چرا پیروزی اقلیت بر اکثریت یا چرا جنبش سبز به اهداف خود نرسیده است؟

فوریه 16, 2010 at 14:56 (Uncategorized)

با گذشت چندین ماه از انتخابات ریاست جمهوری وشکل گیری جنبش سبز مردم ایران و برگزاری چندین راهپیمایی میلیونی واستفاده از هرفرستی برای بیان اعتراض (روز قدس-13آبان-16و17آذر-مراسم آیت الله منتظری و….) این جنبش همچنان حتی به حداقل اهداف خود نرسیده وعقیم مانده است.اماچرا؟

آنتونیوگرامشی متفکرچپگرای ایتالیایی(مرگ1937)در مقاله ای پیرامون بحرانهای ارگانیک در جوامع گوناگون میگوید طبقات اجتماعی درمقطع معینی از حیات تاریخی خویش ازاحزاب سنتی خودفاصله میگیرندواین احزاب را به عنوان سخنگوی خود به رسمیت نمی شمارند.بروز اینگونه بحرانها موقعیتی حساس وخطرناک است زیراصحنه برای راه حلهای خشن و فعالیت نیروهای ناشناخته آماده میشودکه معمولا تبلورخودرادر «شخصیتهای سرنوشت ساز» وکاریزماتیک پیدا می کنند(مانند مهندس میرحسین موسوی در شرایط کنونی جامعه ایران).

این تضادمیان «وکیل وموکل»درحوزههایی ورای حوزه ی احزاب انعکاس می یابدو به تمام ارگانیسم دولت سرایت می کندو لاجرم به تقویت قدرت نسبی بروکراسی(کشوری ولشکری) وقطبهای مالی عمده وکلا تمامی نیروهایی می انجامد که از کش وقوسهای افکار عمومی نسبتا مستقل عمل می کنند.شکل پیدایش این بحرانهادر کشورهای مختلف متفاوت است ولی مضمون و محتوای آنها یکسان است.مضمون این بحرانها چیزی جز بحران پیشوایی و هژمونی طبقه حاکم نیست.اینگونه بحرانها معمولا در یکی از دو حالت زیر پیش می آیند:

1-زمانی که طبقه حاکم در کارزار سیاسی عمده ای(درمورد خاص جامعه ایران درشرایط اخیر انتخابات ریاست جمهوری)که به مناسبت آن تایید تودههاراطلبیده یا قهراکسب کرده با شکست مواجه شود.

2-هنگامی که یکباره توده عظیمی از ورطه ی انفعال سیاسی به حوزه ی فعالیت سیاسی گام نهندو شعارهایی را طرح کنند که گرچه بیانی منسجم و ارگانیک نمی یابد ولی روی هم رفته به معنای یک انقلاب است.

اینگونه بحرانها موقعیتی را پدید می آورند که  در کوتاه مدت بسیار خطرناک است زیرا اقشار مختلف مردم نمی توانند به گونه ای یکسان و با آهنگی موزون خودرا بازسازی کنندوبا جریان تحولات وفق دهند.طبقه ی حاکم سنتی می تواند به اعتبار کادرهای ورزیده ی خود با سرعتی بیش از طبقات فرودست خود را بازسازی کند و برنامه ها و شخصیت های خودرا تعویض کرده و قدرت در حال افول خود را باز یابد.مانند تعویض راست سنتی و محافظه کار (افرادی چون هاشمی وموسوی و توکلی و….) با مذهبی های تندرو(دکتر احمدی نژادو….)که در ایران اتفاق افتاد.طبقه ی حاکم حتی ممکن است به قربانی تن در دهد و عده ای ازافراد خود را کنار گذاشته وخود را در خطر قرار دهد اما قدرت خود را حداقل برای کوتاه مدت حفظ  کندواز دیگرسو مخالفان و رهبرانشان به علت ناکارازمودگی منهزم سازد.در چنین شرایطی تمرکز احزاب گوناگون تحت لوای حزبی واحد به عنوان نماینده ومدافع مناسب ترمنافع تمام طبقه پدیده ای  ارگانیک وعادی است .چنین تحولی مبین اتفاق و اتحاد تمامی یک طبقه تحت یک رهبری واحد حزبی است و همین رهبری است که به زعم این طبقه منحصرا قادر به حل و فصل مسایل حیاتی موجود است(سانترالیسم دموکراتیک). در مقابل هرگاه بحرانی چنین راه حلی ارگانیک نیابد به سوی راه حل رهبر فرهمند سوق پیدا می کند و این به معنای برقراری تعادلی ایستا است. که عامل مهم این ایستایی ناپختگی نیروهای مترقی است. این تعادل ایستا گواه این واقعیت است که نه گروه مترقی و نه گروه محافظه کار توان پیروزی ندارند و حتی محافظه کاران نیز محتاج سرور و رهبرند که به شکل یک دیکتاتور ظهور می یابد. معمولا مردم در هنگام بررسی اینگونه وقایع عنصر بروکراتیک (کشوری_لشکری)توجه کافی مبذول نمی دارند .به علاوه فراموش می کنند در تحلیلهای خود نه تنها باید به عنصر بروکراسی توجه کنند بلکه باید اقشار اجتماعی که خاستگاه این بروکراسی هستند را مد نظر قرار دهند.

