مصاحبه با یک معتاد پیرامون عشق…

ژوئن 26, 2010 at 09:03 (Uncategorized)

لطفا قضاوت نکنید!!!

 -مواد مخدر چه تاثیری روی مغز و جسمت میزاره؟

در اثر ورود مرفین با دز بالا به خون رگهای مغز کاملا باز میشه. یه حالت کشف و شهود به آدم دست میده. همه چیز رو واضح و روشن میبینم. دنیا کنه خودش رو آشکار میکنه. هربار که سرنگ رو آماده میکنم یه قدم نزدیکتر میشم. دیگه واسه خوندن یا نوشتن احتیاجی به زحمت نیست. تمرکز رو بالا میبره. دست خودش شروع به نوشتن میکنه. کلمات مثل آبشار میریزن . همه چیز  باهم جور میشه. یه سنتز کامل. اوج. چشمام چیزی رو میبینه که بخام. دنیا همون میشه که من میگم. دوستداشتنیه!

-یه جوری حرف میزنی که انگار معشوقته!تاثیرش رو جسم و شخصیت آدم چیه؟

لاغریه زیاد. کلا مورفین اشتها رو کم میکنه. آدم بی رمق و کم حوصله و خسته میشه. یه حالت تیزی در آدم به وجود میاد. انگیزه جنسی رو کم میکنه. آدم انزواطلب میشه. حرف زدن با بقیه رو نمیتونم تحمل کنم. آدمهای دیگه عذاب میشن. همیشه میخوام تو خلوت خودم باشم و تو دنیای خودم با بقیه حرف بزنم. یه جورایی انتزاع جسمانی در کنار انتزاع فکری. هرچیزی بهایی داره.

-از احساساتت بگو. عاشق شدی؟ البته منظورم عشق معمولیه . نه ارتباط افلاطو.نیت با مورفین.

(میخندد) نمیدونم. ولی احتمالا آره. احساساتم لخت و عریان بود اما هرگز حرفی نزدم. گفتم که انتزاع جسمانی. همون خیالاتم برام کافی بود. وقتی بهش احساس نیاز میکردم مواد مصرف میکردم و در حین نشئگی کاملا متمرکز میشدم. تو اون لحظات چیزی جز من و عشقم تو دنیا نبود.

-ارضاکننده بود؟

کاملا. دیگه احساس نیازی فراتر از این نداشتم که کاملا هم ارضا میشد. دیگه حرفی نگفته نمیموند و جوابی هم نگرفته نمیموند. معشوقم رو در مورفین متجلی نمیدیدم. من واقعا ارتباط ایجاد میکردم. البته ارنباط از نظر خودم.

-خیلی عجیبه. این حرفا تو هیچ قاموسی نمیگنجه. اون کسی که عاشقش بودی چی شد؟ چه جوابی بهت داد؟

در هیچ قاموسی نمیگنجه جز قاموس خودم. اونم قائدتا داره زندگیشو میکنه.شخص جدیدی تو زندگیش اومده. چرا باید بهم جوابی داده باشه؟ منکه سوال یا درخواستی ازش نکردم. احساس خودم برام کافی بود. احتیاجی هم به تاییدش از طرف کس دیگه نداشتم. من واسه دیگران تصمیم نمیگیرم و چیزی هم ازشون نمیخوانم.

-از اینکه با کس دیگه ای باشه چه احساسی داری؟

من هرگز این جسارتو نداشتم که حس عشق رو تعبیر به مالکیت و انحصار کنم. حتما شنیدی که نمیشه دوبار تو یه رودخونه شنا کرد. عاشق شدن هم همینجوریه. اون زمانهایی که من سپری کردم رو کسی نمیتونه ازم بگیره. فقط مال خودمه . لحظاتی که من گذرونم و حرفایی که زدم تکرار نشدنیه اگرچه نشنیده باشه. فکرنکنم کس دیگه ای بتونه و احتمالا بخواد چنین حرفایی رو بزنه و چنین لحظاتی رو بگذرونه.

