نحوه برخورد با دوشيزه خانوم

نوامبر 8, 2010 at 09:04 (غمهای شادی بخش) (, , )

1.

کتابفروشي. از خرالدو ديه گو پرسيد . ناخودآگاه اين شعرش را خواندم:

خفته اي وه چه خواب آرامي

تو به قصد گسستن پيوند

راه بس امن مطمئن  بي غش

و شگفتا اين همه نزديک

با دو دست نحيف من در بند

گفتمش که اين شعر هميشه مرا به ياد رماني از سوناري کاواباتا مي اندازد درباره ي سرمايه داران فرتوت کيوتو که پولهاي کلاني مي دادند تا شبي را به تماشاي زيباترين دختران شهر بگذرانند. دختراني که با خوراندن دارو به خواب فرو برده شده بودند و آنها در کنارشان در حسرت عشق عذاب مي کشيدند. نمي توانستند بيدارشان کنند يا دستي به آنها بگذارند و حتي تلاشي هم نميکردند چون ذات لذت در اين بود که آنها را در خواب نگاه کنند.

قدم زنان تا صخره رفتيم.

2.

صخره. سيگاري روشن کردم . او هم. روي صخره نشستيم. پرسيد به نظرت ايجا چه جوريه؟ گفتم «ساده چون صداي گاو»! خنده ي بي دليلي کرد. گفتم «اگر هرچه زودتر چاره اي نيانديشيم  بعيد نيست فردا بگويند: زنده ياد سگ ولگرد«. دستم را گرفت و با لبخندي لوند گفت پس چاره اي بيانديش!…

3.

در آن شب معلوم ميشد

عاشق و معشوق باشيم

يانه.

تاريک بود

کسي مارا نميديد

به راستي خم شدم

و آن وقت که واقعا

خم ميشدم

همانند پدري دلسوز

به او گفتم:

-ورطه عشق تند است

محبت کنيد برويد کنار

برويد کنار

بي زحمت.

4.

در راه برگشت از پس پشت صدها خورشيد خياباني ماه بي کس و بي رمق را ديدم که با پاي لنگ آرام به راه افتاد.خواستم سيگاري بکشم اما پاکتم خالي خالي بود!!!

پي نوشت-شعر و متن هاي مشخص شده از آثار ولاديمير ماياکوفسکي انتخاب شده اند

Advertisements

پایاپیوند 3 دیدگاه

زندان بزرگ

نوامبر 1, 2010 at 07:35 (غمنامه) ()

چند وقت پیش اتفاقی بس دردناک و تامل برانگیز در شهر من(بهبهان) همان شهری که بسیارش دوست میداشتم(البته تا پیش از این اتفاق) به وقوع پیوست. سه به اصطلاح مرد به یک دختربچه ۴ساله تجاوز کردند!!!!!!!
چیزی که من رو خیلی میترسونه اینه که متجاوزین شناسایی نشدن پس ممکنه کسی  باشه که من تو خیابون باهاش سلام کردم یا از کنارم گذشته و…. سابقا آدم بدها معلوم بودن از خفاش شب و اصغرقاتل تا … اما هرکدوم از همشهریای من میتونن آدم بد داستان باشن و این واقعا من رو آذار میده. دقیقا کل شهر شده برام مصداق چهار زندان شاملو در شعر کیفر و این بیت رو هم میشه بهش افزود که در این زنجیریان هستند مردانی که دختربچگان را همخوابه میشوند …
درباره دخترک هم در کشاکش نظرات بیهوده دیگران تنها به یاد شعری از حسین پناهی افتادم:

