مردونه-زنونه…

اوت 15, 2010 at 21:30 (هنر, جامعه شناسی) (, , , , )

 

چه چیزی در یک زن وجود داره که مرد رو جذب میکنه؟

 چند روز پیش فیلم a woman is a womanساخته زان لوک گدار رو می دیدم و شعر زیر که آنجلا خوشگله میخونه خیلی برام جالب بود:

«مردم همیشه متعجبن که چرا

مردا دیوونه میشن وقتی من قدم برمیدارم

واقعا آسونه. حقیقت سادس برای دیدن

سینه هایی دارم که فریاد مردا رو درمیاره

و چشمهایی که مثل گوهر ارغوانیه

یه یقه ملوانی کوچک

و زیرپوش ساخته شده از…

من فقط وقتایی ازش متنفرم که زوده

و من لباس از تنم درمیارم

من فقط وقتایی دوستش دارم که

کسی پشتم رو لمس کنه

من همیشه از اون زنایی هستم که میگن: بله آقا

وقتی مردی میگه :بریم عزیزم

چون وقتی که یه مرد عاشق میشه

دیگه وقتی واسه نق زدن و هیاهو نیست

من از اون دخترای مودب نیستم

من واقعا خیلی بی رحمم

اما مردا هرگز یاوه سرایی و غوغا نمیکنن

چون من

خوشگلم»

واقعا این سوال رو برام پیش آورد که به عنوان یک مرد چقدر از روابط و برخوردهام بر اساس خوشگلی طرف مقابل و یا کلا انگیزه جنسی شکل میگیره؟ آیا مردها همه شهوت پرست هستن ؟ و اساسا شهوت پرستی چیز بدیه یا طبیعیه؟ یاد سرود پنجم از کتاب دوزخ نوشته دانته افتادم. مربوط به طبقه دوم جهنم (طبقه شهوت پرستان) جایی که دانته با فراچسکا حرف میزنه. فرانچسکا زنی زیبا بوده که همسر یک شوالیه دلیر اما زشت بوده. فرانچسکا عاشق برادر همسرش میشه و مدتها باهاش رابطه داشته تا اینکه همسرش متوجه میشه و هردو رو میکشه. فرانچسکا به دانته میگه:

«سرزمینی که من زادم در کرانه ای واقع است که رود پو به آن سرازیر میشود تا آنجا همراه شعبات دیگرش آرامش گزیند. عشق که در دلهای حساس درمیگیرد این کس را که میبینی شیفته آن پیکر زیبایی کرد که به زور از منش ستاندند. و این کار را چنان کردند که هنوز از آن در رنجم. عشق که هیچ محبوبی را از مهر عاشق محروم نمیدارد از این دلدار من لذتی چنانم بخشید که هنوز نیز چنانکه میبینی ترکم نگفته است. عشق ما هر دو را به جانب مرگی واحد برد و اکنون حلقه قابیل در انتظار آن کس است که زندگی را از ما ستاند…

دردی بزرگتر از یاد روزگاران خوشی در دوران تیره روزی نیست. اگر تو چنین سخت مشتاق شناسایی بنیاد عشق مایی من همچو آن کس کنم که می گرید و سخن میگوید: روزی ما برای سرگرمی خود داستان استیلای عشق را بر لانچیالتو می خواندیم. تنها بودیم و هیچ گمان بد نمیبردیم. چندین بار آنچه خواندیم دیدگانمان را به جستجوی هم واداشت و رنگ از چهره هایمان بگردانید. اما فقط سطری از کتاب بود که ما را مغلوب کرد. چون بدانجا رسیدیم که عاشق لبخند دلداده خویش را با بوسه ای درآمیخت این یاری که دیگر هرگز از من جدا نخواهد شد سراپا لرزان بر دهانم بوسه ای نهاد.»

وقتی این بخش کتاب رو میخوندم با خودم فکر کردم هیچ اثری از پشیمونی در فرانچسکا نیست حتی با وجود اینکه به جهنم رفته. اگر شهوت پرستی اینقدر محکم و ممتد باشه مسلما چیز بدی نیست! به گفته شاملو:

«لبان ات

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند

که جاندار غارنشین از آن سود میجوید تا به صورت انسان درآید

و گونه های ات

با دوشیار مورب

که غرور تو را هدایت میکنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم»

 

Advertisements

پایاپیوند 13 دیدگاه

اینهمه بود و نبود بسه دیگه. یه کمی هم به چه بود فکر بکنیم!

اوت 1, 2010 at 20:56 (جامعه شناسی) (, , )

چند روز پیش مجری یکی از کانالهای ماهواره طی محکوم کردن سیر وقایع در ایران پرسید:

آیا کشتن مردم در خیابانها  جرم و جنایت نیست؟

این پرسش مرا واداشت که درباره اصل موضوع یعنی جرم و جنایت فکر کنم.

جرم در عین فعال بودن معلول محیط اجتماعی است. تا محیط اجتماعی موجب پیدایش و رشد آن خوب شناخته نشود و با آن مبارزه فعال نشود مبارزه با معلول آن نیز امکان ندارد. کسانی که تصور میکنند جرم ناشی از استبداد است (یا هر عامل تک بعدی دیگر) از جرم تلقی بسیار ساده ای دارند که صرفا عامل و علت قریب آن را میشناسد. درک علل همه جانبه آن مستلزم داشتن متد تحلیل رفتار اجتماعی انسان است. اینگونه تفکر برخاسته از این اشتباه است که  حقوق افراد را با مجموعه متون قانونی یکی بگیریم. مجموعه متونی که یا وارداتی هستند یعنی به صرف داشتن کارکرد خوب در جامعه دیگر برای تحقق همان اهداف وارد شده اند یا اینکه در همین کشور سابقه ای روی کاغذ داشته اند. در واقع این اشتباه ناشی از یک خلط مبحث است و آن هم این است که مجموعه «تکنیک حقوق» با «حقوق انسانی» اشتباه گرفته میشود.

