درباب حزب ودیکتاتوری پرولتریا

مه 29, 2010 at 16:05 (فلسفه, جامعه شناسی, سیاست) (, , , , )

متاسفانه این پست طولانی شد ولی چاره ای نبود چون تقریبا هر روز دراین مورد با بقیه بحث و جدل دارم.

ایده ی تشکیل حزب طبقه کارگر از آنجا ناشی میشود که «انقلاب و وفلسفه ی انقلابی تنها از دل طبقه کارگر زاده نمیشود».چراکه اولا خواسته های ابتدایی پرولتریا را درخواستهای صنفی به خود اختصاص میدهد و به قول معروف انسان گرسنه کتاب نمیخواند. مارکوزه دراین مورد معتقداست طبقه کارگردر نظام تکنولوژی مستهلک شده وبه خاطر افزایش دستمزد ورفاه نسبی زندگی به تسلیم ورضا وسازشکاری تن در میدهد. لذا برای حرکت به سمت خواسته های انقلابی و ایجاد محمل مناسب فلسفه انقلابی نیاز به ارتباط پرولتریا و روشنفکران اجتناب ناپذیر است و حزب محل این ارتباط میشود. ثانیا هرنظامی دربرابرتغییرمقاومت میکند و برای چنین تغییری احتیاج به مبارزه سیستماتیک کاملا احساس میشود .

لنین درمقاله «چه باید کرد؟» تحت تاثیر کائوتسکی روی تشکیل یک حزب برای تسخیر قدرت تاکید میکند. اما نکته مهم و محل بحث خصوصیات این حزب است. لنین جوان (که البته در زمان نوشتن مقاله بسیار تحت تاثیر کائوتسکی (پاپ مارکسیستها ست) معتقداست که حزب نیازی به عضویت پرولتریا ندارد و صرفا محل کار روشنفکرانی است که برای طبقه کارگر برنامه ریزی و مبارزه میکنند (اگرچه بعدها لنین حزب را محل ارتباط منسجم پرولتنریا و روشنفکران معرفی میکند).

فلسفه لنینی وعقایدآن برای تسخیرقهرآمیزقدرت وگسترش فلسفه طبقه کارگر ازطریق حزب درقدرت سیاسی باعث شد بسیاری کمونیسم راهمچون یک دین و ایدئولوژی درنظربگیرند که حزب نقش اشاعه آن درجهان رابه عهده دارد.اما نکته مهم آن است که کمونیسم ایدئولوژی نیست (اگرچه انسان همواره ایدئولوژیک فکرمیکند اما کارکرد کمونیسم یک کارکرد ایدئولوژیک نیست) مارکس بارها سعی درتاکیدبرعدم ایدئولوژی بودن کمونیسم داشت.  درایدئولوژی آلمانی میخوانیم:»ایدئولوژی به طورکلی یا پنداشتی تحریف شده ازتاریخ ارائه میدهدیا به تجریدکامل ازآن میپردازد. ایدئولوژی خودتنها یکی ازجوانب تاریخ است.»

مارکس و انگلس بامطالعه سرمایه داری به این نتیجه رسیدند که انقلاب کارگری فقط میتواند درکلیه کشورهای پیشرفته جهان یا حداقل اکثرآنهایکجا به پیروزی برسد.اما لنین برپایه قانون تکامل ناموزون سرمایه داری امپریالیستی میگوید پیروزی انقلاب سوسیالیستی حتی دریک کشورهم امکان پذیراست وبعکس درنتیجه ی ناموزونی تکامل شرایط انقلابی درکشورهای مختلف وقوع انقلاب سوسیالیستی درهمه یا اکثریت آنها یکجا غیرممکن است. اما لنین نکته مهم یعنی آگاهی طبقه کارگردرانقلاب رانادیده میگیردوتنها نکته را قدرت سیاسی میداند.

