اگرموسوی رئیس جمهور میشد…

مارس 7, 2010 at 18:29 (جامعه شناسی) ()

بارها وبارها دراین باره خیالپردازی کرده ام که اگر موسوی رئیس جمهور میشد چنان بود و چنان. مثلا اولین تاثیرش این بود که هنوزدانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان بودم. یا امتحان پایان ترم ترمودینامیک (فردای انتخابات) را موفقیت آمیز میدادم. یا اینکه دانشگاه صنعتی اصفهان 2 میلیارد خسارت نمی دید. یا گارد به خوابگاه صنعتی اصفهان و کوی دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگرحمله نمی کرد. یا دانشجویان زیادی معلق و تبعید و اخراج و زندانی نمیشدند وبسیاری ترک وطن نمی کردند. آقاسلطانها و اعرابی ها و روحالامینی ها شهید نمیشدند و درکهریزک عزت انسانها لکه دار نمیشد. یا بعضی ها مجبورنمیشدند در تلوزیون اعتراف کنند . احتمالا مجاهدین خلق هم این همه عضو نانوشته پیدا نمی کرد. کیهان این همه تیتر جنجالی ذست وپا نمیکرد و ایران با 90 روزنامه نگار زندانی در صدر لیست جهانی قرار نمی گرفت و این همه روزنامه تعطیل نمیشد. یا استفاده از اینترنت 8برابر نمیشد. و احتمالا مجری برنامه ی «روبه فردا» رئیس صداوسیمای اصفهان نمیشد. وشاید رنگ پرچم در برنامه های تلوزیونی رئیس جمهور از سبز به آبی تغییر رنگ نمیداد. و البته اگر موسوی رئیس جکهور میشد من این مقاله را نمی نوشتم.

اما اگر واقع بینانه به قضیه نگاه کنیم  اگر موسوی رئیس جمهور میشدبازهم نظارت استصوابی شورای نگهبان وجودداشت. بازهم قانون اساسی مشکل داشت. بازهم تورم بالا بود. بازهم بیکاری و اعتیاد بیداد میکرد. بازهم دانشجویان منتقد تعلیق و تبعید و اخراج میشدند. بازهم دفتر تحکیم غیرقانونی بودوحراست دانشگاه فعالین دانشجویی را تحت فشار میگذاشت. بازهم دریای خزر مال روسها بود. بازهم ایران توانایی نداشت از پارس جنوبی استفاده کند. بازهم ویزای ایران ارزشی نداشت. بازهم کارگران نیشکر هفت تپه و ذوب آهن و… به حقوقشان نمیرسیدند و بازهم فعالین کارگری در زندان گم میشدند. بازهم قوانین مربوط به زنان تبعیض آمیزبود. بازهم ما تنها کشوری بودیم که میتوانستیم در آمار اعدام باچین مسابقه ی تنگاتنگی بدهیم. وبازهم وبازهم وبازهم …….

اگرموسوی رئیس جمهور میشد یادنمی گرفتیم چطوراعتراض کنیم. یاد نمی گرفتیم «شهروندخبرنگار»  چیست. یادنمی گرفتیم دولت برای خدمت به مردم به وجود آمده نه مردم برای اطاعت از دولت. یاد نمی گرفتیم»حق دادنی نیست گرفتنی است» . یاد نمی گرفتیم یک مچ بند کوچک چقدر مفید ودرعین حال ترسناک است. یاد نمی گرفتیم سبز چه رنگ زیبایی است. یاد نمی گرفتیم باهم بودن چقدر لذت بخش است. یادنمی گرفتیم مرگ برای آزادی یعنی چه. یاد نمی گرفتیم خس و خاشاک چقدر قوی است. مهمخ تر ازهمه یاد نمی گرفتیم موسوی مهم نیست مردم مهم هستند.

درواقع اصلا برایم مهم نیست اگرموسوی رئیس جمهور میشد چه اتفاقی می افتاد چراکه باید واقعیات عینی را پذیرفت و زیباترین واقعیت موجود این است که ما این واقعیت را نپذیرفتیم.مهم این است که برای تغییرتلاش کنیم و معتقدم همین تلاش به ما هویت وآگاهی می بخشد. به قول کارل مارکس:» پیش ازاین مسئله توضیح جهان بود اما اکنون مسئله بر سر تغییر آن است».