هرجنبش سیاسی میتواند حتی بدون مشارکت مستقیم ارتش سرشتی نظامی داشته باشد.هر حکومت نیز میتواند بدون مشارکت مستقیم ارتش ماهیتی نظامی داشته باشد.البته گاه ممکن است در شرایطی که ستاد فرماندهی وافسران قدرت را دردست دارند وبراوضاع مسلط اند «علنی ساختن»نقش ارتش و واداشتن آن به عدول از چارچوب محدودیت های قانونی مناسب نباشد و صلاح در آن باشد که از سرایت سیاست به صفوف ارتش جلوگیری شود چرا که معمولا یکدستی و هماهنگی افسران و درجه داران ارتش بر این اساس شکل گرفته که ارتش ظاهرا بی طرف است و ورای اختلافات گروهی قرار دارد. البته این امراصولا از لحاظ قانونی صحیح نیست که ارتشها نمی توانند درسیاست دخالت کنندزیرا نقش ارتش دقیقا دفاع از قانون اساسی ویا به عبارت دیگر حمایت از شکل قانونی دولت و نهادهای وابسته به آن است.درواقع بی طرفی ارتش تنها به معنای حمایت از جناح ارتجاعی است ولی به هر حال در شرایط مورد بحث باید مسئله را به گونه ای عنوان کردکه ناآرامی جامعه در ارتش بازتولید نشود و به این سان قدرت غالب ستاد فرماندهی در نتیجه ی زوال دستگاه ارتش از میان نرود. در شرایط کنونی ایران نیز سرشت نظامی حکومت در تیراندازی نیروهای مسلح به سوی مردم بی دفاع و کشتن کسانی که برای حمایت از آنان به وجود آمده اند تجلی یافت در جایی که حکومت فراموش کرد برای اجرای خواست مردم به وجود آمده و نه مردم برای اطاعت از آن.

پس به عقیده ی نگارنده علت اصلی اینکه مردم در این جنبش بزرگ به خواسته ی خود نرسیده اند دارای دو علت است که یکی بحران ارگانیک اجتماعی است که پیرو نابودی احزاب غیروابسته به قدرت (البته این نابودی توسط قدرت بوده است با بستن احزاب در سالهای ابتدایی انقلاب و اعدام اعضای آن به بهانه های مختلف) به وجود آمده و دیگری سرشت نظامی این حکومت است که حتی در حوادث اخیر علنی نیز بوده است و از ارتش برای سرکوب و بعضا کشتن مردم استفاده شده است.به عبارت دیگر مشکل خصلت رانتی-نظامی رژیم است. البته پیروزی جنبش دور از دسترس نبوده و با حرکت به سمت خواسته محوری به جای شخص محوری وشکل گیری احزاب از دل همین جنبش و اتحاد عمل با فعالین کارگری هرچه بیشتر ممکن میشود.همچنین تجربه تاریخی نشان می دهد اینگونه جنبش های اجتماعی در اوج قدرت طبقه حاکم و نا امیدی مردم از پیروزی به موفقیت می رسند.