یک نهال نوشکفته تا ابد
گل نمی دهد!
موج میزند هوای گرم!
ماه
-چشم مات مار کور-
خیره مانده بر
هاف ابر ماده
هوف ابر نر!
ناگشوده همچنان
یک گره به پای معضلی!
محو میشود درون مه
سایه ی خمیده کسی!
نانشسته یک کلاغ روی شاخه چنار!
یک سوال بیجواب
جان خویش را
برای یک محال پست میکند!
کنفرانس شعر برگزار میشود
بی حضور هیچ شاعری!
یک پسر
پدر نشد!
مانده تا طلوع ماه!
پیچ تاب میخورد کسی ز درد استخوان
تا شود همان که بود
تا شود همان!
یک نفر به جرم قتل خویش دستگیر میشود
بی پلیس و پاسبان!
خیس اشک میشود کلاه یک جوان
در کیوسک پادگان!
یک امید ناامید ماند!
چشم وا نمیکند!
لاک پشت کوچکی
بر جهان ناشناس!
پاره پاره دفتری!
رشته رشته روی خاک
گیسهای چون کمند دختری!!!

پایاپیوند 5 دیدگاه

آقای جوجه یه مرغه!!!

اکتبر 26, 2010 at 20:06 (چرندیات) ()

تو یک ماه اخیر به اندازه کل زندگیم با پسرخاله 4سالم انیمیشن دیدم ! از بتمن و مرد عنکبوتی تا خرسهای دهکده و…. فضای فانتزی و ایده آلیستی انیمیشنها خیلی برام جالب بود و حتی باعث شده خیلی خیال پرداز بشم تو این مدت! تو فیلم خرسهای دهکده یه دیالوگ خیلی جالب بود که واقعا فکرمو مشغول کرد: آقای جوجه یه مرغه…

چرا آقای جوجه باید یه مرغ باشه؟و جالبتر اینکه شخصیتها بعداز ده سال به این موضوع مهم و غامض پی میبرن و خیلی هم تو روند زندگیشون اثر میذاره! آیا اساسن بعداز ده سال اهمیتی هم داره که آقای جوجه یه مرغه؟ اما ترس اساسی من اینه که آقای جوجه از اولش مرغ بوده باشه و من اشتباهن جوجه فرضش کرده باشم!اونوقت دیگه حتی اگه رگهام از درد بترکه هم نمیتونم فریاد بزنم ای یاوه یاوه یاوه…

کلا منو یاد این شعر میندازه:

من از دل کناری نجستم نجستم  نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی نکردی !!!

تو آدم حسابم نکردی نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

خراج ملک ری آباد می کردم ز زلفانت

دلبر و معشوق آرام وطن

بل عجب ژنهای افکانت

نیمه شب آوا و افغانت

خراج ملک ری پرداخت می کردم به زلفانت

نازنین ژنهای افغانت

نیمه شب آوا و افغانت

نازنین بهره صداقت، نازنین بهره صداقت

من از دل کناری نجستم نجستم  نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی نکردی !!!

تو آدم حسابم نکردی نکردی

تو هم باقالی بارم نکردی

من ز میخانه پران میشوم

من ز کاشانه فران میشوم

من ز جانانه نالان میشوم

من ز بیگانه، من ز بیگانه،  من ز بیگانه، من زبیگانه

من از دل چناری نجستم نجستم

تو هم هیچ هیچ  هیچ بارم نکردی نکردی !!!

 

پایاپیوند ۱ دیدگاه

دود اروتیک و کناره تب آلود

اکتبر 8, 2010 at 20:10 (غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , )

خانه که خالی میشود هوس دیدارش و کام گرفتن از وجود بی بدیلش سراپایم را چنان می لرزاند که بی اراده لباس میپوشم و میروم. پیداکردنش کار سختی نیست . هر شبگردی که در کناره ی رود تب آلود مانده باشد (در انتظار) نشانیش را دارد. از دور که میبینمش موجی خفیف تمام وجودم را درمی نوردد. پول را که میدهم چنان سریع به آغوشم می پرد که شک میکنم شاید از ازل انجا بوده و من ندیده بودمش! آنقدر خمار کام گرفتن از لبان سرخش هستم که نمی فهمم چگونه لباس از تنش به در می آورم. سرانگشتانم را (که می لرزد از ترس) با احتیاط روی پوست نازک و سفیدش می کشم . آنقدر پیوندهای تنش ترد است که می ترسم با کمی فشار امحاءش بیرون بریزد!