Advertisements

پایاپیوند 22 دیدگاه

برای اولین رفیقم آیدین رشیدی :پرچم آنقدرها هم بد نیست

مارس 1, 2010 at 16:56 (Uncategorized)

 

اولین رفیقم (به معنای کلاسیک آن) در دانشگاه صنعتی اصفهان یعنی آقای آیدین رشیدی چندی پیش در نظری راجع یکی از مقالات وبلاگم نوشت:» این پرچم سرخ تو در شرایط کنونی مضحکه». و همین انگیزه ای شد تا این مقاله را بنویسم . درواقع اول فکر کردم رفیق قدیمی شوخی میکند. سری به وبلاگش زدم  غافل از اینکه رفیق دیگر رفیق نیست. از تحلیلهایش احساس کردم با وجود دم زدن از ماتریالیسم تاریخی چیزی جز یک ذهن گرای ایده آلیست نیست . آقای رشیدی فراموش کرده این جامعه است که آگاهی مارا میسازد و نه آگاهی ما جامعه را. در حقیقت آقای رشیدی ازماتریالیسم تاریخی تنها نامی را گرفته و شک دارم به کنه مطلب پی برده باشد. از نوشته های ایشان بیشتر برمی آید یک اسپیریتوآلیست باشد تا یک ماتریالیست. آقای رشیدی ممکن است دم از پرولتریا بزند اما مسلما خصلت خرده بورژوایی ناپیگیری در جنبش و مصالحه گری را همواره حفظ کرده است چراکه مثل دیگر هم کیشانش ترسوست. برای اسپیریتوآلیستی چون ایشان آزادی سیاسی بیرونی هدف فعالیت عملی است. آزادی روحی برای ایشان کافی است. از دیدگاه ایشان آزادی سیاسی ماتریالیسم درحوزه ی سیاست است. برای ایشان آزادی اندیشه کفایت میکند. ایشان فراموش کرده اند تولید ایده ها و پنداشتها و آگاهی در آغاز به طورمستقیم با فعالیت مادی و مراوده ی مادی انسانها درهم تنیده شده است و ادراک و تفکر و مراوده ی ذهنی انسانها برآیند پالایش یافته ی مستقیم رفتار مادی آنان است. انسانها تولید کنندگان ایده های خودشان هستند البته انسانهای واقعی و فعال که فعالیتشان مشروط است به تکامل نیروهای مولدشان و مراوده ی متناسب با این نیروها و دقیقا وابسته اند به شیوه ی تولید زندگی مادی و تکامل بعدی اش در ساختار اجتماعی و سیاسی. آقای رشیدی » آگاهی هرگز نمی تواند چیزی جز هستس آگاه باشد». اگر بیا ن آگاهانه ی روابط واقعی آقای رشیدی توهمی است و اگر ایشان واقعیت را در تخیل خود وارونه میکند پس این به نوبه ی خود نتیجه ی فعالیت مادی محدود ایشان و روابط اجتماعی محدود ناشی از آن است.

ایشان «انسان» را به جای «انسان تاریخی واقعی» می گذارند. آقای رشیدی در قلمرو نظریه باقی مانده اند و انشانها را نه در پیوند اجتماعی معینشان و نه تحت شرایط زندگی موجودشان که آنان راچنین ساخته است درک  میکنند و هرگز به انسانهای فعال و واقعا موجود نمی رسند بلکه در مفهوم انتزاعی انسان متوقف می شوند. ایشان از لحاظ عاطفی از «انسان بالفعل و منفرد و جسمانی» فراتر نمی روند یعنی هیچ» روابط انسانی» دیگرلی غیر از عشق و دوستی و آن هم به صورت آرمانی نمی بینند .

 ایشان از شرایط زندگی کنونی نقدی به عمل نمی آورند. بنابراین هرگز به درک جهان حسی به مثابه ی کل فعالیت حسی زنده ی افرادی که آن را تشکیل میدهند موفق نمی شوند. نتیجتا هنگامی که برای مثال آقای رشیدی به جای انسانهای سالم جمعی از گرسنگان رو به مرگ را ببیند ناگزیر است به «درک عالی تر» و به «برابری نوع» آرمانی پناه جوید و بدین گونه در ایده آلیسم فرومی غلتد .

درگذشته ایشان مصربودند که روی تفکراتشان اسم نگذارند چراکه از انگ زدن بدشان می آمد اما فکر کنم دلیل اصلیش ترس بود چراکه نمی خواست نام واقعی تفکراتش را بگوید . میترسید فاش کند یک ایده آلیست است . شاید در بهترین حالت بشود گفت ایشان یک ماتریالیست مشاهده ای هستند . یعنی ماتریالیستی که حسیت را همچون فعالیت پراتیک نمی شناسد وتنها کارش مشاهده ی افراد تنها در » جامعه ی مدنی بورژوازی «است .

پرچم داشتن اگربه دیدواقعی و عینی منجر شود عیب وعار نیست و البته پرچمی که ازخجالت پنهان شود شرم دارد. (امیدوارم این رفیق سابق و دوست همیشگی از این مقاله دلگیر نشود.)

پایاپیوند 11 دیدگاه