نمیتوان درباره جرم (جرم به معنای عام کلمه و نه یک جرم خاص) سخن گفت و آن محیط اجتماعی را که جرم درآن به وجود آمده نادیده گرفت. به قول آنریکوفری «راه مبارزه قاطع با جرم آن است که علل اجتماعی جرم را کشف کرد…وبا اصلاحات قاطع با آن مبارزه کرد» .جرم که تعرض به حقوق افراد است امری فقط اجتماعی است . بدین اعتبار حقوق بیش از اخلاق و مذهب جنبه اجتماعی دارد و از بطن روابط اجتماعی افراد میتراود.جرم در هر جامعه ای جنبه ای اجتماعی و فرهنگی دارد. از این رو شاید بهتر باشد درخصوص نحوه دید خود به مسئله جرم و راه مبارزه با آن و پیشگیری از تکرار آن تجدید نظر کنیم.

پایاپیوند 8 دیدگاه

از قضا سرکنگبین صفری فزود …

ژوئیه 22, 2010 at 21:28 (جامعه شناسی, طنز) (, , )

به عقیده این بنده سراپا تقصیر مهمترین عامل گسترش فساد در بین جوانان این مرزوبوم و همچنین گرایش به تفکرات منحط و از پیش شکست خورده غربی چیزی نیست جز اشاعه فرهنگ و تفکرات مردود! متاسفانه با عدم توجه مسئولین آموزش و پرورش درس ادبیات فارسی دبستان شروع کننده چنین امر مذمومی گشته است ! به عنوان مثال ذیلا چند مورد از این اشکالات را درج نموده ام به این امید که مسئولین محترم توجه کافی مبذول دارند و حتی در صورت امکان اقدام به حذف این درس نالازم و وسوسه گر نمایند:

-مادر بادام خرید

مگه همیشه نمیگن که دروغگو دشمن خداست؟ اصلا کسی که این جمله رو نوشته میدونه بادام کیلو چند؟ مادر اصلا پولش کجا بود که بادام بخرد؟ مادر فقط آرزوی بادام دارد. مادر در خیالاتش وقتی گنج پیدا میکند و قسطها را میپردازد اگر پولی ته جیبش موند ممکن است بادام بخرد. مگه با این تورم و بحران اقتصادی میشه بادام خرید؟ چنین جملاتی تنها باعث هوایی شدن بچه ها میشود!!

-بابا نان داد

بابا کی نان داد آخه؟بابا حقوق چندرغازش کفاف آب رو هم نمیده چه برسه به نان.تازه میگن نون قراره گرون بشه. آخه اگه بابا پول داشت مامان دلدرد داشت که تا دیروقت برود سر کار؟که وقتی هم که برمیگردد بابا بهش بگوید: انگار رئیست خیلی دوست داره! لکاته میخوای شبم بمون اضافه کاری! مامان هم بگوید: من بیخودی زن تو شدم و لگد به بختم زدم. آخرش هم بچه ها به این نتیجه برسن که اصلا نان چیز خوبی نیست و فقط عامل اختلاف است. مامان وبابا باهم نان خواهند داد تازه اگه سرماه حقوقشون رو بدن و نگن شرکت ورشکست شده!!!

-سارا و دارا باهم به مدرسه میروند

سارا و دارا غلط میکنند که باهم به مدرسه میروند!مگه ایران مثل کشورهای عقب مونده و بی بندوبار غربیه!؟ تازه مگه سارا و دارا نمیدونن گشت ارشاد چیه؟ اصلا دارا و سارا جداجدا به مدرسه میروند. دارا از یک طرف خیابان میرود و سارا از طرف دیگر. وسط راه هم اگر همدیگه رو دیدن اصلا به هم سلام هم نمیکنندکه زمینه ساز فسادنشود!

-دارا و سارا دوستان خوبی هستند

لا الله الا الله! غلط کردن و چیز هم خوردن!مگه شهر هرته!؟ سارا و دارا اسم همدیگه رو هم نباید ببرن. قباحت داره چنین اعمالی رو به فرزندان مسلمان این مملکت نسبت بدیم. این قرتی بازیا مال همون دویست و چند کشوریه که تو اقلیت هستن! دارا و سارا اصلا ازخونه بیرون نمیروند و همه اش درس میخوانند.

-آن مرد داس دارد

کی گفته آن مرد داس دارد؟ مگه آن مرد کمونیست است؟ دیگه کاربه جایی رسیده که چنین تفکراتی رو در کتب درسب دبستان تبلیغ میکنن! آن مرد داس ندارد. آن مرد بیل دارد. ایرانی هم نیست و افغانی است. حالا هم که پول افغانستان دلار شده به کشورش برمیگردد و بابت هربیل 10دلار میگیرد. سر یک سال به اندازه پول یک آپارتمان درآمد خواهد داشت!

 

حالا خودمسئلین قضاوت کنند چنین درسهای چه تاثیری بر بچه های این مملکت دارد. مگر فساد و تفکرات منحط از کجا گسترش میابد؟ نقطه آغازش همین کتب درسی اشتباه است! کاش مسئولین بیشتربه فکر باشند و چنین درسهای غیرضروری را حذف کنند چراکه درغیراین صورت ملت آگاه ایران خود اقدام کرده وبه فرزندان معصوم خود اجازه تحصیل نخواهند داد!!!

پایاپیوند 4 دیدگاه

درباب حزب ودیکتاتوری پرولتریا

مه 29, 2010 at 16:05 (فلسفه, جامعه شناسی, سیاست) (, , , , )

متاسفانه این پست طولانی شد ولی چاره ای نبود چون تقریبا هر روز دراین مورد با بقیه بحث و جدل دارم.

ایده ی تشکیل حزب طبقه کارگر از آنجا ناشی میشود که «انقلاب و وفلسفه ی انقلابی تنها از دل طبقه کارگر زاده نمیشود».چراکه اولا خواسته های ابتدایی پرولتریا را درخواستهای صنفی به خود اختصاص میدهد و به قول معروف انسان گرسنه کتاب نمیخواند. مارکوزه دراین مورد معتقداست طبقه کارگردر نظام تکنولوژی مستهلک شده وبه خاطر افزایش دستمزد ورفاه نسبی زندگی به تسلیم ورضا وسازشکاری تن در میدهد. لذا برای حرکت به سمت خواسته های انقلابی و ایجاد محمل مناسب فلسفه انقلابی نیاز به ارتباط پرولتریا و روشنفکران اجتناب ناپذیر است و حزب محل این ارتباط میشود. ثانیا هرنظامی دربرابرتغییرمقاومت میکند و برای چنین تغییری احتیاج به مبارزه سیستماتیک کاملا احساس میشود .

