانش که نگاه میکنم تا عمق وجودش را چون شعری می خوانم.می دانم چه می خواهد. لب بر لبانش می گذارم و می گذارم واردم بشود.از لبانش که دود میگیرم چنان نشئه وجودش میشوم که ژنهای افکارم متحیرانه در باالعجب حضورش متمرکز میشود.بوی تندش که بینی ام را پر میکند چون دود در کشاکش تنگ لحظات رخوتناک هم آغوشیش می رقصاندم. مستاصل میشوم هربار که در عین سیرابی از کام عشقش تشنه تر میشوم و باز هم و باز هم و بازهم…هربار که می بوسمش ترس کاستی ناپذیر اتمامش آزارم میدهد. چنان ظریف است که یک سر در دستانم جا میگیرد بی کم و کاست. در پیچش تنش میبینم که میگوید:

 من همین توفان ام. من همین غریوم. من همین دریای آشوب ام که آتش صدهزار خواهش زنده در هر موج بی تاب اش شعله میزند!

 خواهش متضرعی در صدایم می گرید. فریادهایم دیگر به پچپچه ای مایوس و مضطرب مبدل گشته است. هربار که لبانش را بر لبانم میگذارد ناخوداگاه با خود میگویم لیلی چندین مرد مجنون بوده است ایا؟ بسیار خیالی سخیفانه است اگر بپندارم چنین ظرافت و شهوتی تنها منحصر به من باشد! باشد که هزاران مجنون کام دل خود را از او گرفته باشند . باشد که هرگز اسیر افکار مضحکانه انحصار نشود. باشد که بی بندوباری تخفیف ناپذیرو عظیمش همه را بلرزاند و حقارت همه را یادآور شود.

 خوب که کام دل میگیرم از وجودش اگر در روشنایی روز هم خواب شده باشیم بی رحمانه پرتابش میکنم بیرون بی آنکه حتی ذره ای ککم بگزد ! اما اگر تاریکی شب لحظات ما را پناه بوده باشد آخر کار زیر انگشتانم لهش میکنم!!! اما فردا و فرداها بازهم به سویش خواهم شتافت و بازهم (بی آنکه به یاد شبهای قبل بوده باشد) چونان معشوقی اساطیری ارضایم میکند…

Advertisements

پایاپیوند 14 دیدگاه

من و مادر و افسانه های کهن…

اوت 30, 2010 at 16:22 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) ()

«… و فرشته خداوند در شعله ی آتش از میان بوته یی بروی ظاهر شد.خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت: ای موسی! من مصیبت قوم خود را که در مصرند دیدم و استغاثه ی ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان را میدانم.» (1)

مادر ملتمسانه گفت : دنبال افسانه های پیروکهنه رفتن کار بچه هاست. تو را به «خدا» نرو!

–         آن «خدا» دیگر کهنه شده است که به او قسم میدهی. شاید بشود خدای تازه یی به چنگ آورد.

–         این حرفها همه افسانه است. خدای تو هم کهنه و ساییده خواهد شد. دیگر آفریدن هیچ خدایی به دردسرش نمی ارزد. این آب عطش تو را از میان نمیبرد. تشنه میروی و تشنه تر بازمیگردی. همان یک خدا برای شش هزارسال دیگر هم بس است. اگر آتشی در کار نبود هم می توانستی بروی. هیچ کس جلوی تو را نمیتواند بگیرد. اما از آن بت شکنهایی نباش که یک بت می شکنند و صد بت می تراشند. بالاخره هر کس به کوه رفته با خودش چیزی آورده است اما اگر خواستی جامه ی تازه ایی بر تن خدای کهنه کنی تا شرمنده باز نگردی کاری کن که جامه پوکی تن را بپوشاند.

–         من به جست و جوی خدای تازه ای میروم که برهنه ترین همه ایشان باشد.

–         اما اگر خودش با تو گفت که چنین است هرگز باور مکن. هیچکس به قدر سه هزار سال پیش زودباور و ستایشگر نیست. (2)             

«رسولان نیامده برخیزید

در تلالو خاموشتان

به یاد داشته باشید

قبله گاه شما منم-پاسدار خاموشی و پوچی

واین دنیارا

نه برای شما

برای بع بع گوسفندان شما آفریده اند»

–         لعنت ! لعنت باد چشممان را ! لعنت باد چشممان را گوشمان را نیز… لعنت:

«ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آذیین

تا نه این شبهای بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من

به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین-

ظلمت آباد بهشت گندتان را در به روی من

باز نگشایید!

