آقای جوجه یه مرغه!!!

اکتبر 26, 2010 at 20:06 (چرندیات) ()

تو یک ماه اخیر به اندازه کل زندگیم با پسرخاله 4سالم انیمیشن دیدم ! از بتمن و مرد عنکبوتی تا خرسهای دهکده و…. فضای فانتزی و ایده آلیستی انیمیشنها خیلی برام جالب بود و حتی باعث شده خیلی خیال پرداز بشم تو این مدت! تو فیلم خرسهای دهکده یه دیالوگ خیلی جالب بود که واقعا فکرمو مشغول کرد: آقای جوجه یه مرغه…

چرا آقای جوجه باید یه مرغ باشه؟و جالبتر اینکه شخصیتها بعداز ده سال به این موضوع مهم و غامض پی میبرن و خیلی هم تو روند زندگیشون اثر میذاره! آیا اساسن بعداز ده سال اهمیتی هم داره که آقای جوجه یه مرغه؟ اما ترس اساسی من اینه که آقای جوجه از اولش مرغ بوده باشه و من اشتباهن جوجه فرضش کرده باشم!اونوقت دیگه حتی اگه رگهام از درد بترکه هم نمیتونم فریاد بزنم ای یاوه یاوه یاوه…

کلا منو یاد این شعر میندازه:

من از دل کناری نجستم نجستم  نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی نکردی !!!

تو آدم حسابم نکردی نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

خراج ملک ری آباد می کردم ز زلفانت

دلبر و معشوق آرام وطن

بل عجب ژنهای افکانت

نیمه شب آوا و افغانت

خراج ملک ری پرداخت می کردم به زلفانت

نازنین ژنهای افغانت

نیمه شب آوا و افغانت

نازنین بهره صداقت، نازنین بهره صداقت

من از دل کناری نجستم نجستم  نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی نکردی !!!

تو آدم حسابم نکردی نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

من ز میخانه پران میشوم

من ز کاشانه فران میشوم

من ز جانانه نالان میشوم

من ز بیگانه، من ز بیگانه،  من ز بیگانه، من زبیگانه

من از دل چناری نجستم نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی !!!

 

Advertisements

پایاپیوند ۱ دیدگاه

دود اروتیک و کناره تب آلود

اکتبر 8, 2010 at 20:10 (غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , )

خانه که خالی میشود هوس دیدارش و کام گرفتن از وجود بی بدیلش سراپایم را چنان می لرزاند که بی اراده لباس میپوشم و میروم. پیداکردنش کار سختی نیست . هر شبگردی که در کناره ی رود تب آلود مانده باشد (در انتظار) نشانیش را دارد. از دور که میبینمش موجی خفیف تمام وجودم را درمی نوردد. پول را که میدهم چنان سریع به آغوشم می پرد که شک میکنم شاید از ازل انجا بوده و من ندیده بودمش! آنقدر خمار کام گرفتن از لبان سرخش هستم که نمی فهمم چگونه لباس از تنش به در می آورم. سرانگشتانم را (که می لرزد از ترس) با احتیاط روی پوست نازک و سفیدش می کشم . آنقدر پیوندهای تنش ترد است که می ترسم با کمی فشار امحاءش بیرون بریزد!

من در زیر و فرارفت زنده وار آن که خواهشی پرتپش در هر موج بی تاب اش گردن می کشد مایه ی آسایش و زندگی خود را بازیافته ام. همه چیز زنده گی را به دل خواه خویش به دست آورده ام

از اولین دیدار تا به امروز حتی یک کلمه حرف از لبان پرشهوتش خارج نشده اما من خوب می فهممش. تک تک رگ و پی هایش را می شناسم . به چشمانش که نگاه میکنم تا عمق وجودش را چون شعری می خوانم.می دانم چه می خواهد. لب بر لبانش می گذارم و می گذارم واردم بشود.از لبانش که دود میگیرم چنان نشئه وجودش میشوم که ژنهای افکارم متحیرانه در باالعجب حضورش متمرکز میشود.بوی تندش که بینی ام را پر میکند چون دود در کشاکش تنگ لحظات رخوتناک هم آغوشیش می رقصاندم. مستاصل میشوم هربار که در عین سیرابی از کام عشقش تشنه تر میشوم و باز هم و باز هم و بازهم…هربار که می بوسمش ترس کاستی ناپذیر اتمامش آزارم میدهد. چنان ظریف است که یک سر در دستانم جا میگیرد بی کم و کاست. در پیچش تنش میبینم که میگوید:

 من همین توفان ام. من همین غریوم. من همین دریای آشوب ام که آتش صدهزار خواهش زنده در هر موج بی تاب اش شعله میزند!

