1می روز جهانی کارگر

آوریل 30, 2010 at 20:49 (ادبیات من درآوردی)

شب که می آید و میکوبد به در

مادرم میگوید:

                       همین فردا کاری کن.کاری کارستان….

                       وبه انبارکتان فقرکبریتی بزن

اما به چه قیمتی مادر؟وفریادمیزنم و ازمبارزه میگویم واز مانیفستی که فریادمیزند:

  «کارگران جهان متحدشوید». متحدشوید گرد شبه…

چنگ زنیددرریسمان الحاد و متفرق نشوید!

فرداروزشماست.فردای فرداهاروزشماست از پس قرنها شب

سرودی که میخواند:»برخیزای داغ لعنت خورده»

آری برمیخیزیم بی تفنگ   بی داس    بی چکش              اما هرگز نه بدون هم

برمیخیزیم تا»هیچ بودگان هرچیزگردند»

اما صدایی که از پس 56سال فریادمیزند:»مرغ سکوت مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است» مثل پتک برسرم میکوبد.     

                                نمیداند نه ازپتک ترسی هست نه  ازمرگ ونه حتی….

تنها ترس من از «برنخواستن «است

ودوستی که بانگ میزند»مگرهمه ی عالم و آدم بایدبدانند که مارکسیستی؟»

نه دوست من. من تنها میخواهم

 همه ی عالم و آدم بدانند دختر5ساله ی رحمان بادوساعت تب مرد

همه ی عالم وآدم بدانند که کارگران از هفت تپه تا ذوب آهن حقوق نمیگیرند

همه ی عالم وآدم بدانند دردست «هربچه ی 10ساله ی شهر شاخه گلی ست»

اما نه برای معرفت که برای فروش تا شب بی نان سپری نشود

خواسته ی زیادی نیست دوست من. هست؟

آری مابرمیخیزیم برای «نان-برابری-برادری»

مابرای برخواستن نه تفنگ میخواهیم  نه چکش  نه داس ونه حتی دستی که بلندمان کند

ما برمیخیزیم روی دستهای خودمان

برمیخیزیم تا انسان انسان باشد  نه زن  نه مرد    تنها انسان.

وصدای خسرو را میشنوم که ازراهروهای اوین فریاد میزند:

«این خون متلاشی وجوان رفقاست

ای گرمترین آفتاب برشانه هامان بتاب

ای صمیمی ترین آغاز

                          ای تفنگ  ای وفادار

                                                    یارباش

برویم فتح کنیم فردارا…»

                        برای مادرم وتمامی کارگرانی که استثمارمیشوند رضامندانه بی آنکه بدانند

Advertisements

پایاپیوند 10 دیدگاه

آگهی ترحیم

آوریل 26, 2010 at 17:13 (چرندیات)

