نحوه برخورد با دوشيزه خانوم
1.
کتابفروشي. از خرالدو ديه گو پرسيد . ناخودآگاه اين شعرش را خواندم:
خفته اي وه چه خواب آرامي
تو به قصد گسستن پيوند
راه بس امن مطمئن بي غش
و شگفتا اين همه نزديک
با دو دست نحيف من در بند
گفتمش که اين شعر هميشه مرا به ياد رماني از سوناري کاواباتا مي اندازد درباره ي سرمايه داران فرتوت کيوتو که پولهاي کلاني مي دادند تا شبي را به تماشاي زيباترين دختران شهر بگذرانند. دختراني که با خوراندن دارو به خواب فرو برده شده بودند و آنها در کنارشان در حسرت عشق عذاب مي کشيدند. نمي توانستند بيدارشان کنند يا دستي به آنها بگذارند و حتي تلاشي هم نميکردند چون ذات لذت در اين بود که آنها را در خواب نگاه کنند.
قدم زنان تا صخره رفتيم.
2.
صخره. سيگاري روشن کردم . او هم. روي صخره نشستيم. پرسيد به نظرت ايجا چه جوريه؟ گفتم «ساده چون صداي گاو»! خنده ي بي دليلي کرد. گفتم «اگر هرچه زودتر چاره اي نيانديشيم بعيد نيست فردا بگويند: زنده ياد سگ ولگرد«. دستم را گرفت و با لبخندي لوند گفت پس چاره اي بيانديش!…
3.
در آن شب معلوم ميشد
عاشق و معشوق باشيم
يانه.
تاريک بود
کسي مارا نميديد
به راستي خم شدم
و آن وقت که واقعا
خم ميشدم
همانند پدري دلسوز
به او گفتم:
-ورطه عشق تند است
محبت کنيد برويد کنار
برويد کنار
بي زحمت.
4.
در راه برگشت از پس پشت صدها خورشيد خياباني ماه بي کس و بي رمق را ديدم که با پاي لنگ آرام به راه افتاد.خواستم سيگاري بکشم اما پاکتم خالي خالي بود!!!
پي نوشت-شعر و متن هاي مشخص شده از آثار ولاديمير ماياکوفسکي انتخاب شده اند
farzad گفت،
نوامبر 9, 2010 در 09:16
سلام. مشتی کار و بار دانشگاه به کجا رسید؟ کجایی الان یعنی؟
akhgaresorkh گفت،
نوامبر 10, 2010 در 07:23
chamranam khan. invara omadi khabar bede darkhedmat bashim
آيدين گفت،
ژانویه 18, 2011 در 08:42
هرچه درخودت تار بتنی پروانه نمی شوی نیما. بیا بیرون
می دونم و می فهمم که دنیا واست یه زندونه و می دونم که هیچ حرف و توصیه ای نمی تونه مجابت کنه اما تنهایی باعث طردت از جمعه و در خود رفتنت باعث تنهایی. این دور باطل یه جا باید قطع شه. امیدو.ارم با شروع دانشگاهت حل شه اما اراده ای می خواد پولادین.
ما که آدمیم میشه که بازم به هم برسیم