لنین درمقاله «چه باید کرد؟» تحت تاثیر کائوتسکی روی تشکیل یک حزب برای تسخیر قدرت تاکید میکند. اما نکته مهم و محل بحث خصوصیات این حزب است. لنین جوان (که البته در زمان نوشتن مقاله بسیار تحت تاثیر کائوتسکی (پاپ مارکسیستها ست) معتقداست که حزب نیازی به عضویت پرولتریا ندارد و صرفا محل کار روشنفکرانی است که برای طبقه کارگر برنامه ریزی و مبارزه میکنند (اگرچه بعدها لنین حزب را محل ارتباط منسجم پرولتنریا و روشنفکران معرفی میکند).

فلسفه لنینی وعقایدآن برای تسخیرقهرآمیزقدرت وگسترش فلسفه طبقه کارگر ازطریق حزب درقدرت سیاسی باعث شد بسیاری کمونیسم راهمچون یک دین و ایدئولوژی درنظربگیرند که حزب نقش اشاعه آن درجهان رابه عهده دارد.اما نکته مهم آن است که کمونیسم ایدئولوژی نیست (اگرچه انسان همواره ایدئولوژیک فکرمیکند اما کارکرد کمونیسم یک کارکرد ایدئولوژیک نیست) مارکس بارها سعی درتاکیدبرعدم ایدئولوژی بودن کمونیسم داشت.  درایدئولوژی آلمانی میخوانیم:»ایدئولوژی به طورکلی یا پنداشتی تحریف شده ازتاریخ ارائه میدهدیا به تجریدکامل ازآن میپردازد. ایدئولوژی خودتنها یکی ازجوانب تاریخ است.»

مارکس و انگلس بامطالعه سرمایه داری به این نتیجه رسیدند که انقلاب کارگری فقط میتواند درکلیه کشورهای پیشرفته جهان یا حداقل اکثرآنهایکجا به پیروزی برسد.اما لنین برپایه قانون تکامل ناموزون سرمایه داری امپریالیستی میگوید پیروزی انقلاب سوسیالیستی حتی دریک کشورهم امکان پذیراست وبعکس درنتیجه ی ناموزونی تکامل شرایط انقلابی درکشورهای مختلف وقوع انقلاب سوسیالیستی درهمه یا اکثریت آنها یکجا غیرممکن است. اما لنین نکته مهم یعنی آگاهی طبقه کارگردرانقلاب رانادیده میگیردوتنها نکته را قدرت سیاسی میداند.

مارکس آگاهی راچیزی جزهستی آگاه نمیداند ودرباره انسان ایدئولوژی میگوید این انسان اززن زاده نشده بلکه ازآسمان به زمین آمده است. چنانکه گفته شدکمونیسم یک ایدئولوژی نیست پس نیازی هم به عملکردایدئولوژیک ندارد.بحث اساسی تشکیل حزب برای حرکت جامعه ازحالت گذارازسرمایه داری به سوسیالیزم است.تلاش برای تعیین چگونگی این دوران و حرکت جامعه.نکته مهمی که لنینیستها درنظرنمیگیرند این است که حرکت دادن اجباری جامعه ناممکن است و ایجادآگاهی درطبقه کارگراست که نیروی محرکه برای گذاراست نه قدرت سیاسی و نظامی.

انگلس کمونیسم را «علم رهایی پرولتریا» معرفی میکند.لنینیسم معتقداست این رهایی راهی جزقدرت گرفتن حزب طبقه کارگر ندارد وحزب را نمودگاه سیاسی فعالیت پرولتریا میداند. اما شخصا پیروزی پرولتریا را نه درقدرت گرفتن حزب که درگسترش وپذیرفته شدن طرز تفکر و گفتمان طبقاتی(ماتریالیسم تاریخی) درجهان میدانم. ازاین رو دیکتاتوری پرولتریا (که به گفته انگلس به اشتباه غولی از آن ساخته شده است) را نه قدرت گرفتن حزب طبقه کارگر میدانم ونه یکه تازی این حزب برپهنه سیاسی-اقتصادی-اجتماعی جهان بلکه معتقدم دیکتاتوری پرولتریا به معنای عینیت یافتن فلسفه طبقه کارگر برای گذار به سوسیالیزم است. اما این عینیت یافتن درآوردن مذهبی جدید برای مردم نیست بلکه تنها محل آن دموکراسی شورایی واجرای واقعی خودگردانی همگانی است که درآن قدرت و متعلقات آن چون ارتشها و جنگها و تقسیم بندی براساس ملیت و رنگ ونژاد و حتی جنسیت ازجهان رخت برمیبندد.

زمانی که مارکس ازدیکتاتوری پرولتریا صحبت کرد باکونین براوایرادگرفت «کارگری که درقدرت باشد دیگرکارگرنیست بلکه یک انسان درمسندقدرت میشود مانند دیگر قدرتمداران» مارکس دریادداشتهای خود پاسخ باکونین راچنین میدهد:»چنین حرفی مثل این است که بگوییم یک بورژوا که عضوشورای شهر شده دیگربورژوانیست».ازپاسخ مارکس این معنا برمی آید که قدرت گرفتن پرولتریا به معنای یک گروه برای اداره جهان نیست بلکه مویدخواست جهانی برای تغییر است. مارکس میگوید» فلسفه برای انسان باید انقلابی باشد وبرای اینکه انقلابی باشد باید رادیکال باشد».رادیکال به معنای ریشه ای است پس رادیکال برای انسان انسان است. ازاین رو نظریه انقلاب زمانی رادیکال است که انسانی باشد. یعنی سیاستی انسانی درراستای انسانی کردن جهان وهستی عینی واجتماعی انسان. درعین حال درتشریح و واقعیت تاریشه نفوذمیکند و واقعیتها و پدیدارها راازریشه واساس تبیین میکند. این درواقع توصیف کاملی از دیکتاتوری پرولتریا وعملکرد سیاسی-اجتماعی آن است. یک دموکراسی شورایی به معنای واقعی درراستای انسانی کردن جهان و نه قدرت گرفتن یک اقلیت درساختار یک حزب. راه رسیدن به این مهم رامارکس اینگونه توصیف میکند:«تنها همکاری والزام مشترک وهمگانی عامل موثرپیروزی است.تولید کاپیتالیسم باتمام نیرو وبا استفاده ازکلیه وسایل ماشینی وتبلیغاتی واداری روح همکاری مشترک را درانسانهای ناخشنود ازمیان برده ودرهم شکسته است پس بپا خیزید وهمکاریهای خودبه عنوان یک ضرورت حیاتی را سازمان دهید.».