 خواهش متضرعی در صدایم می گرید. فریادهایم دیگر به پچپچه ای مایوس و مضطرب مبدل گشته است. هربار که لبانش را بر لبانم میگذارد ناخوداگاه با خود میگویم لیلی چندین مرد مجنون بوده است ایا؟ بسیار خیالی سخیفانه است اگر بپندارم چنین ظرافت و شهوتی تنها منحصر به من باشد! باشد که هزاران مجنون کام دل خود را از او گرفته باشند . باشد که هرگز اسیر افکار مضحکانه انحصار نشود. باشد که بی بندوباری تخفیف ناپذیرو عظیمش همه را بلرزاند و حقارت همه را یادآور شود.

 خوب که کام دل میگیرم از وجودش اگر در روشنایی روز هم خواب شده باشیم بی رحمانه پرتابش میکنم بیرون بی آنکه حتی ذره ای ککم بگزد ! اما اگر تاریکی شب لحظات ما را پناه بوده باشد آخر کار زیر انگشتانم لهش میکنم!!! اما فردا و فرداها بازهم به سویش خواهم شتافت و بازهم (بی آنکه به یاد شبهای قبل بوده باشد) چونان معشوقی اساطیری ارضایم میکند…

پایاپیوند 14 دیدگاه

افسانه آن روز که سیگار را هم یارای همراهی نیست…

اکتبر 1, 2010 at 09:33 (چرندیات, غمنامه)

-خسته شده ایید اقا؟
-من؟آه…بله…شاید…
-با من یک استکان مشروب میخورید؟
-متشکرم…نمی دانم…بله
-بازهم حرف میزنید اقا؟
-من؟ من حرف میزنم؟اشتباه نمیکنید؟

بگذار پس از این هرگز کسی نداند در آن روز بر من چه گذشت که حتی سیگار هم آرامم نمیکند. «تو همانگاه بود که می توانستی روز را در من برویانی. در تو نگریستم و صدای فریاد سگها شب را در اعماق من بیدار کرد. در ان لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟» بگذار پس از این هرگز کسی نداند که از خودم منزجر شدم آنگاه که چشمانم  را در نگاهت نیافتم. بگذار پس از این هرگز کسی نداند «آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد» بگذار هرگز کسی جز تو نداند » آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا  برمی انگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست. انها که می خواهند ما را در قالبهای فلزی خود جا بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند . آنها با صفرمطلقشان به جنگ با عمیق ترین و جذابترین رویاها می ایند. و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم.» بگذار هرگز کسی نداند که «تو» از «آنها» بودی. آری دوست من «ترس سوغات آشنایی ست». بگذار پس از این هرگز کسی نداند که چرا حرف نزدم و هرگز کسی نداند «تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است . چه چیزی مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب میکند؟ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.»
بگذار تنها خدای فراموشی بداند که «من هرگز نخواسته ام از عشق افسانه ای بیافرینم. باور کن! من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم . من از دوست داشتن تنها لحظه ها را میخواستم . ان لحظه ای که تو را به نام بنامم! آن لحظه ای که خاکستری گذاری زمین در میان موج جوشان مه رطوبتی سحرگاهی دارد. آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای میچرخد. لحظه ی دست باد بر گیسوان تو. لحظه ی نظارت سرسختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون. من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.» افسوس که تو تابستان را تجربه نکرده ای! من این بازی «دیدار در واپسین لحظه»را دوست نمیدارم.
«بازمیگردم . همیشه باز میگردم . مرا تصدیق کنی یا انکار, مرا سرآغاز بپنداری یا پایان, من در پایان پایانها فرو نمیروم. مرا بشنوی یا نه, مراجست و جو کنی یا نه , من مرد خداحافظی همیشگی نیستم . باز میگردم . همیشه باز میگردم.» بگذار که انسان ساده ترین دروغهای خوب را باور کند!بگذار هرگز کسی نداند که دوست داشتن در خیابانهای اصفهان چقدر مشکل است! بگذار هرگز کسی نداند
صدای قلبم نیست که میزند
صدای پای توست که میروی
کافی ست بایستی!
کافی ست خسته شوی!

پی نوشت: متنهای مشخص شده از بین نوشته های نادر ابراهیمی انتخاب شده است
پی پی نوشت: شعر آخر اثر دوست نادیده ام » محمدرضاریاحی » است که صمیمانه آرزوی بهترینها را برایش دارم

پایاپیوند 5 دیدگاه