من در زیر و فرارفت زنده وار آن که خواهشی پرتپش در هر موج بی تاب اش گردن می کشد مایه ی آسایش و زندگی خود را بازیافته ام. همه چیز زنده گی را به دل خواه خویش به دست آورده ام

از اولین دیدار تا به امروز حتی یک کلمه حرف از لبان پرشهوتش خارج نشده اما من خوب می فهممش. تک تک رگ و پی هایش را می شناسم . به چشمانش که نگاه میکنم تا عمق وجودش را چون شعری می خوانم.می دانم چه می خواهد. لب بر لبانش می گذارم و می گذارم واردم بشود.از لبانش که دود میگیرم چنان نشئه وجودش میشوم که ژنهای افکارم متحیرانه در باالعجب حضورش متمرکز میشود.بوی تندش که بینی ام را پر میکند چون دود در کشاکش تنگ لحظات رخوتناک هم آغوشیش می رقصاندم. مستاصل میشوم هربار که در عین سیرابی از کام عشقش تشنه تر میشوم و باز هم و باز هم و بازهم…هربار که می بوسمش ترس کاستی ناپذیر اتمامش آزارم میدهد. چنان ظریف است که یک سر در دستانم جا میگیرد بی کم و کاست. در پیچش تنش میبینم که میگوید:

 من همین توفان ام. من همین غریوم. من همین دریای آشوب ام که آتش صدهزار خواهش زنده در هر موج بی تاب اش شعله میزند!

 خواهش متضرعی در صدایم می گرید. فریادهایم دیگر به پچپچه ای مایوس و مضطرب مبدل گشته است. هربار که لبانش را بر لبانم میگذارد ناخوداگاه با خود میگویم لیلی چندین مرد مجنون بوده است ایا؟ بسیار خیالی سخیفانه است اگر بپندارم چنین ظرافت و شهوتی تنها منحصر به من باشد! باشد که هزاران مجنون کام دل خود را از او گرفته باشند . باشد که هرگز اسیر افکار مضحکانه انحصار نشود. باشد که بی بندوباری تخفیف ناپذیرو عظیمش همه را بلرزاند و حقارت همه را یادآور شود.

 خوب که کام دل میگیرم از وجودش اگر در روشنایی روز هم خواب شده باشیم بی رحمانه پرتابش میکنم بیرون بی آنکه حتی ذره ای ککم بگزد ! اما اگر تاریکی شب لحظات ما را پناه بوده باشد آخر کار زیر انگشتانم لهش میکنم!!! اما فردا و فرداها بازهم به سویش خواهم شتافت و بازهم (بی آنکه به یاد شبهای قبل بوده باشد) چونان معشوقی اساطیری ارضایم میکند…

پایاپیوند 14 دیدگاه

افسانه آن روز که سیگار را هم یارای همراهی نیست…

اکتبر 1, 2010 at 09:33 (چرندیات, غمنامه)

-خسته شده ایید اقا؟
-من؟آه…بله…شاید…
-با من یک استکان مشروب میخورید؟
-متشکرم…نمی دانم…بله
-بازهم حرف میزنید اقا؟
-من؟ من حرف میزنم؟اشتباه نمیکنید؟