 

Advertisements

پایاپیوند 27 دیدگاه

انقلاب57و جنبش سبز

فوریه 4, 2010 at 22:30 (جامعه شناسی) (, )

این روزها بسیار ازجنبش سبز و ارتباط آن با انقلاب 57 بحث میشود . در این راستا سعی میکنم این دو را از جهت علل و نحوه ی وقوع بررسی کنم تا ارتباط بین این دو را هرچه بیشتر روشن ساخته و دید واضح تری از این جنبش اجتماعی پیش رو به دست آورم.شاید دلیل اصلی توجه به انقلاب 57 این است که اکثر مردم این سوال را در ذهن دارند :آیا این جنبش منجربه انقلاب میشود یا نه؟ و اگرشد این انقلاب چه نتایجی را به بار میآورد؟ برای خود من با نزدیک شدن به سال روز پیروزی انقلاب 57این سوالها اهمیت بیشتری پیدا میکند. البته با توجه به اینکه شخصا معتقد هستم که جامعه محصول کنش متقابل انسانهاست واگرسطح مشخصی از تکامل نیروهای مولده ی انسانهارا در نظر بگیریم به شکل مشخصی از تجارت و مصرف میرسیم . مراحل مشخصی از تکامل در تولید و تجارت و مصرف را در نظر بگیریم به نظام اجتماعی مطابق با آن و به یک بافت خوانواده و گروه ها و طبقات اجتماعی مطابق با آن ودر یک کلام به یک جامعه ی مدنی مطابق با آن میرسیم. چنین جامعه ی مدنی را در نظر بگیریم به یک نظام سیاسی متناسب با آن میرسیم یعنی نظامی که صرفا بیان رسمی جامعه ی مدنی است . پس دو جنبش را از نظر شرایط اقتصادی که در آن شکل گرفته و بلوغ یافته اند بررسی میکنم.

هر جامعه ی طبقاتی به سه لایه ی قشرفوقانی و ممتازوحاکم و قشرتحتانی محروم و محکوم و قشر میانگین تقسیم میشود.پیدایش این لایه بندی سه گانه طبقاتی به طور عمده خاص دوران «کمبود محصولات مادی و معنوی» است و در دوران فراوانی این قشربندی زایل میشود . روشن است که بشریت منتظر تبدیل خودبخودی کمبود به فربود نمی ماند زیرا یکی از مهمترین شرایط نیل به فربود خوردکردن ساختار طبقات متناقض اجتماعی است که تولید اجتماعی را در مالکیت و تصرف فردی نگاه می دارد. فلج کردن نقش پاره سنگی قشر میانگین از را داخل کردن آن به دگرگونی شرط اساسی آن است. چنان که قشر ممتاز نیز میکوشد از راه داخل کردن قشر میانگین به محافظه ی وضع موجود ثبات را به سود خویش حفظ کند. در هرجا که قشر میانگین به سوی اکثریت مردم غلطید ثبات به انقلاب یا بحران مزمن نظام مبدل میشود. همانند آنچه در انقلاب 57 و جنبش سبز اخیر به وقوع پیوسته است.انقلاب 57 که به نوعی ادامه ی راه انقلاب مشروطه بود در  عبور از فئودالیسم که با اصلاحات ارضی به وقوع پیوست آغاز شد. انقلاب مشروطه به شکست و سازش اشرافیت با بورژوازی بدل شد ونتوانست تثبیتی بادوام و نظامی درخور اعتماد خلق پدید آورد.قهرمانان انقلاب را ضدانقلاب پیروزمند بعدها غدارانه از میان برد و از انقلاب تنها یک دکوراسیون حقیر «حکومت مشروطه» باقی گذاشت که آن را نیز بعدها از هرگونه محتوی تهی ساختند .پس از اصلاحات ارضی سرمایه داری وابسته در ایران حکمفرما شدکه همزمان با شروع مخالفتها با رژیم بود. جرقه های اولیه ی انقلاب 57زمانی زده شد که حکومت سلطنتی با تقلبات گسترده در انتخابات مجلس امید مردم به بهبود شرایط از طریق دموکراتیک را از بین برد . نتیجه ی این امر روی آوردن مردم به مبارزه زیرزمینی و بعضا مسلحانه بود که در وقایع سال 42 جنبه ی اجتماعی یافت و باعث القای این تفکر به مردم شد: تنها راه نجات از شرایط انقلاب و تغییر رژیم است . با توجه به این نکته که فئودالیسم تازه از ایران رخت بربسته بود طبقه ی متوسط و  بورژوازی که تازه قدرت گرفته بودند و سعی در سهم خواهی از قدرت داشتند به مخالفان حکومت مبدل شدند. از طرف دیگر با توجه به شرایط جهانی که صحنه ی مبارزات طبقاتی و قدرت گیری طبقه ی کارگر بود این طرز تفکر به ایران هم وارد شده و پرولتارییای ایران نیز به رزمندگان علیه سلطنت پیوستند. پس میبینیم اولین گروههایی که در ایران علیه حکومت شاه فعالیت کردند احزاب چپگرا و قشر بازاری (نمایندگان بورژوازی ) بودند.متعاقب بازاریان مذهبیان که حیاتشان وابسته به بازار بود و درآمد خود را از بازاریان میگرفتند هم به صف مخالفان پیوستند. این صف طویل وبه ظاهر متناقض که از لاییک ها تا مذهبیون را در بر میگیرد یک خاصیت مشترک دارد که همانا تفکر ایدئولوژیک همه ی آنهاست . همه ی این گروهها ایدئولوژی انقلابی داشتند و به انقلاب به عنوان وسیله ای برای رسیدن به ایدئولوژی خود می نگریستند و به این دلیل بود که پس از پیروزی انقلاب کسی حرفی از دموکراسی نمی زد و همه به دنبال قدرت گرفتن ایدئولوژی خود بودند و به همین دلیل اتحاد هرچند ظاهری آنها تنها تا براندازی رژیم شاه دوام داشت و پس پیروزی هر یک تنها به اینکه چگونه به قدرت برسد می اندیشید.