ای خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان ما را

جاودانه بی نصیبی باد!» (3)

 

«…»شب» تنها و سرگردان در کلبه ها را میکوبید و میگفت:» به من خانه ای بدهید که من در آن فرود آیم» و خداوندخدا هنوز میخندید…» (4)

 

 

(1)تورات

(2)بخشهای مشخص شده از داستان خروج اثر نادر ابراهیمی میباشد

(3)شعر لعنت اثر احمدشاملو

(4)از داستان خانه ای برای شب اثر نادر ابراهیمی

پایاپیوند 2 دیدگاه

برای آنکه خطوط چهره اش از خاطرم می گریزد…

اوت 6, 2010 at 20:54 (غمهای شادی بخش, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , , )

1-

من عشق ام را در سال بد یافتم

که میگوید «مایوس نباش»؟-

من امیدم را در یاس یافتم

مهتاب ام را در شب

عشق ام را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم

گر گرفتم

احمدشاملو

2-

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم میدهد. لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است. لحظه یی ست اندوه بار و توانفرسا. اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز. باری گریختن تنها از احساسات کودکانه خبر میدهد اما تکرار در گریز ثبات در عشق را اثبات میکند. عشق وابستگی ست. انحلال کامل فردیت است در جمع. عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست. آنچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشه پایان آن جدایی است.

نادر ابراهیمی

3-

می اندیشیدم که گناه

تکرار تجربه هاست

وشیطان از دریچه صدف پوسیده یی سرک کشید و گفت:

خداوند اداره جهان را به انسان سپرده است!

در ساحل بودم

از مرغ دریایی ندا رسید

هیچ کلمه یی سفیدی حضور مرا آیینه نمیشود!

گوش دادم به سقوط بلوط پیر

در جنگل انبوه پشت سرم…

و باد ندا داد:

راز جاودانگی را در قوزک پایش بخوان!

و نهال نو گفت:

روز و شب و حیات مرا کفاف میدهد!

زمستانی از پی زمستانی میگذشت

تا در بامدادی سفید

شعله یی در هیات زنی دستش را بر شانه سردم گذاشت!

حسین پناهی

4-

امروز برای من روز خوبی نیست. روز بد تنهایی است. اینجا را غباری گرفته است. پنجره ها نمیخندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است اما یاد انسان را بیمار میکند. اینجا هیچ کس نیست که غروبها به من خوشامد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. روز بد تنهایی مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.

مرگ روزهای خوب را

مرگ هعمه حکایتهارا

به من بازگرد هلیای من

نادر ابراهیمی

5-

تو آهویی

آهو همیشه میرود

فرامرز سه دهی

پی نوشت: می خوام حرفهام  رو بزنم اما اینقدر شجاع نیستم که رودررو و مستقیم بگم پس پناه میبرم به دیگران

پایاپیوند 6 دیدگاه

ببخشیدآقا!یه نخ سیگاراضافه دارین؟!

ژوئن 6, 2010 at 20:30 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, )

برای حمیدرضا غلامی ارجنکی مردی که رفیقانه نارفیقی میکند!!!

اولین سیگاری که آتش کردیم درکنارهم روی بالکنی که اکنون دیگر در دوردستهاست هنوز در خاطرم مانده.وقتی سری تکان بدهی به نشانه سلام و سیگاری دود کنی دیگر آشنا شده ای!!!دوست شدیم به همین سادگی.بارها حرف زدیم و دردهای دل را واگویه کردیم در تنهایی دو نفره مان. روزها درکنار هم بودیم و شبها تا صبح بیدار نشستیم. از زخمهایی گفتم که فراموش نمیشوند . و دردهایی که همیشه هستند. در جواب اما همیشه لبخند زد. برای دردهایم چاره یافت و قول دادم و هربار شکستمش اما …