بگذار پس از این هرگز کسی نداند در آن روز بر من چه گذشت که حتی سیگار هم آرامم نمیکند. «تو همانگاه بود که می توانستی روز را در من برویانی. در تو نگریستم و صدای فریاد سگها شب را در اعماق من بیدار کرد. در ان لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟» بگذار پس از این هرگز کسی نداند که از خودم منزجر شدم آنگاه که چشمانم  را در نگاهت نیافتم. بگذار پس از این هرگز کسی نداند «آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد» بگذار هرگز کسی جز تو نداند » آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا  برمی انگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست. انها که می خواهند ما را در قالبهای فلزی خود جا بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند . آنها با صفرمطلقشان به جنگ با عمیق ترین و جذابترین رویاها می ایند. و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم.» بگذار هرگز کسی نداند که «تو» از «آنها» بودی. آری دوست من «ترس سوغات آشنایی ست». بگذار پس از این هرگز کسی نداند که چرا حرف نزدم و هرگز کسی نداند «تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است . چه چیزی مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب میکند؟ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.»
بگذار تنها خدای فراموشی بداند که «من هرگز نخواسته ام از عشق افسانه ای بیافرینم. باور کن! من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم . من از دوست داشتن تنها لحظه ها را میخواستم . ان لحظه ای که تو را به نام بنامم! آن لحظه ای که خاکستری گذاری زمین در میان موج جوشان مه رطوبتی سحرگاهی دارد. آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای میچرخد. لحظه ی دست باد بر گیسوان تو. لحظه ی نظارت سرسختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون. من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.» افسوس که تو تابستان را تجربه نکرده ای! من این بازی «دیدار در واپسین لحظه»را دوست نمیدارم.
«بازمیگردم . همیشه باز میگردم . مرا تصدیق کنی یا انکار, مرا سرآغاز بپنداری یا پایان, من در پایان پایانها فرو نمیروم. مرا بشنوی یا نه, مراجست و جو کنی یا نه , من مرد خداحافظی همیشگی نیستم . باز میگردم . همیشه باز میگردم.» بگذار که انسان ساده ترین دروغهای خوب را باور کند!بگذار هرگز کسی نداند که دوست داشتن در خیابانهای اصفهان چقدر مشکل است! بگذار هرگز کسی نداند
صدای قلبم نیست که میزند
صدای پای توست که میروی
کافی ست بایستی!
کافی ست خسته شوی!

پی نوشت: متنهای مشخص شده از بین نوشته های نادر ابراهیمی انتخاب شده است
پی پی نوشت: شعر آخر اثر دوست نادیده ام » محمدرضاریاحی » است که صمیمانه آرزوی بهترینها را برایش دارم

پایاپیوند 5 دیدگاه

واگویه های بیشرمانه

سپتامبر 10, 2010 at 20:09 (چرندیات, غمهای شادی بخش) (, , )

من نمیدانم شرم چیست و حیا چیست

و نمیدانم هنگامی که گورمان را از پوست خاک و استخوان آجر انباشتند

شرم چه خواهد کرد از برایمان!

من نمیدانم شرم چیست

من نمیدانم حیا چیست و نمیدانم اخلاق چیست

لابد شرم یک اخلاقیت مطلق است!!!

من که نمیدانستم شرم چیست گفتم :»لبی باید بوسید»

و کسی که میدانست شرم چیست گفت :»لب مار شکست را و رسوایی را!«

من که نمیدانم شرم چیست گفتم :»تشنه ام»

و کسی که میداند شرم چیست گفت :»لاجرم این عطش جز با  بوسه ای خونین درمان نمیگیرد!»

و من متحیرانه اندیشیدم که چرا شرمگنان در خیال اند شب و روز

در دام گیس مضحک معشوقه پایبند

من بیشرمم چراکه مستانه فریاد میزنم

بوسه های تو گنجشککان پرگوی باغند

و پستانهایت کندوی کوهستان ها

و تن ات

رازی ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با من اش در میان میگذارند

آری من بیشرمانه فانوس عمرم را بر هر درخت خشکیده به رسوایی خواهم آویخت!

آری من بیشرمم

من به بکارتهای حقیرانه میخندم

مسیح من هرگز چونان احمقانه در جلجتا بر صلیب نشد

مسیح من در روسپی خانه های سرزمین موعود به دنبال مریم اش میگشت تا شاید

بکارت حقارت آلودش را از او بستاند

و محمد من که عاشقنه شیفته گیسوانی سرخ گشته بود

در پس هرنماز با خدای یکتایش میگفت

ای شرم!

ای کبود!