نیروه ی عمده محرک انقلاب ایران قشرهای متوسط شهر و ده بودند که نماینده ی سیاسی آنها دموکراسی انقلابی است. دموکراسی انقلابی از جهت سیاسی فعال ملتگراوبنیادگرا قشرهای متوسط است . در موضع گیری دموکراسی انقلابی نوعی التقاط دیده میشود . عناصر ضد امپریالیستی ملتگرایانه دموکراتیک و روحیات مخالف با سرمایه داری بزرگ در این موضع گیری وارد میشود . در عین حال آنها تحت تاثیر اندیشه های مختلف جامعه شناسی بورژوازی و خرده بورژوازی غربی نیز قرار میگیرند و معمولا شدیدا ضد کمونیست هستند. در کشور ما دمکراتهای انقلابی در سال57 گاه به شکل مذهبی و گاه به شکل غیر مذهبی ظهور کردند و نظرات میانگین خود را( که بین نظرات سرمایه داری و کارگری بود) مطرح ساختند. در واقع توسل به «ملتگرایی»و مخالفت با «اجنبی» و توسل به «مذهب»صفت شاخصی در ایدئولوژی التقاطی دمکراسی انقلابی سال57 است. این التقاط بعدها به تعارض تبدیل شد و جناح مذهبی در قدرت به نابود کردن دیگر گروهایی که خواستار سهم از قدرت بودند پرداخت. این طبقه ی حاکم مذهبگرا مانند دیگر طبقات حاکم در سراسر جهان هیچگاه حاظر به تقسیم قدرت نشد و احزابی را که در تعارض با او بودند و با پیروزی انقلاب خواستار سهم خود از قدرت بودند و بعضا به منتقدان حکومت تبدیل شده بودند از صحنه ی سیاسی حذف کرد تا باز هم ثابت کند قدرت مطلقه فساد آور است حتی اگر در دست خدا باشد.

