از قضا سرکنگبین صفری فزود …

ژوئیه 22, 2010 at 21:28 (جامعه شناسی, طنز) (, , )

به عقیده این بنده سراپا تقصیر مهمترین عامل گسترش فساد در بین جوانان این مرزوبوم و همچنین گرایش به تفکرات منحط و از پیش شکست خورده غربی چیزی نیست جز اشاعه فرهنگ و تفکرات مردود! متاسفانه با عدم توجه مسئولین آموزش و پرورش درس ادبیات فارسی دبستان شروع کننده چنین امر مذمومی گشته است ! به عنوان مثال ذیلا چند مورد از این اشکالات را درج نموده ام به این امید که مسئولین محترم توجه کافی مبذول دارند و حتی در صورت امکان اقدام به حذف این درس نالازم و وسوسه گر نمایند:

-مادر بادام خرید

مگه همیشه نمیگن که دروغگو دشمن خداست؟ اصلا کسی که این جمله رو نوشته میدونه بادام کیلو چند؟ مادر اصلا پولش کجا بود که بادام بخرد؟ مادر فقط آرزوی بادام دارد. مادر در خیالاتش وقتی گنج پیدا میکند و قسطها را میپردازد اگر پولی ته جیبش موند ممکن است بادام بخرد. مگه با این تورم و بحران اقتصادی میشه بادام خرید؟ چنین جملاتی تنها باعث هوایی شدن بچه ها میشود!!

-بابا نان داد

بابا کی نان داد آخه؟بابا حقوق چندرغازش کفاف آب رو هم نمیده چه برسه به نان.تازه میگن نون قراره گرون بشه. آخه اگه بابا پول داشت مامان دلدرد داشت که تا دیروقت برود سر کار؟که وقتی هم که برمیگردد بابا بهش بگوید: انگار رئیست خیلی دوست داره! لکاته میخوای شبم بمون اضافه کاری! مامان هم بگوید: من بیخودی زن تو شدم و لگد به بختم زدم. آخرش هم بچه ها به این نتیجه برسن که اصلا نان چیز خوبی نیست و فقط عامل اختلاف است. مامان وبابا باهم نان خواهند داد تازه اگه سرماه حقوقشون رو بدن و نگن شرکت ورشکست شده!!!

-سارا و دارا باهم به مدرسه میروند

سارا و دارا غلط میکنند که باهم به مدرسه میروند!مگه ایران مثل کشورهای عقب مونده و بی بندوبار غربیه!؟ تازه مگه سارا و دارا نمیدونن گشت ارشاد چیه؟ اصلا دارا و سارا جداجدا به مدرسه میروند. دارا از یک طرف خیابان میرود و سارا از طرف دیگر. وسط راه هم اگر همدیگه رو دیدن اصلا به هم سلام هم نمیکنندکه زمینه ساز فسادنشود!

-دارا و سارا دوستان خوبی هستند

لا الله الا الله! غلط کردن و چیز هم خوردن!مگه شهر هرته!؟ سارا و دارا اسم همدیگه رو هم نباید ببرن. قباحت داره چنین اعمالی رو به فرزندان مسلمان این مملکت نسبت بدیم. این قرتی بازیا مال همون دویست و چند کشوریه که تو اقلیت هستن! دارا و سارا اصلا ازخونه بیرون نمیروند و همه اش درس میخوانند.

-آن مرد داس دارد

کی گفته آن مرد داس دارد؟ مگه آن مرد کمونیست است؟ دیگه کاربه جایی رسیده که چنین تفکراتی رو در کتب درسب دبستان تبلیغ میکنن! آن مرد داس ندارد. آن مرد بیل دارد. ایرانی هم نیست و افغانی است. حالا هم که پول افغانستان دلار شده به کشورش برمیگردد و بابت هربیل 10دلار میگیرد. سر یک سال به اندازه پول یک آپارتمان درآمد خواهد داشت!

