آزادی و دموکراسی از دیدگاه چپ

ژانویه 27, 2010 at 18:46 (Uncategorized)

آزادیاز جهت علمی یعنی امکان و توانایی افراد در انتخاب هدفها و وسائل نیل به این هدفها و همچنین عمل در آن جهت. امکان توانایی دست زدن به عمل بر پایه ی انتخاب و ترجیح منطقی است. افراد با آنکه در انتخاب هدفها و وسائل آن آزادند ولی در انتخاب آن محیط اجتماعی که از نسلهای پیشین بدان ها به ارث رسیده آزاد نیستند و بناچار در داخل این محیط یعنی در چارچوب یک ضرورت تاریخی معین عمل میکنند. با این حال به سخن مارکس خصیصه نوعی مهم انسان آنست که وی موجودی است هدف گزین و هرگام وی بسمت تمدن گامی است بسمت آزادی. و گسترش دائره آزادی هر فردی از افراد اجتماع شرط مهم گسترش دائره آزادی خود اجتماع است . ولی حد و درجه عمل آزادانه انسان و عمل آزادانه جامعه امری دیمی و خودبخودی نیست بلکه به سطح رشد عمومی جامعه و ازآنجمله به سطح رشد و شیوه تولید اجتماعی بستگی دارد.

لنین معتقد است :» در جامعه زیستن ولی خود را از آن فارغ شمردن روا نیست… آزادی فردی نمی تواند و نباید در نقطه مقابل آزادی اجتماعی قرار گیرد». ولی در جوامع طبقاتی مبتنی بر طبقات ناهمساز یا آنتاگونیستی روش مراعات منافع خاص طبقات بهره کش (پارتیکولاریسم یا خاص گرایی) وجود دارد. خاص گرایی یعنی تبعیت از منافع گروه تنگی از افراد ممتاز علیه اکثریت بزرگ جامعه و منافع آنها. در جامعه ای که خاص گرایی برده داران  و ملاکان و فئودالها و سرمایه داران حکمرواست آزادی مردم بناچار یا محو میشود و یا مسخ میگردد.آزادی افراد ممتازدرمقابل آزادی جامعه قرار میگیرد.آزادی این افرادموجب ضرورت ومجبوریت جامعه میشودیعنی برای آنکه بهره کش در بهره کشی آزاد باشدکارگربه بهره دهی مجبوراست. برای آنکه سلطان مستبددر تحمیل اراده ی شخصی خود آزادباشدمردم به قبول این اراده مجبور میشوند. در جامعه مبتنی بر طبقات ناهمساز (از جمله سرمایه داری) قشرهای ممتاز نه فقط آزادانه هدفهای خود را انتخاب میکنند بلکه آن را به آسانی عملی میسازندزیرا وسائل اجرا این هدفها را در دست دارند. مهمترین وسیله پول است که در این جامعه به حلال کل بدل شده یعنی جامعه جامعه ی زرفرمانی (پلوتوکراسی)است و این زر که همه جا فرمانرواست خاضعانه به جیب اقلیت ممتاز پناه برده و دیگران را به گوسفندان مطیع خودبدل میکند.به همین جهت مارکس میگوید درچنین جامعه ای آزادی فردی درچارچوب طبقه ی حاکم و تازمانی وتا آن حدی که این فرد متعلق به طبقه ی حاکم است باقی میماند.