اما سنت نیروی کند کننده ی قوی است. نیروی رخوت تاریخ است. ولی به خاطر انفعالش شکسته خواهد شد و از این رو مذهب تضمین کننده ی بادوامی برای جامعه ی سرمایه داری نخواهد بود.در سال 57 ایران از کشورهای به اصطلاح «جهان سوم» محسوب میشد (و البته همچنان هم محسوب میشود) . در این نوع جوامع هنوز مرزبندی طبقاتی مانند جوامع رشد یافته دقیق و تثبیت شده نیست و تولید سرمایه داری که به ویژه از خارج به وسیله ی استعمار و نواستعمار در کشور نشر شده هنوز در قید و بند تولید خرده کالایی اعم از سنتی ویا نو و حتی «تولید طبیعی»(تولید برای مصرف) در حال «محصوریت» است و تضاد تولید بزرگ کالایی سرمایه داری و این شکل خرده کالایی و طبیعی تولید از تضادهای مهم جامعه محسوب میشود و نیز این پدیده بیانگر عقب ماندگی نسج اجتماعی و توضیح گر آن ویژگی ها و خودبودگی هایی است که رویدادها ی تاریخی در ایران به خود میگیرند.به عبارتی در سالهای آغازین پیروزی انقلاب 57 هنوز ساختار سنتی قرون وسطایی در پیکره ی جامعه به زندگی خود ادامه میداد. پیرو این شرایط در کشور ما یک نظام مصرفی وحشت آور به وجود آمد که همچنان ادامه دارد . مصرف بدون کمترین تناسب با پایگاه تولیدی آن در داخل کشور و در کنار این مصرف دست به ایجاد رشته های مختلف خدمات زده شد که نوعی چهره ی به ظاهر فعال و متحرک به اقتصاد داده شود ولی اقتصاد از جهت انسجام درونی خود بسیار پوک و بی پایه بود و همچنان هست.پس با شرایط ایجاد شده الیگارشی یا اشرافیت نوینی که بعدها به شکل موسسات اقتصادی وابسته به سپاه پاسداران درآمد از بازی «نفت-اسلحه» و «بورس بازی» و «وام گیری از بانکها» و «واسطه کاری» و بدترین شیوه های انباشت سرمایه شروع به در دست گرفتن پنهان و پشت پرده ی قدرت کرد و به حکومت برآمده از انقلاب هویتی رانتی-نظامی داد. با پیروزی مذهبیون و شکل گیری ولیه فقیه این سمت مرکز بین المللی سرمایه داری مذهبی شد. این قدرت نهادهای سرمایه داری را در باطن تقویت کرده و در ظاهر سرمایه داران را شیاطین خواند همان عملی که در قرون وسطی کشیشان برای توجیح ثروت خود دربرابر فقر مردم به کار می بردند. از آن پس سرمایه داری که در باطن رژیم جمهوری اسلامی نهفته بود در دوره ی ریاست جمهوری خامنه ای و هاشمی با تاکید  بر اصل 43 قانون اساسی مشخص کردثروت در دست چه کسانی باید باشد و در دست چه کسانی نباید.با پایان این مرحله مذهبیون دیگر به بازاریان وابسته نبودند و خود قدرت اقتصادی جامعه را همانند قدرت سیاسی در دست داشتند از این رو در دوره ی ریاست جمهوری خاتمی و احمدی نژاد به اصل 44 روی آوردند تا تحت لوای خصوصی سازی شخصی سازی کنندو هرچه بیشتر باعث گسترش بورژوازی کمپرادور در ایران شوند و به انحصارات اقتصادی دامن بزنند . و البته همین جا بود که حکومت خاصیت رانتی- نظامی خود را بیش از پیش نشان داد و موسسات اقتصادی وابسته به سپاه اکثر سهامهای مربوط به صنایع مهم مانند مخابرات را خریداری کردند. بورژوازی در بخش عمده ی خود وابسته یا کمپرادوریزه یعنی دلال و واسطه بین تولید کننده ی خارجی و مصرف کننده ی داخلی و به صورت انحصاری در آمده است و این خصلت نه تنها در بازرگانی بلکه در صنعت و کشاورزی بر کشور حکم روایی میکند.و ایران کشوری به حد اعلی مصرفی با حداقل پایه ی تولید شده است. رشد سرمایه داری در ایران نه تنها در وابستگی شدید و مطیعانه با سرمایه داری بزرگ امپریالیستی گذشته بلکه پویه ای انگل وار و ناهنجار داشته است: بورس بازی زمین و سیاست کذایی»بسازوبفروش» و وام گیری و اعتبار گیری بی حساب از بانکها به بهانه های مختلف «سرمایه» را نه بطور عمده بر پایه ی مولد و سالم بلکه بر پایه ی تلکه و کلاهبرداری غارتگرانه متورم ومتورم تر ساخت .این مطلب همراه با الیگارشی نوین ایجاد شده توسط سپاه چنان سطح مصرف برای قشرهای فوقانی و متوسط-فوقانی در ایران ایجاد کرد که نظیر آن در کشورهای رشد یافته ی صنعتی نیز دیده نمیشود.