 

حالا خودمسئلین قضاوت کنند چنین درسهای چه تاثیری بر بچه های این مملکت دارد. مگر فساد و تفکرات منحط از کجا گسترش میابد؟ نقطه آغازش همین کتب درسی اشتباه است! کاش مسئولین بیشتربه فکر باشند و چنین درسهای غیرضروری را حذف کنند چراکه درغیراین صورت ملت آگاه ایران خود اقدام کرده وبه فرزندان معصوم خود اجازه تحصیل نخواهند داد!!!

Advertisements

پایاپیوند 4 دیدگاه

دخترک فاحشه بود…

ژوئیه 15, 2010 at 20:45 (غمنامه) (, , )

خیابان خاکی. کوچه و پسکوچه ها خاکی. خانه های مرده یاهمان«آینه زنگار بسته». چارچوبهایی که درهاشان پرده های پاره پاره است. همان» در که ش کسی نگشود دیگر». مردانی دندانگرد که براین کوی حکمرانان اند بر این چارچوبها تکیه دارند و با لبخندی محو رهگذران را نظاره میکنند. تاریکی وهم آلود شب محاصره ام کرده. از همه جا بوی تعفن به مشام میرسد. زنی کنار در یله نشسته است. بی هیچ شرمی پستانهایش رااز بند پیراهن آزاد کرده و نوزادی را شیر میدهد( شایدهم من بیشرمانه نگاه میکنم!). با یک دست گهواره ای کوچک را نگه داشته. همان «گهواره که ش دستی نجنباند». مردی فانوس به دست از کنارم رد میشود. همان «فانوس که ش دستی نیفروخت». پیرمردی ده دوازده ساله! روبرویم ایستاده

– عرق.ورق زرورق.همه چی دارم

قطره عرقی به چشمم فرومیغلتد و میسوزاندم. سیگاری روشن میکنم و به راهم ادامه میدهم. جلوتر دختری ایستاده. دختری که زن است! نامتعادل راه میرود.لاغر و تکیده است اما زیبایی روزگاران گذشته هنوز کاملا از رخسارش رخت برنبسته. پلکهایش سنگین است و مدام میلغزد. با زحمت خود را نگه داشته. خطوط چهره اش را در تاریکی میکاوم. چشمانی درشت و گیرا دارد اما گودافتاده. لبانی که سرخی هزاران بوسه گرم را برخود دارند. صورتی لاغر. استخوانهای گونه اش برجسته به نظر میرسد. موهای لخت و زیبایی دارد اما ژولیده.

ده تا هزاری

هیچ نمیگویم. نگاهم میکند. سیگاری به اش میدهم و باهم راه می افتیم. بیشتر نگاهش میکنم. کمی خمیده است.از خستگی. دماغش را بالا میکشد. پکی به سیگارش میزند.بهصورتش خیره میشوم.

مگه آدم ندیدی!؟

-«زیبایی یک تاریخ

تسلیم میکند بهشت سرخ گوشت تن اش را

به مردانی که استخوان هاشان آجر یک بناست

بوسه شان کوره است و صداشان طبل

و پولاد بالش بسترشان

                          یک پتک است»

–  من فقط مردی میخواستم که یک شعر برایم بخواند. کسی که بگویدم «تورا دوست میدارم». و او گفت:

«تورا به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به جای تمامی روزگارانی که نمیزیسته ام دوست میدارم

تورا برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تورا به جای تمامی زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم»

اینها برای من زیاد بود. پس شد. من یک فاحشه هستم. من خجالت زده نیستم من فقط یک فاحشه ام. من به دنبال عشق رفتم.

اگر حرف میزند چرا لبهایش تکان نمیخورد؟ خوب نگاه میکنم. دختر با چشمانش حرف میزند. میبینمش که به زانو درآمده. بالا می آورد و همه وجودش و مغزش از بینی و دهانش میریزد وسط کوچه. کمکش میکنم بلند شود. چشمانش سرخ سرخ شده. میخواهم حرفی بزنم اما مغرم خالی ست و زبانم نمیچرخد. عرق پیشانیم چشمانم را کور میکند. به زانو درآمده. باخود میگویم

«اما دختری که پا نداشته باشد

بر خاک دندان کروچه دشمن

به زانو در نمی آید!»