با آنچه گفته شدشخصا حزب را محلی برای سازماندهی به عنوان یک ضرورت حیاتی برای رسیدن به جهانی انسانی میدانم  اما هرگز حزب رابه صورت وجودی والاتراز انسان نمی خواهم که تفسیرجهان رابه عهده آن بگذارم به عبارت دیگر حزب وسیله ای است برای تغییر جهان در دست انسان. مارکوزه درتوصیف چگونگی این تغییر جهانی مینویسد:

«وقتی درجامعه دریافتهای تازه ای راه یابد واندیشه ها رابه سوی خودخواند آنگاه تفکرانتقادی به شکل آگاهی تاریخی برخواهدآمد ودرکلیه امور جامعه داوری خواهدکرد….تفکرانتقادی واقعیت تاریخی انسان راباز خواهد شناخت وحقیقت رااز اشتباه وپیشرفت رااز واپس ماندگی تمیزخواهدداد. آنگاه که وجدان انتقادی به گفت گو پردازد با زبانی شناسا سخن خواهد گفت وجهان تبلیغات دروغین را به رسوایی ونابودی خواهدکشاند. دیگرشکل و محتوای بیان انتقادی مانند بیان تبلیغاتی فریبنده نخواهد بود ومردم رااز تضادهای موجود وزیانهای ناشی ازآن برحذرخواهد داشت.

«پی نوشت:جملات آورده شده درتوصیف لنینیسم برداشتهای شخصی درباره این نظریه هستند.

پایاپیوند ۱ دیدگاه

همه باهم برابرندامابعضیهابرابرترند!

مه 17, 2010 at 17:36 (جامعه شناسی, سیاست) (, )

معنای حقیقی ومشخص برابری درایران رفته رفته درتمام واقعیت عریان خود آشکارمیشودو این حقایق حتی ازسوی بی بصریت ترین وعقب نگه داشته شده ترین اقشارجامعه نیز قابل فهم است. دولت صداوسیما و هزاران روزنامه و مجله رادرقبضه ی خوددارد .اماگویی این دولت اصلا اهل بسنده کردن نیست ودراین راه امکان هرگونه اظهاروجودرا ازمخالفانش گرفته.دولت هزاران سالن سخنرانی وتاتر و سینمادراختیارداردکه میتواندحامیانش رادرآرامش درآنجاجمع کندوهرتبلیغی که مفیدمیپندارد بکنداما حتی خیابان هم ازتوده های مردم دریغ میشود.افرادمسلح که بخشودگیشان برای انجام هرخشونتی که مرتکب شوند وهمراهی نامشروط نیروهای حکومتی درهرجاکه لازم داشته باشند قادرند برای انجام برنامه ای سراسری هروقت که بخواهند درهرجاکه بخواهندبروندبرای محروم کردن وبازداشتن مردم از آزادی ومبارزه وحتی بحث پیرامون آن کافی است.

بااین همه رعایت حقوق اجتماعی افراد اعم از سیاسی و اقتصادی واجتماعی راازقوانین ومجریان آن خواستن سفیهانه ترین برداشت مبارزاتی دریک جامعه است. حقیقت این است که کلمات وتبلیغات برای شوراندن مردم یا تعیین شرایط لازم وکافی برای بنیادنهادن نظمی جدید کافی نیستند.روند تاریخی ازخلال دیالک تیکی حقیقی به انجام میرسد. این امرنه ازطریق آموزش یاجدل لفظی بلکه ازراه ازجاکنی قاهرانه وضعیت بی چون و چرای روابط تحقق می یابد .روابطی که درنهایت وضوح خود برای بخش اعظم توده مردم آشکارند. مسلم است که دولت در چندماه اخیربه طورتجربی به روشن شدن ایده ی آزادی درآگاهی مردم کمک بیشتری کرده است تا چندسال انتشارروزنامه های مختلف! مسلم است که این انتخابات مشخصا دولت ومجلس ودیگرنهادهای حکومتی رااز ذهنیت مردم ریشه کن کرده است و مسلما آنها نظام انتخابات فوق العاده دیگری راخواهند ساخت. نظامی که درآن اراده مردم و ایده آلهای جدید آزادی و برابری محقق میشوند وازحمایتی قطعی برخوردار میگردند. آزادی حتمی و مقاومت ناپذیراست. اما این تنها آغازاست …

پایاپیوند 4 دیدگاه

نقدی بر»جهان بینی دینی»

مه 7, 2010 at 21:31 (فلسفه, جامعه شناسی)

«فیلسوفان تنها جهان را به شیوه های گوناگون تعبیر کرده اند ولی مقصود تغییردادن آن است.» مارکس-تزهای فوئرباخ

 این اصل ماتریالیستی که انسانها محصول شرایط محیط و تربیت اند و بنابراین انسانهای تغییریافته محصول شرایط دیگر و تربیت دیگرند فراموش میکند که همین انسانها هستند که شرایط محیط را تغییر میدهند و اینکه مربی خود به تربیت نیاز دارد . هماهنگی تغییر شرایط محیط و تغییر فعالیت انسانی را می توان تنها به منزله ی کنش دگرگون سازنده تصور کرد و معقولانه درک نمود. تحلیل مذهبی از واقعیت از خودت بیگانگی دینی و دوگانگی جهان به دینی-تخیلی و جهان واقعی آغاز میکند . کار او عبارت است از حل جهان دینی بر پایه ی دنیوی آن . واین واقعیت را نادیده میگیرد که پس از تکمیل این کار موضوع اساسی همچنان پابرجاست که سرانجام باید بپذیرد. چراکه» این واقعیت که بنیان زمینی خویشتن را از خود جدا میکند و همچون حوزه ی مستقلی خودرا در ابرها برقرار می سازد تنها باید با خودشکافتگی و تناقض درونی این بنیان زمینی تبیین گردد . بنابراین بنیان زمینی خود باید در آغاز در تضادش شناخته شود و آنگاه با محو تضاد در پراتیک منقلب گردد». مارکس-تز4 فوئرباخ

 تفکر مذهبی گوهردین را در گوهر انسان حل میکند . ولی گوهرانسان انتزاع ذاتی درهرفرد تنها نیست و در واقعیتش مجموع روابط اجتماعی است. تفکردینی وارد این گوهر واقعی نمیشود در نتیجه ناگزیر میشود:

 «الف- احساس دینی را از فرآیند تاریخی تجرید کند و آن را همچون چیزی خود به خودی بپندارد و انسان را به صورت فرد انتزاعی منفردی تصور کند.