مارکس آگاهی راچیزی جزهستی آگاه نمیداند ودرباره انسان ایدئولوژی میگوید این انسان اززن زاده نشده بلکه ازآسمان به زمین آمده است. چنانکه گفته شدکمونیسم یک ایدئولوژی نیست پس نیازی هم به عملکردایدئولوژیک ندارد.بحث اساسی تشکیل حزب برای حرکت جامعه ازحالت گذارازسرمایه داری به سوسیالیزم است.تلاش برای تعیین چگونگی این دوران و حرکت جامعه.نکته مهمی که لنینیستها درنظرنمیگیرند این است که حرکت دادن اجباری جامعه ناممکن است و ایجادآگاهی درطبقه کارگراست که نیروی محرکه برای گذاراست نه قدرت سیاسی و نظامی.

انگلس کمونیسم را «علم رهایی پرولتریا» معرفی میکند.لنینیسم معتقداست این رهایی راهی جزقدرت گرفتن حزب طبقه کارگر ندارد وحزب را نمودگاه سیاسی فعالیت پرولتریا میداند. اما شخصا پیروزی پرولتریا را نه درقدرت گرفتن حزب که درگسترش وپذیرفته شدن طرز تفکر و گفتمان طبقاتی(ماتریالیسم تاریخی) درجهان میدانم. ازاین رو دیکتاتوری پرولتریا (که به گفته انگلس به اشتباه غولی از آن ساخته شده است) را نه قدرت گرفتن حزب طبقه کارگر میدانم ونه یکه تازی این حزب برپهنه سیاسی-اقتصادی-اجتماعی جهان بلکه معتقدم دیکتاتوری پرولتریا به معنای عینیت یافتن فلسفه طبقه کارگر برای گذار به سوسیالیزم است. اما این عینیت یافتن درآوردن مذهبی جدید برای مردم نیست بلکه تنها محل آن دموکراسی شورایی واجرای واقعی خودگردانی همگانی است که درآن قدرت و متعلقات آن چون ارتشها و جنگها و تقسیم بندی براساس ملیت و رنگ ونژاد و حتی جنسیت ازجهان رخت برمیبندد.

زمانی که مارکس ازدیکتاتوری پرولتریا صحبت کرد باکونین براوایرادگرفت «کارگری که درقدرت باشد دیگرکارگرنیست بلکه یک انسان درمسندقدرت میشود مانند دیگر قدرتمداران» مارکس دریادداشتهای خود پاسخ باکونین راچنین میدهد:»چنین حرفی مثل این است که بگوییم یک بورژوا که عضوشورای شهر شده دیگربورژوانیست».ازپاسخ مارکس این معنا برمی آید که قدرت گرفتن پرولتریا به معنای یک گروه برای اداره جهان نیست بلکه مویدخواست جهانی برای تغییر است. مارکس میگوید» فلسفه برای انسان باید انقلابی باشد وبرای اینکه انقلابی باشد باید رادیکال باشد».رادیکال به معنای ریشه ای است پس رادیکال برای انسان انسان است. ازاین رو نظریه انقلاب زمانی رادیکال است که انسانی باشد. یعنی سیاستی انسانی درراستای انسانی کردن جهان وهستی عینی واجتماعی انسان. درعین حال درتشریح و واقعیت تاریشه نفوذمیکند و واقعیتها و پدیدارها راازریشه واساس تبیین میکند. این درواقع توصیف کاملی از دیکتاتوری پرولتریا وعملکرد سیاسی-اجتماعی آن است. یک دموکراسی شورایی به معنای واقعی درراستای انسانی کردن جهان و نه قدرت گرفتن یک اقلیت درساختار یک حزب. راه رسیدن به این مهم رامارکس اینگونه توصیف میکند:«تنها همکاری والزام مشترک وهمگانی عامل موثرپیروزی است.تولید کاپیتالیسم باتمام نیرو وبا استفاده ازکلیه وسایل ماشینی وتبلیغاتی واداری روح همکاری مشترک را درانسانهای ناخشنود ازمیان برده ودرهم شکسته است پس بپا خیزید وهمکاریهای خودبه عنوان یک ضرورت حیاتی را سازمان دهید.».