شب گذشته در ساعت23:13 دوست من مرد. او درست یک ساعت و سیزده دقیقه بعد از اینکه عشق ابدی و واقعیش را از دست داد چشم بر دنیای فانی بست. او دوستی مهربان و یاری همیشگی بود. او ازمرگ نمیترسید. او دوستانش رادر مشکلات تنها نمیگذاشت اما درلحظات آخر تنها بود. دکتر علت مرگ را «ازدست دادن عشق ابدی» تشخیص داد. دوست من در اسم عشقش تجزیه شده بود. یک ساعت و سیزده دقیقه ی آخراحتمالا سخت ترین یک ساعت و سیزده دقیقه ی عمردوست من بود. او لحظات آخررا با این فکرغمناک سپری کرد که عشق ابدیش درکنارشخص دیگری ست و احتمالا دریک شب دوستداشتنی با هم به آسمان نگاه میکنند تا آتش بازی جشن را ببینند. او نمیدانست که باران تمام ترقه ها راخیس و خراب کرده است. او نمیدانست آتش بازی لغو شده است. شاید اگر این را میدانست یا حداقل از پنجره ی نداشته ی اتاقش به آسمان می نگریست راحت تر میمرد و شایدهم اصلا نمیمرد. البته دوست من آنقدر دلنازک و دوستداشتنی بود که مطمئنم از خراب شدن شب عشق ابدیش حتی با کس دیگرهم ناراحت میشد. آخرین وصیت او این بود که جسدش سوزانده و خاکسترش هنگام طوفان برباد داده شود(احتمالا فکرتولد دوباره وتکرار ازدست دادن عشق ابدیش اورا ترسانده بود).آخرین جملاتی که نوشته بود در ساعت7:13 بامداد روی کاغذی درکنار جسدش پیدا شد شامل این وصیت و یک لطیفه بودکه در زیر نوشته شده است. لطفا این لطیفه را بخوانید چراکه آخرین لطیفه ی یک انسان است که شب گذشته در ساعت 23:13 مرد. «توشوروی کمونیستی یه دانش آموز از معلمش پرسید :فرق سرمایه دارها و کمونیستها چیه؟ معلم باغرورجواب داد:خب معلومه سرمایه دارها پول رودوست دارند اماکمونیستها انسان رو. دانش آموزباخوشحالی گفت:آها پس واسه همینه که سرمایه دارها پولهاشون رو توگاوصندوق میذارن و کمونیستها آدمها رو تو سلول.» دوست من در سخت ترین لحظات هم حس شوخ طبعی منزجرکننده ای از خودش نشان داد شایدهم فهمیده بود که عشق ابدیش به خاطر یک کمونیست اوراترک کرده است!

پایاپیوند 12 دیدگاه

از زاینده رود تا کارون…

آوریل 16, 2010 at 16:26 (چرندیات)

اهوازو گرما و کارون گل آلود و گل بارون. دانشگاه چمران و سوسابقه و دهان کف آلود. صخره ی فروغ زیر پل معلق و سیگارهای پشت هم. به یاد سرمای اصفهان و زاینده رود می افتم. اولین سیگار لب رود که دودش در صدای اذان گم شد لب آن چای خانه ی کذایی. فراموش شده و ناخوانده و ناخواسته کمتر از 24ساعت در خواب و بیداری. یک خوزستانی تیره چپ و منحرف و سیگاری و «سیاسی مست و مست معتقد». نشئه از دود و گرد روزگار و این سئوال تکراری مرداز پشت تلفن که «باز آردبازی کردی دخان؟» متهم به تحریک برای «انقلاب مخملی» ولی بیشتر شبیه «چگوارای فوکولی». همش فخرفروشی از قول مارکس و طبری ولی در حقیقت «کرم و کلام کذب و کتاب کهنه»و البته حرف وقیح صدتا یه غاز. زاینده رود سرد مثل دوستان دیگر سابق که دیگر حالشان بهم میخورد که نگاهم کنند.

عشقی که دریغ شد از سم…و زهر شد با سنجاق و خودکار و فندک اتمی و گاهی پایپ از کوچه کنار پمپ بنزین و با خاک…. کارون اما گرم با قرص زیر لب روی صخره ی فروغ . آرامش بعد از قرص و سیگار دوباره و مرگ و لعنت بر این لذت نیمه کاره. آری مرگ ولعنت بر این لذت نیمه کاره. دردی که ازرگ و استخوان شروع میشود وتا مغز میرود و چشم ها که کور میشوند و کرم که از گوش بیرون می آید تا سرک بکشد به آزادی. عرق سرد روی کمر و درد پشت ساق پا…

بالغ بر صدها نخ سیگار در مسیر سی وسه پل تا خاجو کشیده ام جز بار آخر که دریغ از یک پک ! که نمیشد و اگرنه بسیار طالب بودم. و بالغ برصدها نخ سیگاری که کنار کارون نکشیده ام هنوز اما سخت در انتظارم هستند: بهمن قرمز- پاکتی- بی عکس ریه. اما فندک دیگر مثل حق مسلم ما  اتمی نیست و زیپو شده.