 ب- بنابراین گوهر انسان در نظر او تنها میتواند همچون نوع و همچون یک وجه مشترک گنگ درونی که صرفا به شیوه ای طبیعی بسیاری از افراد را متحد میسازد درک شود». مارکس- تز6فوئرباخ

 در نتیجه دین نمیبیند که احساس دینی خود فرآورده ای اجتماعی است و اینکه فرد مجردی که او تحلیل میکند در واقع امر به شکل خاصی از جامعه تعلق میگیرد. عیب اصلی چنین تفکری این است که به قول مارکس شیء واقعیت و حسیت را تنها به صورت متعلق فکر در نظر میگیرد نه به مثابه ی فعالیت حسی انسانی و پراتیک و نه به صورت فاعلی.

متفکران دینی همه چیز را با الهی خواندنش به نقدمیکشند. اینان برسر اعتقادبه حاکمیت دین و حاکمیت یک اصل عام درجهان موجود با دیگرمذهبیان توافق دارند. با این استثنا که یکی به حاکمیت به عنوان غاصب می تازد درحالیکه دیگری آن را مشروع می داند. از آنجا که این به اصطلاح روشنفکران پنداشتها و اندیشه ها و در واقع تمامی فرآورده های شعورراکه به زعم آنان وجودی مستقل دارند به مثابه بندهای واقعی انسان تلقی میکنند بدیهی است که ناگزیرند تنها با این توهمات شعوربه پیکاربرخیزند. متفکران دینی از آنجا که خیال میکنند روابط انسانها وتمامی اعمالشان وبندها و محدودیت هایشان فرآورده ی شعورشان است منطقا این اصل اخلاقی را جلوی انسانها می گذارند که شعورکنونی شان رابا شعور انسانی و یا انتقادی تعویض کنند و بدین گونه محدودیتهای خود را از میان بردارند. مذهبیان به رغم ادعاهای «واژگون کننده» سرسخت ترین محافظه کارانند. به ذهن هیچ یک از این فیلسوفان خطورنکرده است که در پیرامون رابطه ی فلسفه با واقعیت و ارتباط نقدشان با محیط مادیشان تحقیق کنند.خطاب به منادیان چنین تفکری لازم میدانم جمله ی فرانسیس بیکن را یادآوری کنم:

«مانیازمندانقلاب بیرحمانه ای هستیم که باید درزمینه افکاروروش وتتبعات ماصورت گیرد.»

پایاپیوند 14 دیدگاه

اگرموسوی رئیس جمهور میشد…

مارس 7, 2010 at 18:29 (جامعه شناسی) ()

بارها وبارها دراین باره خیالپردازی کرده ام که اگر موسوی رئیس جمهور میشد چنان بود و چنان. مثلا اولین تاثیرش این بود که هنوزدانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان بودم. یا امتحان پایان ترم ترمودینامیک (فردای انتخابات) را موفقیت آمیز میدادم. یا اینکه دانشگاه صنعتی اصفهان 2 میلیارد خسارت نمی دید. یا گارد به خوابگاه صنعتی اصفهان و کوی دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگرحمله نمی کرد. یا دانشجویان زیادی معلق و تبعید و اخراج و زندانی نمیشدند وبسیاری ترک وطن نمی کردند. آقاسلطانها و اعرابی ها و روحالامینی ها شهید نمیشدند و درکهریزک عزت انسانها لکه دار نمیشد. یا بعضی ها مجبورنمیشدند در تلوزیون اعتراف کنند . احتمالا مجاهدین خلق هم این همه عضو نانوشته پیدا نمی کرد. کیهان این همه تیتر جنجالی ذست وپا نمیکرد و ایران با 90 روزنامه نگار زندانی در صدر لیست جهانی قرار نمی گرفت و این همه روزنامه تعطیل نمیشد. یا استفاده از اینترنت 8برابر نمیشد. و احتمالا مجری برنامه ی «روبه فردا» رئیس صداوسیمای اصفهان نمیشد. وشاید رنگ پرچم در برنامه های تلوزیونی رئیس جمهور از سبز به آبی تغییر رنگ نمیداد. و البته اگر موسوی رئیس جکهور میشد من این مقاله را نمی نوشتم.

اما اگر واقع بینانه به قضیه نگاه کنیم  اگر موسوی رئیس جمهور میشدبازهم نظارت استصوابی شورای نگهبان وجودداشت. بازهم قانون اساسی مشکل داشت. بازهم تورم بالا بود. بازهم بیکاری و اعتیاد بیداد میکرد. بازهم دانشجویان منتقد تعلیق و تبعید و اخراج میشدند. بازهم دفتر تحکیم غیرقانونی بودوحراست دانشگاه فعالین دانشجویی را تحت فشار میگذاشت. بازهم دریای خزر مال روسها بود. بازهم ایران توانایی نداشت از پارس جنوبی استفاده کند. بازهم ویزای ایران ارزشی نداشت. بازهم کارگران نیشکر هفت تپه و ذوب آهن و… به حقوقشان نمیرسیدند و بازهم فعالین کارگری در زندان گم میشدند. بازهم قوانین مربوط به زنان تبعیض آمیزبود. بازهم ما تنها کشوری بودیم که میتوانستیم در آمار اعدام باچین مسابقه ی تنگاتنگی بدهیم. وبازهم وبازهم وبازهم …….