از شبهای سرد و خلوت با هم گذشتیم . از روزهای پررنج و نکبت باهم گذشتیم. از آشیانه کرکسها باهم صعود کردیم فقط برای اینکه سیگاری آتش کنیم در ارتفاع حقیر آنجا. تنها یک زخم کم داشتم که آن را هم در طبق اخلاص رفاقت هدیه داد. با لبخندهایش «خان» شد. اما افسوس که خانها همیشه به دنبال چیزی هستند برای گرفتن. اما چیزی که رفیقم از من گرفت هیچ نارفیقی از کسی نمی رباید. خان! عاشقی ابدی را کشت!!! درهر روز و شب از خودم میپرسم چرا سلام کرد وقتی میخواست بی خداحافظی برود ؟چرا رفیق شد وقتی که میخواست نارفیقانه فراموش کند؟چرا دوست داشتن را به من آموخت وقتی که میدانست رسیدنی درکار نیست؟ چرا امیدهای واهی را در من زنده کرد؟

خان!دلم تنگ شده برای طعنه های خانانه!دلم تنگ شده برای استکانهای تلخ!دلم تنگ شده برای خنده های معصومانه!دلم تنگ شده برای سیگارهای بالکن!دلم تنگ شده برای همراهی بی چشمداشت!دلم تنگ شده برای نگاههای شماتت بار و بازخواستهای گاه و بی گاه!دلم تنگ شده چرا که تنها کسی بود که رفیقانه نارفیقی میکرد! ذلم تنگ شده چون دل که میشکست خوب بلد بود دوباره وصله اش بزند. دلم تنگ شده….

این شعررا که میخوانم چهره اش را مجسم میکنم در نیمه شبی بارانی:

«مرد خاکی..

مردی درون میکده آمد

گفت: کشمش پنجاه وپنج.

مردی به قامت یک خرس از پشت پیشخوان

دستی به زیر برد –تق –چوب پنبه را کشید

وبیخیال گفت: مزه…؟

مرد گفت : خاک…

«دستی به ته کفش خویش زد»

الکل درون کبودی لیوان ترانه خواند

وقتی شمایل بطری

از سوزش عجیب نگهداری و بوی تند رها شد

آن مرد بیقرار دست خاکی خود در دهان گذاشت

ناگاه از تعجب این کار

سی و هشت چشم نیمه خار بسته باز شد

و شگفتی و تحسین خویش را

مثل ستون خط و خالی سیگار در چین چهره آن مرد گرم خالی کرد…

ناگاه مردی صدای بمش را بر گوش پیشخوان آویخت

–         مهمان من . بفرمایید…

چندلحظه سکوت

صدای پرهیبت مردی دگر فضای دود کافه را شکافت

–         من شرط را باختم به رفیقم. مهمان من بفرمایید…حساب شد

در اوج اضطراب میکده آن مرد خاکی ساکت

پولی مچاله شده بر چشم پیشخوان گذاشت

و در دو لنگه در ناپدید شد…»

ناپدید شدی خان! دیگر نمیبینمت. دیگر نمیخواهی که ببینمت. من به گوشه خلوت خود راضی بودم چرا بیرونم کشیدی. نارفیقانه! برای من تنهایی کافی بود. برای من سکوت سنگر آخر بود اما خرابش کردی. ظالمانه! من تنها گوشه ای میخواستم برای یک نخ سیگار و دود اما تو حریصم کردی .ناجوانمردانه! دیگر برگشتن سخت است. کفش برگشت کوچک است برایم و پل برگشت توان وزنم را ندارد. با این همه رفیق میدانمت هنوز. خوشباورانه! آرزویم هنوز همان است که گفته بودمت : بعد از سی سال…

شرمندتم خان…

پایاپیوند 6 دیدگاه

این روزادارم مطمئن میشم..