با آنچه گفته شدشخصا حزب را محلی برای سازماندهی به عنوان یک ضرورت حیاتی برای رسیدن به جهانی انسانی میدانم  اما هرگز حزب رابه صورت وجودی والاتراز انسان نمی خواهم که تفسیرجهان رابه عهده آن بگذارم به عبارت دیگر حزب وسیله ای است برای تغییر جهان در دست انسان. مارکوزه درتوصیف چگونگی این تغییر جهانی مینویسد:

«وقتی درجامعه دریافتهای تازه ای راه یابد واندیشه ها رابه سوی خودخواند آنگاه تفکرانتقادی به شکل آگاهی تاریخی برخواهدآمد ودرکلیه امور جامعه داوری خواهدکرد….تفکرانتقادی واقعیت تاریخی انسان راباز خواهد شناخت وحقیقت رااز اشتباه وپیشرفت رااز واپس ماندگی تمیزخواهدداد. آنگاه که وجدان انتقادی به گفت گو پردازد با زبانی شناسا سخن خواهد گفت وجهان تبلیغات دروغین را به رسوایی ونابودی خواهدکشاند. دیگرشکل و محتوای بیان انتقادی مانند بیان تبلیغاتی فریبنده نخواهد بود ومردم رااز تضادهای موجود وزیانهای ناشی ازآن برحذرخواهد داشت.

«پی نوشت:جملات آورده شده درتوصیف لنینیسم برداشتهای شخصی درباره این نظریه هستند.

Advertisements

پایاپیوند ۱ دیدگاه

همه باهم برابرندامابعضیهابرابرترند!

مه 17, 2010 at 17:36 (جامعه شناسی, سیاست) (, )

معنای حقیقی ومشخص برابری درایران رفته رفته درتمام واقعیت عریان خود آشکارمیشودو این حقایق حتی ازسوی بی بصریت ترین وعقب نگه داشته شده ترین اقشارجامعه نیز قابل فهم است. دولت صداوسیما و هزاران روزنامه و مجله رادرقبضه ی خوددارد .اماگویی این دولت اصلا اهل بسنده کردن نیست ودراین راه امکان هرگونه اظهاروجودرا ازمخالفانش گرفته.دولت هزاران سالن سخنرانی وتاتر و سینمادراختیارداردکه میتواندحامیانش رادرآرامش درآنجاجمع کندوهرتبلیغی که مفیدمیپندارد بکنداما حتی خیابان هم ازتوده های مردم دریغ میشود.افرادمسلح که بخشودگیشان برای انجام هرخشونتی که مرتکب شوند وهمراهی نامشروط نیروهای حکومتی درهرجاکه لازم داشته باشند قادرند برای انجام برنامه ای سراسری هروقت که بخواهند درهرجاکه بخواهندبروندبرای محروم کردن وبازداشتن مردم از آزادی ومبارزه وحتی بحث پیرامون آن کافی است.

بااین همه رعایت حقوق اجتماعی افراد اعم از سیاسی و اقتصادی واجتماعی راازقوانین ومجریان آن خواستن سفیهانه ترین برداشت مبارزاتی دریک جامعه است. حقیقت این است که کلمات وتبلیغات برای شوراندن مردم یا تعیین شرایط لازم وکافی برای بنیادنهادن نظمی جدید کافی نیستند.روند تاریخی ازخلال دیالک تیکی حقیقی به انجام میرسد. این امرنه ازطریق آموزش یاجدل لفظی بلکه ازراه ازجاکنی قاهرانه وضعیت بی چون و چرای روابط تحقق می یابد .روابطی که درنهایت وضوح خود برای بخش اعظم توده مردم آشکارند. مسلم است که دولت در چندماه اخیربه طورتجربی به روشن شدن ایده ی آزادی درآگاهی مردم کمک بیشتری کرده است تا چندسال انتشارروزنامه های مختلف! مسلم است که این انتخابات مشخصا دولت ومجلس ودیگرنهادهای حکومتی رااز ذهنیت مردم ریشه کن کرده است و مسلما آنها نظام انتخابات فوق العاده دیگری راخواهند ساخت. نظامی که درآن اراده مردم و ایده آلهای جدید آزادی و برابری محقق میشوند وازحمایتی قطعی برخوردار میگردند. آزادی حتمی و مقاومت ناپذیراست. اما این تنها آغازاست …

پایاپیوند 4 دیدگاه