اگرموسوی رئیس جمهور میشد یادنمی گرفتیم چطوراعتراض کنیم. یاد نمی گرفتیم «شهروندخبرنگار»  چیست. یادنمی گرفتیم دولت برای خدمت به مردم به وجود آمده نه مردم برای اطاعت از دولت. یاد نمی گرفتیم»حق دادنی نیست گرفتنی است» . یاد نمی گرفتیم یک مچ بند کوچک چقدر مفید ودرعین حال ترسناک است. یاد نمی گرفتیم سبز چه رنگ زیبایی است. یاد نمی گرفتیم باهم بودن چقدر لذت بخش است. یادنمی گرفتیم مرگ برای آزادی یعنی چه. یاد نمی گرفتیم خس و خاشاک چقدر قوی است. مهمخ تر ازهمه یاد نمی گرفتیم موسوی مهم نیست مردم مهم هستند.

درواقع اصلا برایم مهم نیست اگرموسوی رئیس جمهور میشد چه اتفاقی می افتاد چراکه باید واقعیات عینی را پذیرفت و زیباترین واقعیت موجود این است که ما این واقعیت را نپذیرفتیم.مهم این است که برای تغییرتلاش کنیم و معتقدم همین تلاش به ما هویت وآگاهی می بخشد. به قول کارل مارکس:» پیش ازاین مسئله توضیح جهان بود اما اکنون مسئله بر سر تغییر آن است».

پایاپیوند 22 دیدگاه

انقلاب57و جنبش سبز

فوریه 4, 2010 at 22:30 (جامعه شناسی) (, )

این روزها بسیار ازجنبش سبز و ارتباط آن با انقلاب 57 بحث میشود . در این راستا سعی میکنم این دو را از جهت علل و نحوه ی وقوع بررسی کنم تا ارتباط بین این دو را هرچه بیشتر روشن ساخته و دید واضح تری از این جنبش اجتماعی پیش رو به دست آورم.شاید دلیل اصلی توجه به انقلاب 57 این است که اکثر مردم این سوال را در ذهن دارند :آیا این جنبش منجربه انقلاب میشود یا نه؟ و اگرشد این انقلاب چه نتایجی را به بار میآورد؟ برای خود من با نزدیک شدن به سال روز پیروزی انقلاب 57این سوالها اهمیت بیشتری پیدا میکند. البته با توجه به اینکه شخصا معتقد هستم که جامعه محصول کنش متقابل انسانهاست واگرسطح مشخصی از تکامل نیروهای مولده ی انسانهارا در نظر بگیریم به شکل مشخصی از تجارت و مصرف میرسیم . مراحل مشخصی از تکامل در تولید و تجارت و مصرف را در نظر بگیریم به نظام اجتماعی مطابق با آن و به یک بافت خوانواده و گروه ها و طبقات اجتماعی مطابق با آن ودر یک کلام به یک جامعه ی مدنی مطابق با آن میرسیم. چنین جامعه ی مدنی را در نظر بگیریم به یک نظام سیاسی متناسب با آن میرسیم یعنی نظامی که صرفا بیان رسمی جامعه ی مدنی است . پس دو جنبش را از نظر شرایط اقتصادی که در آن شکل گرفته و بلوغ یافته اند بررسی میکنم.

هر جامعه ی طبقاتی به سه لایه ی قشرفوقانی و ممتازوحاکم و قشرتحتانی محروم و محکوم و قشر میانگین تقسیم میشود.پیدایش این لایه بندی سه گانه طبقاتی به طور عمده خاص دوران «کمبود محصولات مادی و معنوی» است و در دوران فراوانی این قشربندی زایل میشود . روشن است که بشریت منتظر تبدیل خودبخودی کمبود به فربود نمی ماند زیرا یکی از مهمترین شرایط نیل به فربود خوردکردن ساختار طبقات متناقض اجتماعی است که تولید اجتماعی را در مالکیت و تصرف فردی نگاه می دارد. فلج کردن نقش پاره سنگی قشر میانگین از را داخل کردن آن به دگرگونی شرط اساسی آن است. چنان که قشر ممتاز نیز میکوشد از راه داخل کردن قشر میانگین به محافظه ی وضع موجود ثبات را به سود خویش حفظ کند. در هرجا که قشر میانگین به سوی اکثریت مردم غلطید ثبات به انقلاب یا بحران مزمن نظام مبدل میشود. همانند آنچه در انقلاب 57 و جنبش سبز اخیر به وقوع پیوسته است.انقلاب 57 که به نوعی ادامه ی راه انقلاب مشروطه بود در  عبور از فئودالیسم که با اصلاحات ارضی به وقوع پیوست آغاز شد. انقلاب مشروطه به شکست و سازش اشرافیت با بورژوازی بدل شد ونتوانست تثبیتی بادوام و نظامی درخور اعتماد خلق پدید آورد.قهرمانان انقلاب را ضدانقلاب پیروزمند بعدها غدارانه از میان برد و از انقلاب تنها یک دکوراسیون حقیر «حکومت مشروطه» باقی گذاشت که آن را نیز بعدها از هرگونه محتوی تهی ساختند .پس از اصلاحات ارضی سرمایه داری وابسته در ایران حکمفرما شدکه همزمان با شروع مخالفتها با رژیم بود. جرقه های اولیه ی انقلاب 57زمانی زده شد که حکومت سلطنتی با تقلبات گسترده در انتخابات مجلس امید مردم به بهبود شرایط از طریق دموکراتیک را از بین برد . نتیجه ی این امر روی آوردن مردم به مبارزه زیرزمینی و بعضا مسلحانه بود که در وقایع سال 42 جنبه ی اجتماعی یافت و باعث القای این تفکر به مردم شد: تنها راه نجات از شرایط انقلاب و تغییر رژیم است . با توجه به این نکته که فئودالیسم تازه از ایران رخت بربسته بود طبقه ی متوسط و  بورژوازی که تازه قدرت گرفته بودند و سعی در سهم خواهی از قدرت داشتند به مخالفان حکومت مبدل شدند. از طرف دیگر با توجه به شرایط جهانی که صحنه ی مبارزات طبقاتی و قدرت گیری طبقه ی کارگر بود این طرز تفکر به ایران هم وارد شده و پرولتارییای ایران نیز به رزمندگان علیه سلطنت پیوستند. پس میبینیم اولین گروههایی که در ایران علیه حکومت شاه فعالیت کردند احزاب چپگرا و قشر بازاری (نمایندگان بورژوازی ) بودند.متعاقب بازاریان مذهبیان که حیاتشان وابسته به بازار بود و درآمد خود را از بازاریان میگرفتند هم به صف مخالفان پیوستند. این صف طویل وبه ظاهر متناقض که از لاییک ها تا مذهبیون را در بر میگیرد یک خاصیت مشترک دارد که همانا تفکر ایدئولوژیک همه ی آنهاست . همه ی این گروهها ایدئولوژی انقلابی داشتند و به انقلاب به عنوان وسیله ای برای رسیدن به ایدئولوژی خود می نگریستند و به این دلیل بود که پس از پیروزی انقلاب کسی حرفی از دموکراسی نمی زد و همه به دنبال قدرت گرفتن ایدئولوژی خود بودند و به همین دلیل اتحاد هرچند ظاهری آنها تنها تا براندازی رژیم شاه دوام داشت و پس پیروزی هر یک تنها به اینکه چگونه به قدرت برسد می اندیشید.