مه 21, 2010 at 20:47 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , )

«برو سرکار!اینقدرولگردی نکن!اگه کار کنی دیگه فکرت جاهای بدبد نمیره!!آخه مگه آدم عاقل اینقدربیکارمیگرده!؟» میخام جواب بدم آدم عاقل نه البته. اماخب کی گفته من عاقلم آخه!؟ هرکی بوده دروغ گفته به خدا!اما صدام درنمیاد. مثل ناهاروشام شده این سرکوفتا. به جای عصرونه میخورم البته!بی حوصله وسردرگم میچرخم. بعضیا وقتابا خودم میگم:»شایداین جمعه بیایدشاید!!!»(کارو میگم البته). شایدم دوست ندارم این بینظمی تکراری هرروزم به هم بخوره. خواب و سیگاروو کتاب و چرخیدن بی هدف درپی هدف. حتی به خودم میگم:                                                                                             

  «چطوره وام بگیرم خورده بورژوا بشم؟                                                                  

  بیخیال تاریخ!بیخیال انسان!                                                                                             

  بیخیال تشنه هاو دریا!بیخیال گشنه ها و صحرا!                                                             

 خیلی خوبه به خدا!نوکرو کلفت میگیرم هفده تا!                                                            

  واسه نوکرام چکمه می خرم!همه ی لباسامم یه جا میدم به کلفتام!                                                      

 شام که خواستم بخورم دستمال میزنم به گردنم !                                                                                

 در و دیوارو پرازتابلو میکنم! تابلوی رود و درخت           تابلوی فرشته های تپلی!                                  

 هروقتم دیدم خستم موزیک باخ میذارم!»                     

دارم مطمئن میشم که کاملا دیوانه شدم.البته میدونستم دراعماق وجودم جنون داره فوران میزنه اما خب مطمئن نبودم هنوز.گمونم بازم فلسفم عودکرده.خسته شدم ازهیبتهای رنگین!خسته شدم ازخودم حتی!مادرمیگه:»زنده یعنی زندگی !این دیگه فلسفه نیست»جواب میدم :»ازقضا فلسفه  دیویده» میپرسه :»خب عیب و ایرادش چیه؟» من دیگه چیزی نمیگم فقط تو دلم جواب میدم:              

 «د جیگر!!!                                                                                                                    

 هنری دیوید جیب بره!                                                                                                                                    همش هی برای بال پرواز ملودرام می بافه تا به بشرحالی کنه                                                    

  سی سنت پول قرض میخواد بره والدن پوند                                                                                      

  یه بال برشته مرغ بخوره!احساس بودن بکنه! بستنی لیس بزنه!»                                         

خسته شدم از سوال و جوابهی تکراری هرروزه. اما به قول یه دوست عادی بده!اما  از دل معمولیه که فوق العاده زاده میشه!ولی همه خودشونو گم کردن تو این زندگی لامصب سگی . همه عادی شدن. سرم داره میترکه از درد (بازم مثل هرشب). ولی خب اگه یه روزم درد نگیره اینقدر انگولش میکنم که بازم شروع بشه. بی تعارف میگم مرض دارم آخه! مازوخیست شدم انگار. گفتم که دیوانه شدم. از قضا شنیدم:                                                                  

 «مرغ عشق ازقفسش دررفته!                                                                                     

  شیرین خانوم توی حموم سنا حوصلش سررفته!                                                        

  اون هم از فرهادش !تیشه ش داره به اسمال آقا!                                                                       

 جاش یه دیزی خورده بی نعنا!بی نعنا!!!                                                                                     

 مفش روگل سرخ فین میکنه»                                                                                         

دیگه مطمئن شدم ازاین دیوانگی مفرط. وقتی کاملا ملتفت شدم که چندروزپیش «میل دردناک جنایت»تو رگهام متورم شده بود. تازه وقتی به دیگران نگاه میکنم میتونم ذهنشونو بخونم! مثلا وقتی مادرم بهم زل میزنه همش تو ذهنش میگه:                                                                               

 «تو دلت تاریکه!                                                                                                                 

»  توماشو» نشی یه وقت!                                                                                                                 

 بگیرن به جرم بی دینی بیست و هفت سال زندونت کنن!                                                                              

  ماکه اوربانوس هشتم نداریم تاکه شفاعتت کنه!»                                                                              

آره!کاملا مطمئن شدم دیگه.دیوانگی راه درمان نداره. نه وقتی که آدم اینهمه دنبالش رفته باشه. دیگه راهی جزیه تکرار دردآور برام باقی نمونده.«آدمی صندلیه سالن مرگ خودشه» عادی نیست البته کاملا معمولیه! تکرارتیغ…

پی نوشت: اشعارازکتاب «من و نازی» اثر زنده یاد «حسین پناهی»

پایاپیوند 7 دیدگاه