مراکه میبینی یک دقیقه سکوت کن ای دوست دیگر سابق!

پایاپیوند 34 دیدگاه

همت مضاعف کارمضاعف!!!

آوریل 8, 2010 at 15:27 (Uncategorized)

ویژگی اقتصادی ایران چنان است که در مقابل ماشین که نسبت به رفتار اقتصادی-اجتماعی «پس آینده» است دست بسته و تن به قضا و قدر داده است. ذوق مصرف آن را به رنج تولیدش ترجیح داده هرچند به تحقیر حیثیت ملی بینجامد. فرایند مصرف ارضا را به دنبال دارد در حالی که در فرایند تولید ارضا مشابه نیست و انگیزه ها و اهدافی دیگر در کار است . رضا به اولی دادن و فاقد دومی بودن و حاصل این عملکرد محرومیت از قدرتی است که از پیشرفت و صنعت به دست می آید و در نتیجه مجذوب محورهای دارنده قدرت شده است. این فرهنگ پس از تحولات صنعتی جدید سعی و تلاش قابل توجهی در راه کسب آن نکرده است . راه های انحرافی را که در واقع نوعی «باژگونه خوانی» فرهنگ اقتصادی است به صورت مبهم و گنگ اصیل پنداشته است.

ایران با توکلی سردرگم به آینده ای که نه گذشته و نه حال آن را می شناسد زمان خود را سپری نموده است. بدان سبب این شیوه را انتخاب نموده که از درگیری «عقلانی»طاقت فرسا با دشواری ها شانه خالی کند. جهان محل تلاش و سختکوشی و درگیری است و در این گونه مواقع به عوض تهیه ی وسائل «نبرد»و پناه به خلاقیت و کار به انتظار الطاف و امدادهای خفیه مانده است تا به عنوان «گل سرسبد موجودات» بدان نواخته شود. چون زندگی فکری و علمی خود را هنوز شروع نکرده و در تاریخ اندیشه در حال سکرات فرار از زندگی به طور غیرعقلانی و احساساتی دست و پا میزند نمی داند که صنعت و پیشرفت و توسعه و رفاه اجتماعی به چه قیمت قابل دسترس است.تا به حال تلاشی متناسب اوضاع جهان برای تامین وسائل و کسب مواد ضروری برای ادامه حیات ننموده و روزگار را به صورت روزمرگی سپری کرده است. در فکر «سیادت «نیست چراکه لازمه اش رنج است. به آمالها و آرزوهای بلند فقط به حد عاطفی و احساسی دل خوش کرده تا از رنج تعقل و تلاش درامان باشد.

ایران همواره در نهایت ضعف و قدرت خود به یکی از قطبهای قدرت جهانی به تناسب جذابیت تن سپرده است. درطول تاریخ گذشته خود همیشه با نظریه های نارس و با انبوه عواطف و احساس به جنگ دشمن رفته و پس از سرخوردگی با لعن و نفرین ملتمس دعا گشته است.

تجارش همان تفکر را دارند که مردمش. دولتمردان همان خصلت را داشته اند که متفکرینش. روح کلی حیات اجتماعی چنان شکل گرفته است که تمام اجزا و عناصر خود را در مسیر این «وابستگی»یکپارچه و هماهنگ نموده است. این فرهنگ ترجیح داده تا انگل وار از دستاورد دیگران در تمام زمینه ها استفاده نماید. در انواع مقولات مادی و معنوی از علوم تا ادبیات وهنر و صناعت و تجارت و … این اندیشه را بسط داده است. در چنین شرایط اجتماعی تلاش برای تزریق ! تلاش و همت به جامعه ( آن هم از نوع مضاعفش) با یک فرمان ملوکانه از بالا بیش از یک شوخی و جک برای شادباش سال جدید چیز دیگری نمی تواند باشد.

پایاپیوند ۱ دیدگاه