نیروه ی عمده محرک انقلاب ایران قشرهای متوسط شهر و ده بودند که نماینده ی سیاسی آنها دموکراسی انقلابی است. دموکراسی انقلابی از جهت سیاسی فعال ملتگراوبنیادگرا قشرهای متوسط است . در موضع گیری دموکراسی انقلابی نوعی التقاط دیده میشود . عناصر ضد امپریالیستی ملتگرایانه دموکراتیک و روحیات مخالف با سرمایه داری بزرگ در این موضع گیری وارد میشود . در عین حال آنها تحت تاثیر اندیشه های مختلف جامعه شناسی بورژوازی و خرده بورژوازی غربی نیز قرار میگیرند و معمولا شدیدا ضد کمونیست هستند. در کشور ما دمکراتهای انقلابی در سال57 گاه به شکل مذهبی و گاه به شکل غیر مذهبی ظهور کردند و نظرات میانگین خود را( که بین نظرات سرمایه داری و کارگری بود) مطرح ساختند. در واقع توسل به «ملتگرایی»و مخالفت با «اجنبی» و توسل به «مذهب»صفت شاخصی در ایدئولوژی التقاطی دمکراسی انقلابی سال57 است. این التقاط بعدها به تعارض تبدیل شد و جناح مذهبی در قدرت به نابود کردن دیگر گروهایی که خواستار سهم از قدرت بودند پرداخت. این طبقه ی حاکم مذهبگرا مانند دیگر طبقات حاکم در سراسر جهان هیچگاه حاظر به تقسیم قدرت نشد و احزابی را که در تعارض با او بودند و با پیروزی انقلاب خواستار سهم خود از قدرت بودند و بعضا به منتقدان حکومت تبدیل شده بودند از صحنه ی سیاسی حذف کرد تا باز هم ثابت کند قدرت مطلقه فساد آور است حتی اگر در دست خدا باشد.

اما سنت نیروی کند کننده ی قوی است. نیروی رخوت تاریخ است. ولی به خاطر انفعالش شکسته خواهد شد و از این رو مذهب تضمین کننده ی بادوامی برای جامعه ی سرمایه داری نخواهد بود.در سال 57 ایران از کشورهای به اصطلاح «جهان سوم» محسوب میشد (و البته همچنان هم محسوب میشود) . در این نوع جوامع هنوز مرزبندی طبقاتی مانند جوامع رشد یافته دقیق و تثبیت شده نیست و تولید سرمایه داری که به ویژه از خارج به وسیله ی استعمار و نواستعمار در کشور نشر شده هنوز در قید و بند تولید خرده کالایی اعم از سنتی ویا نو و حتی «تولید طبیعی»(تولید برای مصرف) در حال «محصوریت» است و تضاد تولید بزرگ کالایی سرمایه داری و این شکل خرده کالایی و طبیعی تولید از تضادهای مهم جامعه محسوب میشود و نیز این پدیده بیانگر عقب ماندگی نسج اجتماعی و توضیح گر آن ویژگی ها و خودبودگی هایی است که رویدادها ی تاریخی در ایران به خود میگیرند.به عبارتی در سالهای آغازین پیروزی انقلاب 57 هنوز ساختار سنتی قرون وسطایی در پیکره ی جامعه به زندگی خود ادامه میداد. پیرو این شرایط در کشور ما یک نظام مصرفی وحشت آور به وجود آمد که همچنان ادامه دارد . مصرف بدون کمترین تناسب با پایگاه تولیدی آن در داخل کشور و در کنار این مصرف دست به ایجاد رشته های مختلف خدمات زده شد که نوعی چهره ی به ظاهر فعال و متحرک به اقتصاد داده شود ولی اقتصاد از جهت انسجام درونی خود بسیار پوک و بی پایه بود و همچنان هست.پس با شرایط ایجاد شده الیگارشی یا اشرافیت نوینی که بعدها به شکل موسسات اقتصادی وابسته به سپاه پاسداران درآمد از بازی «نفت-اسلحه» و «بورس بازی» و «وام گیری از بانکها» و «واسطه کاری» و بدترین شیوه های انباشت سرمایه شروع به در دست گرفتن پنهان و پشت پرده ی قدرت کرد و به حکومت برآمده از انقلاب هویتی رانتی-نظامی داد. با پیروزی مذهبیون و شکل گیری ولیه فقیه این سمت مرکز بین المللی سرمایه داری مذهبی شد. این قدرت نهادهای سرمایه داری را در باطن تقویت کرده و در ظاهر سرمایه داران را شیاطین خواند همان عملی که در قرون وسطی کشیشان برای توجیح ثروت خود دربرابر فقر مردم به کار می بردند. از آن پس سرمایه داری که در باطن رژیم جمهوری اسلامی نهفته بود در دوره ی ریاست جمهوری خامنه ای و هاشمی با تاکید  بر اصل 43 قانون اساسی مشخص کردثروت در دست چه کسانی باید باشد و در دست چه کسانی نباید.با پایان این مرحله مذهبیون دیگر به بازاریان وابسته نبودند و خود قدرت اقتصادی جامعه را همانند قدرت سیاسی در دست داشتند از این رو در دوره ی ریاست جمهوری خاتمی و احمدی نژاد به اصل 44 روی آوردند تا تحت لوای خصوصی سازی شخصی سازی کنندو هرچه بیشتر باعث گسترش بورژوازی کمپرادور در ایران شوند و به انحصارات اقتصادی دامن بزنند . و البته همین جا بود که حکومت خاصیت رانتی- نظامی خود را بیش از پیش نشان داد و موسسات اقتصادی وابسته به سپاه اکثر سهامهای مربوط به صنایع مهم مانند مخابرات را خریداری کردند. بورژوازی در بخش عمده ی خود وابسته یا کمپرادوریزه یعنی دلال و واسطه بین تولید کننده ی خارجی و مصرف کننده ی داخلی و به صورت انحصاری در آمده است و این خصلت نه تنها در بازرگانی بلکه در صنعت و کشاورزی بر کشور حکم روایی میکند.و ایران کشوری به حد اعلی مصرفی با حداقل پایه ی تولید شده است. رشد سرمایه داری در ایران نه تنها در وابستگی شدید و مطیعانه با سرمایه داری بزرگ امپریالیستی گذشته بلکه پویه ای انگل وار و ناهنجار داشته است: بورس بازی زمین و سیاست کذایی»بسازوبفروش» و وام گیری و اعتبار گیری بی حساب از بانکها به بهانه های مختلف «سرمایه» را نه بطور عمده بر پایه ی مولد و سالم بلکه بر پایه ی تلکه و کلاهبرداری غارتگرانه متورم ومتورم تر ساخت .این مطلب همراه با الیگارشی نوین ایجاد شده توسط سپاه چنان سطح مصرف برای قشرهای فوقانی و متوسط-فوقانی در ایران ایجاد کرد که نظیر آن در کشورهای رشد یافته ی صنعتی نیز دیده نمیشود.