(هردوسیگاری روشن میکنیم. بساطش را می آورد و مشغول میشود. یک  سرنگ و …)

-اگه قراربود بین مواد و رسیدن به عشقت یکی رو انتخاب کنی انتخابت چی بود؟

(سرنگ خالی را کنار میگذارد چشمانش را میبندد. درآرامش و سکوت مطلق فکر میکند)

نمیدونم. معشوق من بی عاشق بود. احتمالا با من روزگار خوشی نداشت. من هیچ مطلقم. من خلاصه شدم تو نرسیدن. واقعا نمیدونم. تصورش خیلی سخته. حتما انتظارداشتی سریع بگم عشق. حرف قشنگیه اما فقط حرف قشنگیه. همین.

-تاحالا حسرت خوردی؟به قول نامجو حسرت برتو واجب شده پای نشئگی؟

جوابتو با یه شعر میدم که اتفاقا وقت نشئگی گفتم پس ممکنه خیلی چرند باشه:

هنوز داغ عشقت بر قلبم

جای سرنگاهی تزریق شده بر دستانم

.جای کراکهای مصرف شده بر تک تک سلولهای مغزم

جای سوزرش حشیش بر گلویم

و همچنان بوی سیگار بر تنم مانده

اما همه روزی فراموش میشوند و تو نیز

چونان توهمی برایم خواهی شد ناشی از نشئگی

آری حسرت واجب میشود بر من پای نشئگی

دیگر چهره ات از خاطرم نقش بربسته

افسوس که چهره ات از خاطرم نقش بربسته

لعنت بر من که چهره ات از خاطرم نقش بربسته

آه. چهره ات از خاطرم …

-وای. همه اینا که گفتی مصرف میکنی؟ شنیدی میگن بدن کراکیا کرم میزنه؟

آره خنده داره. همه اینارو مصرف کردم. کاش راست باشه که بدن کراکیا کرم میزنه. حداقل بدنم به یه دردی میخوره. ولی فکرکنم کرمها هم شک کنن که منو بخورن یا نه. البته شخصا دوست دارم بعداز مردنم جسدمو بسوزونن.

(ساکت میشود و فکر میکند. بازهم به سراغ بساطش میرود… سیگاری روشن میکند. هیچ نمیگوید)

-یه چیزی درباره خودت بگو.

حسرت و درد

رگ و استخوان و مغز

سنجاق و فندک و لول و کراک

پک عمیق. دود. سیگار. آتش

ذره ذره مورفین وارد رگها میشود.در رگهایم میچرخد

خون به مغزم هجوم می آورد و دیگر هیچ نمیفهمم

میپرستم این نفهمیدن را…

دود که میگیرم دنیا را به دستهای شیطان میسپارم

تا با شلاقهایش تنم را و روحم را شرحه شرحه کند

دیگر باکی ندارم از شلاق

دیگر باکی ندارم از درد

دیگر حتی باکی ندارم از مرگ

در برابر همشان مورفین خونم از من محافظت میکند!!!

(با چشمهای خالی نگاهم میکند. میفهمم که وقت رفتن است)

Advertisements

پایاپیوند 4 دیدگاه

ببخشیدآقا!یه نخ سیگاراضافه دارین؟!

ژوئن 6, 2010 at 20:30 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, )

برای حمیدرضا غلامی ارجنکی مردی که رفیقانه نارفیقی میکند!!!