بدین ترتیب مسئله ی استقلال(یعنی رها بودن از وابستگی و اداره ی مختارانه ی سرنوشت خویش) و متعاقب آن دموکراسی(یعنی رها بودن از قید استبداد وبردگی اقتصادی-اجتماعی طبقات ممتاز و اداره ی مختارانه ی سرنوشت خویش از سوی مردم) کماکان مسائل حاد حل نشده ای است که می بایست حل شود . این تضادهای حاد و عمده ای بود که حل آنها به تحقق یک جنبش ملی و دموکراتیک بستگی داشت و تردیدی نبود که این جنبش دیریا زود رخ میدهد. تشدید جهات ضد ملی و ضد دموکراتیک رژیم در سالهای اخیر همراه با بحران اقتصادی جهانی تغییر تناسب نیروها به زیان  رژیم در صحنه ی خارجی منجر به پیدایش جنبش سبز شد. یعنی زمانی که به گفته ی لنین بالایی هادیگر قادر نیستند به شیوه ی سابق حکومت کنند و پایینی هادیگر نمیخواهند آن شیوه را تحمل کنند و برای ایجاد تغییر آماده ی اقدام فداکارانه اند. زمانی که سراپای جامعه را تب و تاب یک بحران عمومی در سیاست و اقتصاد فرا میگیرد و جامعه ناگزیر به سوی دگرگونی میرود.

درهمین اوان نیروی جدیدی که از انفعال سیاسی خارج شده بود یعنی دانشجویان و فعالان حقوق مدنی وارد صحنه شدند و تعارض خودرا با خواسته های حکومت در جریان این  جنبش سبز نشان دادند. مهم ترین خاصیت جنبش سبز عدم ایدئولوژیک بودن آن است  در نتیجه بر خلاف انقلاب 57 که گروهها از سر ناچاری با هم بودند در این جنبش مردم با تفکرات مختلف اما تمرکز روی هدف مشترک که به جای ایدئولوژی همانا دموکراسی است با هم متحدشده اند. مهمترین تفاوت بین دموکراسی وایدئولوژی در این است که اولی تفکرات مختلف را در کنار هم میخواهد اما دومی تفکرات مخالف رابرنمی تابد. نکته ی جالب دیگر این است که مانند انقلاب 57 جنبش سبز نیز از یک انتخابات مایه گرفت که حق مردم در آن نادیده گرفته شد و انتخاباتی که میتوانست هرچه بیشتر مردم را به رژیم نزدیک کند باعث تعارض به وجود آمده شد.

جامعه ی ایران همچنان جامعه ای است دارای نظام سرمایه داری وابسته با برخی بقایای بزرگ مالکی فئودالی و انواع ساختهای اقتصادی ماقبل سرمایه داری با بافت طبقاتی مختلط با سطح فرهنگ به طور عمده ایرانی-اسلامی سنتی همراه با آمیزه هایی از فرهنگ تقلیدی اروپای غربی با ترکیب اتنیک مختلط در درون یک تشکل کلی ایرانی یعنی یک جامعه دچار ناهمگونی و بی شکل (آمورفیسم) و در کار گذار. مهمترین تناقض در جامعه تناقض بین نیروهای ارتجاعی و محافظه کار و نیروهای تحول طلب و انقلابی است . این تناقضی است در موضوع عمده یعنی در گستره ی سمت رشد که در آن بخش فعال جامعه آگاهانه یا ناآگاه و پیگیر یا ناپیگیر شرکت دارند. پس در جامعه ی ایران علاوه بر تعارضات اقتصادی تعارضات اجتماعی نیز وجود دارد . و از این لحاظ وضع کشور همانند 40 سال پیش یعنی حتی قبل از انقلاب 57 است. در آخر در جواب کسانی که جنبش سبز را توطئه ی بیگانگان میدانند و نه صدای آزادی خواهی مردم ایران باید بگوییم «اثبات وجود حلوا در خوردن آن است». این جنبش اجتماعی مردم ایران است چرا که این مردم هستند که در تظاهراتهای میلیونی چند ماهه ی اخیر شرکت کرده اند و نه آمریکا و انگلیس البته شاید منظور آنها نقش روسها باشد که انکار ناپذیر است.

 

پایاپیوند 8 دیدگاه