بدین ترتیب مسئله ی استقلال(یعنی رها بودن از وابستگی و اداره ی مختارانه ی سرنوشت خویش) و متعاقب آن دموکراسی(یعنی رها بودن از قید استبداد وبردگی اقتصادی-اجتماعی طبقات ممتاز و اداره ی مختارانه ی سرنوشت خویش از سوی مردم) کماکان مسائل حاد حل نشده ای است که می بایست حل شود . این تضادهای حاد و عمده ای بود که حل آنها به تحقق یک جنبش ملی و دموکراتیک بستگی داشت و تردیدی نبود که این جنبش دیریا زود رخ میدهد. تشدید جهات ضد ملی و ضد دموکراتیک رژیم در سالهای اخیر همراه با بحران اقتصادی جهانی تغییر تناسب نیروها به زیان  رژیم در صحنه ی خارجی منجر به پیدایش جنبش سبز شد. یعنی زمانی که به گفته ی لنین بالایی هادیگر قادر نیستند به شیوه ی سابق حکومت کنند و پایینی هادیگر نمیخواهند آن شیوه را تحمل کنند و برای ایجاد تغییر آماده ی اقدام فداکارانه اند. زمانی که سراپای جامعه را تب و تاب یک بحران عمومی در سیاست و اقتصاد فرا میگیرد و جامعه ناگزیر به سوی دگرگونی میرود.

درهمین اوان نیروی جدیدی که از انفعال سیاسی خارج شده بود یعنی دانشجویان و فعالان حقوق مدنی وارد صحنه شدند و تعارض خودرا با خواسته های حکومت در جریان این  جنبش سبز نشان دادند. مهم ترین خاصیت جنبش سبز عدم ایدئولوژیک بودن آن است  در نتیجه بر خلاف انقلاب 57 که گروهها از سر ناچاری با هم بودند در این جنبش مردم با تفکرات مختلف اما تمرکز روی هدف مشترک که به جای ایدئولوژی همانا دموکراسی است با هم متحدشده اند. مهمترین تفاوت بین دموکراسی وایدئولوژی در این است که اولی تفکرات مختلف را در کنار هم میخواهد اما دومی تفکرات مخالف رابرنمی تابد. نکته ی جالب دیگر این است که مانند انقلاب 57 جنبش سبز نیز از یک انتخابات مایه گرفت که حق مردم در آن نادیده گرفته شد و انتخاباتی که میتوانست هرچه بیشتر مردم را به رژیم نزدیک کند باعث تعارض به وجود آمده شد.

جامعه ی ایران همچنان جامعه ای است دارای نظام سرمایه داری وابسته با برخی بقایای بزرگ مالکی فئودالی و انواع ساختهای اقتصادی ماقبل سرمایه داری با بافت طبقاتی مختلط با سطح فرهنگ به طور عمده ایرانی-اسلامی سنتی همراه با آمیزه هایی از فرهنگ تقلیدی اروپای غربی با ترکیب اتنیک مختلط در درون یک تشکل کلی ایرانی یعنی یک جامعه دچار ناهمگونی و بی شکل (آمورفیسم) و در کار گذار. مهمترین تناقض در جامعه تناقض بین نیروهای ارتجاعی و محافظه کار و نیروهای تحول طلب و انقلابی است . این تناقضی است در موضوع عمده یعنی در گستره ی سمت رشد که در آن بخش فعال جامعه آگاهانه یا ناآگاه و پیگیر یا ناپیگیر شرکت دارند. پس در جامعه ی ایران علاوه بر تعارضات اقتصادی تعارضات اجتماعی نیز وجود دارد . و از این لحاظ وضع کشور همانند 40 سال پیش یعنی حتی قبل از انقلاب 57 است. در آخر در جواب کسانی که جنبش سبز را توطئه ی بیگانگان میدانند و نه صدای آزادی خواهی مردم ایران باید بگوییم «اثبات وجود حلوا در خوردن آن است». این جنبش اجتماعی مردم ایران است چرا که این مردم هستند که در تظاهراتهای میلیونی چند ماهه ی اخیر شرکت کرده اند و نه آمریکا و انگلیس البته شاید منظور آنها نقش روسها باشد که انکار ناپذیر است.

 

پایاپیوند 8 دیدگاه