تنها برای مردمک چشمهای اوست

گر میپرستمت

 

بخشهای مشخص شده از اشعار احمدشاملو انتخاب شده است

 

پایاپیوند 4 دیدگاه

من و مادر و افسانه های کهن…

اوت 30, 2010 at 16:22 (چرندیات, غرغرهای یک مغزپوسیده) ()

«… و فرشته خداوند در شعله ی آتش از میان بوته یی بروی ظاهر شد.خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت: ای موسی! من مصیبت قوم خود را که در مصرند دیدم و استغاثه ی ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان را میدانم.» (1)

مادر ملتمسانه گفت : دنبال افسانه های پیروکهنه رفتن کار بچه هاست. تو را به «خدا» نرو!

–         آن «خدا» دیگر کهنه شده است که به او قسم میدهی. شاید بشود خدای تازه یی به چنگ آورد.

–         این حرفها همه افسانه است. خدای تو هم کهنه و ساییده خواهد شد. دیگر آفریدن هیچ خدایی به دردسرش نمی ارزد. این آب عطش تو را از میان نمیبرد. تشنه میروی و تشنه تر بازمیگردی. همان یک خدا برای شش هزارسال دیگر هم بس است. اگر آتشی در کار نبود هم می توانستی بروی. هیچ کس جلوی تو را نمیتواند بگیرد. اما از آن بت شکنهایی نباش که یک بت می شکنند و صد بت می تراشند. بالاخره هر کس به کوه رفته با خودش چیزی آورده است اما اگر خواستی جامه ی تازه ایی بر تن خدای کهنه کنی تا شرمنده باز نگردی کاری کن که جامه پوکی تن را بپوشاند.

–         من به جست و جوی خدای تازه ای میروم که برهنه ترین همه ایشان باشد.

–         اما اگر خودش با تو گفت که چنین است هرگز باور مکن. هیچکس به قدر سه هزار سال پیش زودباور و ستایشگر نیست. (2)             

«رسولان نیامده برخیزید

در تلالو خاموشتان

به یاد داشته باشید

قبله گاه شما منم-پاسدار خاموشی و پوچی

واین دنیارا

نه برای شما

برای بع بع گوسفندان شما آفریده اند»

–         لعنت ! لعنت باد چشممان را ! لعنت باد چشممان را گوشمان را نیز… لعنت:

«ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آذیین

تا نه این شبهای بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من

به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین-

ظلمت آباد بهشت گندتان را در به روی من

باز نگشایید!

ای خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان ما را

جاودانه بی نصیبی باد!» (3)

 

«…»شب» تنها و سرگردان در کلبه ها را میکوبید و میگفت:» به من خانه ای بدهید که من در آن فرود آیم» و خداوندخدا هنوز میخندید…» (4)

 

 

(1)تورات

(2)بخشهای مشخص شده از داستان خروج اثر نادر ابراهیمی میباشد

(3)شعر لعنت اثر احمدشاملو

(4)از داستان خانه ای برای شب اثر نادر ابراهیمی

پایاپیوند 2 دیدگاه

مردونه-زنونه…

اوت 15, 2010 at 21:30 (هنر, جامعه شناسی) (, , , , )

 

چه چیزی در یک زن وجود داره که مرد رو جذب میکنه؟

 چند روز پیش فیلم a woman is a womanساخته زان لوک گدار رو می دیدم و شعر زیر که آنجلا خوشگله میخونه خیلی برام جالب بود:

«مردم همیشه متعجبن که چرا

مردا دیوونه میشن وقتی من قدم برمیدارم

واقعا آسونه. حقیقت سادس برای دیدن

سینه هایی دارم که فریاد مردا رو درمیاره

و چشمهایی که مثل گوهر ارغوانیه

یه یقه ملوانی کوچک

و زیرپوش ساخته شده از…

من فقط وقتایی ازش متنفرم که زوده

و من لباس از تنم درمیارم

من فقط وقتایی دوستش دارم که

کسی پشتم رو لمس کنه

من همیشه از اون زنایی هستم که میگن: بله آقا

وقتی مردی میگه :بریم عزیزم

چون وقتی که یه مرد عاشق میشه

دیگه وقتی واسه نق زدن و هیاهو نیست

من از اون دخترای مودب نیستم

من واقعا خیلی بی رحمم

اما مردا هرگز یاوه سرایی و غوغا نمیکنن

چون من

خوشگلم»