اولین سیگاری که آتش کردیم درکنارهم روی بالکنی که اکنون دیگر در دوردستهاست هنوز در خاطرم مانده.وقتی سری تکان بدهی به نشانه سلام و سیگاری دود کنی دیگر آشنا شده ای!!!دوست شدیم به همین سادگی.بارها حرف زدیم و دردهای دل را واگویه کردیم در تنهایی دو نفره مان. روزها درکنار هم بودیم و شبها تا صبح بیدار نشستیم. از زخمهایی گفتم که فراموش نمیشوند . و دردهایی که همیشه هستند. در جواب اما همیشه لبخند زد. برای دردهایم چاره یافت و قول دادم و هربار شکستمش اما …

از شبهای سرد و خلوت با هم گذشتیم . از روزهای پررنج و نکبت باهم گذشتیم. از آشیانه کرکسها باهم صعود کردیم فقط برای اینکه سیگاری آتش کنیم در ارتفاع حقیر آنجا. تنها یک زخم کم داشتم که آن را هم در طبق اخلاص رفاقت هدیه داد. با لبخندهایش «خان» شد. اما افسوس که خانها همیشه به دنبال چیزی هستند برای گرفتن. اما چیزی که رفیقم از من گرفت هیچ نارفیقی از کسی نمی رباید. خان! عاشقی ابدی را کشت!!! درهر روز و شب از خودم میپرسم چرا سلام کرد وقتی میخواست بی خداحافظی برود ؟چرا رفیق شد وقتی که میخواست نارفیقانه فراموش کند؟چرا دوست داشتن را به من آموخت وقتی که میدانست رسیدنی درکار نیست؟ چرا امیدهای واهی را در من زنده کرد؟

خان!دلم تنگ شده برای طعنه های خانانه!دلم تنگ شده برای استکانهای تلخ!دلم تنگ شده برای خنده های معصومانه!دلم تنگ شده برای سیگارهای بالکن!دلم تنگ شده برای همراهی بی چشمداشت!دلم تنگ شده برای نگاههای شماتت بار و بازخواستهای گاه و بی گاه!دلم تنگ شده چرا که تنها کسی بود که رفیقانه نارفیقی میکرد! ذلم تنگ شده چون دل که میشکست خوب بلد بود دوباره وصله اش بزند. دلم تنگ شده….

این شعررا که میخوانم چهره اش را مجسم میکنم در نیمه شبی بارانی:

«مرد خاکی..

مردی درون میکده آمد

گفت: کشمش پنجاه وپنج.

مردی به قامت یک خرس از پشت پیشخوان

دستی به زیر برد –تق –چوب پنبه را کشید

وبیخیال گفت: مزه…؟

مرد گفت : خاک…

«دستی به ته کفش خویش زد»

الکل درون کبودی لیوان ترانه خواند

وقتی شمایل بطری

از سوزش عجیب نگهداری و بوی تند رها شد

آن مرد بیقرار دست خاکی خود در دهان گذاشت

ناگاه از تعجب این کار

سی و هشت چشم نیمه خار بسته باز شد

و شگفتی و تحسین خویش را

مثل ستون خط و خالی سیگار در چین چهره آن مرد گرم خالی کرد…

ناگاه مردی صدای بمش را بر گوش پیشخوان آویخت

–         مهمان من . بفرمایید…

چندلحظه سکوت

صدای پرهیبت مردی دگر فضای دود کافه را شکافت

–         من شرط را باختم به رفیقم. مهمان من بفرمایید…حساب شد

در اوج اضطراب میکده آن مرد خاکی ساکت

پولی مچاله شده بر چشم پیشخوان گذاشت

و در دو لنگه در ناپدید شد…»

ناپدید شدی خان! دیگر نمیبینمت. دیگر نمیخواهی که ببینمت. من به گوشه خلوت خود راضی بودم چرا بیرونم کشیدی. نارفیقانه! برای من تنهایی کافی بود. برای من سکوت سنگر آخر بود اما خرابش کردی. ظالمانه! من تنها گوشه ای میخواستم برای یک نخ سیگار و دود اما تو حریصم کردی .ناجوانمردانه! دیگر برگشتن سخت است. کفش برگشت کوچک است برایم و پل برگشت توان وزنم را ندارد. با این همه رفیق میدانمت هنوز. خوشباورانه! آرزویم هنوز همان است که گفته بودمت : بعد از سی سال…

شرمندتم خان…

پایاپیوند 6 دیدگاه