پایه گذاران لیبرالیسم بورژوایی (جان استوارت میل وبنتهام) طرفدار قدرت محدود دولت و قدرت عمل نامحدودسرمایه داران بودند. امروزدرظاهر قدرت دولت در کشورهای سرمایه داری وسیع شده است. ولی این وسعت دامنه قدرت اتفاقا بخاطر حفظ منافع سرمایه داران و نه علیه آنها انجام گرفته. همانگونه که در مانیفست کمونیسم میخوانیم دولت در این کشورها برای دفاع از منافع طبقه ی حاکم به وجود آمده است. شرط واقعی ایجاد محمل عینی آزادی واقعی انسانی ایجاد محمل اجتماعی یعنی لغو نظام ناهمساز اجتماعی است . در جامعه بدون طبقات شرایط رشد همه جانبه و هماهنگ شخصی پدید می آید و انسان در واقع به اداره کننده ی سرنوشت خویش مبدل میگردد و میان آزادی او و آزادی جامعه همگونی و همگرایی برقرار میشود . مارکس در کاپیتال (جلدسوم) میگوید :»رشد نیروهای انسانی که به خودی خود هدف است آغاز میگردد و عرصه ی واقعی آزادی انسان بر بنیاد زیربنای خود که عرصه ی جبر بوده و تنها بر آن زیربنا رشد و گسترش می یابد». در راه پیدایش آنچنان جامعه ای رهبری سیاسی و اقتصادی و اجتماعی طبقه ی کارگر یک پیش شرط  ضروری است. بیرون آوردن مسائل از این چارچوب و افکندن مفهوم آزادی در چارچوب میل فردگرایانه کار را به توجیه دیکتاتوری مستور سرمایه و ستایش نهادهای سالوسانه جوامع سرمایه داریمیکشاندوعواقب آن درعمل سنگین خواهد بودوشایدتنهاخودپسندی روشنفکران بورژوا و خرده بورژوا را ارضا کند. تعمیم برخی ادوار خاص در اروپای شرقی و معرفی سراپای سوسیالیسم ازاین راه فاقد جنبه ی جدی است وفقط برای مبلغان سفسطه باز بورژوازی مفید است.

تا زمانی که روند جدا شدن » حکومت بر مردم » از درون خلق پدید نشده بود و جامعه ابتدایی انسان به اصطلاح خودگردان بود مفهوم دموکراسی و دیکتاتوری مصداقی نداشت. از دوران مادرسالاری و پدرسالاری زمینه ی پیدایش قدرتی جدا از خلق و مسلط بر خلق به تدریج فراهم میشود. پیدایش مالکیت خصوصی زمینه ی عینی و اجتماعی شکل گیری این روند تاریخی است زیرا این رویداد جامعه را به طبقات متناقض دارا و ندار تقسیم کرد و اثر خود را در تمام جوانب حیات اجتماع باقی گذاشت . به این ترتیب در این تناقض فاحش اقتصادی-اجتماعی  طبقات دارا غاصبان ثمره ی کار مولدان بلاواسطه بودند و این مولدان را تا سطح بردگی بسود خود به کار وادار میکردند (و میکنند). پس ناچار بودند دستگاههای مخوف تضییقی بوجود آورند و برای خود جلال وجبروت خدایی ترتیب دهند تا طبقات مولد بیم زده و فریفته و مجذوب ثمرات رنج خود را به رایگان تقدیم انگلان مسلط سازند. چنین کردند و دولت را بنا نهادند. 

واما دموکراسی و دیکتاتوری دو قطب دیالکتیکی هستند که در عین تضاد به هم مربوطند زیرا هر دموکراسی دموکراسی است برای بخش معینی از جامعه و دیکتاتوری است برای بخش دیگر. البته سیر تاریخی دموکراسی به گواهی واقعیت چنان است که دائما «آن بخشی از جامعه که از مواهب آن برخوردار است بست می یابد «و این تا زمانی است که در اثر زوال دولت و طبقات در جامعه بشری همراه آن دموکراسی و دیکتاتوری که اشکال این دولت است هر دو زوال یابند وخودگردانی همگانی اجتماعی جای دولت و دموکراسی را بگیرد.

تا زمانی که روند «ارزش افزوده»که حداقل 15 هزارسال پیش پدید شده به روند «فراوانی» که تنها در عصر ما میتواند عملی شود بدل نگردد ایده آل دیرینه ی جامعه درباره ی تساوی همگانی یک ایده آل تجریدی و فاقد پشتوانه ی اجرا بوده و تامین عدالت اجتماعی محال است. 

 

 

Advertisements

پایاپیوند 3 دیدگاه

Hello world!

ژانویه 27, 2010 at 18:26 (Uncategorized)

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

پایاپیوند 2 دیدگاه