واقعا این سوال رو برام پیش آورد که به عنوان یک مرد چقدر از روابط و برخوردهام بر اساس خوشگلی طرف مقابل و یا کلا انگیزه جنسی شکل میگیره؟ آیا مردها همه شهوت پرست هستن ؟ و اساسا شهوت پرستی چیز بدیه یا طبیعیه؟ یاد سرود پنجم از کتاب دوزخ نوشته دانته افتادم. مربوط به طبقه دوم جهنم (طبقه شهوت پرستان) جایی که دانته با فراچسکا حرف میزنه. فرانچسکا زنی زیبا بوده که همسر یک شوالیه دلیر اما زشت بوده. فرانچسکا عاشق برادر همسرش میشه و مدتها باهاش رابطه داشته تا اینکه همسرش متوجه میشه و هردو رو میکشه. فرانچسکا به دانته میگه:

«سرزمینی که من زادم در کرانه ای واقع است که رود پو به آن سرازیر میشود تا آنجا همراه شعبات دیگرش آرامش گزیند. عشق که در دلهای حساس درمیگیرد این کس را که میبینی شیفته آن پیکر زیبایی کرد که به زور از منش ستاندند. و این کار را چنان کردند که هنوز از آن در رنجم. عشق که هیچ محبوبی را از مهر عاشق محروم نمیدارد از این دلدار من لذتی چنانم بخشید که هنوز نیز چنانکه میبینی ترکم نگفته است. عشق ما هر دو را به جانب مرگی واحد برد و اکنون حلقه قابیل در انتظار آن کس است که زندگی را از ما ستاند…

دردی بزرگتر از یاد روزگاران خوشی در دوران تیره روزی نیست. اگر تو چنین سخت مشتاق شناسایی بنیاد عشق مایی من همچو آن کس کنم که می گرید و سخن میگوید: روزی ما برای سرگرمی خود داستان استیلای عشق را بر لانچیالتو می خواندیم. تنها بودیم و هیچ گمان بد نمیبردیم. چندین بار آنچه خواندیم دیدگانمان را به جستجوی هم واداشت و رنگ از چهره هایمان بگردانید. اما فقط سطری از کتاب بود که ما را مغلوب کرد. چون بدانجا رسیدیم که عاشق لبخند دلداده خویش را با بوسه ای درآمیخت این یاری که دیگر هرگز از من جدا نخواهد شد سراپا لرزان بر دهانم بوسه ای نهاد.»

وقتی این بخش کتاب رو میخوندم با خودم فکر کردم هیچ اثری از پشیمونی در فرانچسکا نیست حتی با وجود اینکه به جهنم رفته. اگر شهوت پرستی اینقدر محکم و ممتد باشه مسلما چیز بدی نیست! به گفته شاملو:

«لبان ات

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند

که جاندار غارنشین از آن سود میجوید تا به صورت انسان درآید

و گونه های ات

با دوشیار مورب

که غرور تو را هدایت میکنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم»

 

پایاپیوند 13 دیدگاه

برای آنکه خطوط چهره اش از خاطرم می گریزد…

اوت 6, 2010 at 20:54 (غمهای شادی بخش, غرغرهای یک مغزپوسیده) (, , , )

1-

من عشق ام را در سال بد یافتم

که میگوید «مایوس نباش»؟-

من امیدم را در یاس یافتم

مهتاب ام را در شب

عشق ام را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم

گر گرفتم

احمدشاملو

2-

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم میدهد. لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است. لحظه یی ست اندوه بار و توانفرسا. اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز. باری گریختن تنها از احساسات کودکانه خبر میدهد اما تکرار در گریز ثبات در عشق را اثبات میکند. عشق وابستگی ست. انحلال کامل فردیت است در جمع. عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست. آنچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشه پایان آن جدایی است.