خانه ای را نشانم میدهد که ببرمش. کنار در یکی از همان دندان گردها ایستاده. پوزخندی میزند. دختر را داخل میبرد و میگوید:

-پسره بدبختش کرد. ولی واسه ما که بد نشد…

فقط خیره خیره نگاه میکنم. به آخر کوچه میرسم و برمیگردم. از کنار خانه که رد میشوم دختر را میبینم. همان دختری که زن است. انگار نه انگار مغزش وسط کوچه جامانده. انگار نه انگار که یک پسر بدبختش کرده است. انگار نه انگار که

«برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد .قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند. قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید. قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من. قلبی برای انسانی که میخواهم

تا انسان را کنار خود حس کنم»

میخندد. در حیاط با مردی گز میرود. نگاهم میکند . لبخندی میزند و با چشم اشاره ای میکند. به راهم ادامه میدهم. از روبروی دندانگردها و زنان نیمه برهنه و کودکان آشفته میگذرم. ناخودآگاه شبی را به یاد می آورم. شبی در کنا ریک رود! دخترک از خانه بیرون می آید و خطاب به من فریاد میزند:

-چته؟ وسط موادفروشا و بدکاره ها دنبال چی میگردی!؟

قهقهه میزند و برمیگردد داخل بدون اینکه منتظر جواب من بماند. هاج و واج وسط کوچه می ایستم . درسکوت مطلق فریاد میکشم:

-دنبال خودم!!!

پایاپیوند ۱ دیدگاه

سرخوش از عطر عبورت داغ داغم از حضورت! بی بی هزار ستاره منو پیدا کن تو نورت!

ژوئیه 4, 2010 at 20:34 (غمهای شادی بخش) (, , )

1

به این شهر سوگند میخورم

و تو ساکن در این شهری

و سوگند به پدر و فرزندانی که پدید آورد

که انسان را در رنج آفریده ییم…

                                                                                                قرآن- سوره بلد

2

یکی از سرگرمیهای کوچک من جمع کردن ژوکرهای ورق است! عده زیادی از مردم چیزهای مختلف از قبیل سنگ و تمبر و سکه و پروانه جمع میکنند. من هم نوعی علاقه به جمع آوری دارم و ژوکرهای ورق را جمع میکنم . ژوکر یک احمق کوچولو است که با همه فرق میکند. خاج یا خشت یا دل یا پیک نیست. هشت لو یا نه لو یا شاه و سرباز هم نیست. یک غریبه است. او نیز مانند سایر کارتها در یک دست ورق گذاشته شده است اما به آنها تعلق ندارد. بنابراین میتوان آن را برداشت بدون آنکه کسی فقدانش را حس کند.

 

3

 هر آشنایی تازه اندوهی تازه است… مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس میدارد. یک مرد هرچه را که میتواند به قربانگاه عشق می آورد. آنچه فداکردنی ست فدا میکند. آنچه شکستنی ست میشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل میکند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمیرود.

چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست. ذلت رایگانترین هدیه هر پناهی ست که میتوان جست.

                                        از کتاب «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» اثر «نادر ابراهیمی»

4

آموزگار: کدام دختر است

که به باد شو میکند؟

کودک: دختر همه هوسها.

آموزگار: باد به اش

چشم روشنی چه میدهد؟

کودک: دسته ورقهای بازی

و گردبادهای طلایی را.

آموزگار: دختر در عوض

به او چه میدهد؟

کودک: دلک بی شیله پیله اش را.

آموزگار: دخترک

اسمش چیست؟

کودک: اسمش دیگر از اسرار است!

(پنجره مدرسه پرده یی از ستاره ها دارد.)

                                                               شعر » در مدرسه» از «فدریکو گارسیا لورکا»

5

دروازه خانه را بسته بودم و چفت در را.ای عزیز از کدامین در آمده ای تا به رویای من اندر شوی؟

                                                               «دیدار نهانی» از شاعر گمنامی از سرزمین آفتاب

پایاپیوند 10 دیدگاه