نادر ابراهیمی

3-

می اندیشیدم که گناه

تکرار تجربه هاست

وشیطان از دریچه صدف پوسیده یی سرک کشید و گفت:

خداوند اداره جهان را به انسان سپرده است!

در ساحل بودم

از مرغ دریایی ندا رسید

هیچ کلمه یی سفیدی حضور مرا آیینه نمیشود!

گوش دادم به سقوط بلوط پیر

در جنگل انبوه پشت سرم…

و باد ندا داد:

راز جاودانگی را در قوزک پایش بخوان!

و نهال نو گفت:

روز و شب و حیات مرا کفاف میدهد!

زمستانی از پی زمستانی میگذشت

تا در بامدادی سفید

شعله یی در هیات زنی دستش را بر شانه سردم گذاشت!

حسین پناهی

4-

امروز برای من روز خوبی نیست. روز بد تنهایی است. اینجا را غباری گرفته است. پنجره ها نمیخندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است اما یاد انسان را بیمار میکند. اینجا هیچ کس نیست که غروبها به من خوشامد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. روز بد تنهایی مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.

مرگ روزهای خوب را

مرگ هعمه حکایتهارا

به من بازگرد هلیای من

نادر ابراهیمی

5-

تو آهویی

آهو همیشه میرود

فرامرز سه دهی

پی نوشت: می خوام حرفهام  رو بزنم اما اینقدر شجاع نیستم که رودررو و مستقیم بگم پس پناه میبرم به دیگران

پایاپیوند 6 دیدگاه

اینهمه بود و نبود بسه دیگه. یه کمی هم به چه بود فکر بکنیم!

اوت 1, 2010 at 20:56 (جامعه شناسی) (, , )

چند روز پیش مجری یکی از کانالهای ماهواره طی محکوم کردن سیر وقایع در ایران پرسید:

آیا کشتن مردم در خیابانها  جرم و جنایت نیست؟

این پرسش مرا واداشت که درباره اصل موضوع یعنی جرم و جنایت فکر کنم.

جرم در عین فعال بودن معلول محیط اجتماعی است. تا محیط اجتماعی موجب پیدایش و رشد آن خوب شناخته نشود و با آن مبارزه فعال نشود مبارزه با معلول آن نیز امکان ندارد. کسانی که تصور میکنند جرم ناشی از استبداد است (یا هر عامل تک بعدی دیگر) از جرم تلقی بسیار ساده ای دارند که صرفا عامل و علت قریب آن را میشناسد. درک علل همه جانبه آن مستلزم داشتن متد تحلیل رفتار اجتماعی انسان است. اینگونه تفکر برخاسته از این اشتباه است که  حقوق افراد را با مجموعه متون قانونی یکی بگیریم. مجموعه متونی که یا وارداتی هستند یعنی به صرف داشتن کارکرد خوب در جامعه دیگر برای تحقق همان اهداف وارد شده اند یا اینکه در همین کشور سابقه ای روی کاغذ داشته اند. در واقع این اشتباه ناشی از یک خلط مبحث است و آن هم این است که مجموعه «تکنیک حقوق» با «حقوق انسانی» اشتباه گرفته میشود.

نمیتوان درباره جرم (جرم به معنای عام کلمه و نه یک جرم خاص) سخن گفت و آن محیط اجتماعی را که جرم درآن به وجود آمده نادیده گرفت. به قول آنریکوفری «راه مبارزه قاطع با جرم آن است که علل اجتماعی جرم را کشف کرد…وبا اصلاحات قاطع با آن مبارزه کرد» .جرم که تعرض به حقوق افراد است امری فقط اجتماعی است . بدین اعتبار حقوق بیش از اخلاق و مذهب جنبه اجتماعی دارد و از بطن روابط اجتماعی افراد میتراود.جرم در هر جامعه ای جنبه ای اجتماعی و فرهنگی دارد. از این رو شاید بهتر باشد درخصوص نحوه دید خود به مسئله جرم و راه مبارزه با آن و پیشگیری از تکرار آن تجدید نظر کنیم.

پایاپیوند 8 دیدگاه

Next page »