زندان بزرگ
چند وقت پیش اتفاقی بس دردناک و تامل برانگیز در شهر من(بهبهان) همان شهری که بسیارش دوست میداشتم(البته تا پیش از این اتفاق) به وقوع پیوست. سه به اصطلاح مرد به یک دختربچه ۴ساله تجاوز کردند!!!!!!!
چیزی که من رو خیلی میترسونه اینه که متجاوزین شناسایی نشدن پس ممکنه کسی باشه که من تو خیابون باهاش سلام کردم یا از کنارم گذشته و…. سابقا آدم بدها معلوم بودن از خفاش شب و اصغرقاتل تا … اما هرکدوم از همشهریای من میتونن آدم بد داستان باشن و این واقعا من رو آذار میده. دقیقا کل شهر شده برام مصداق چهار زندان شاملو در شعر کیفر و این بیت رو هم میشه بهش افزود که در این زنجیریان هستند مردانی که دختربچگان را همخوابه میشوند …
درباره دخترک هم در کشاکش نظرات بیهوده دیگران تنها به یاد شعری از حسین پناهی افتادم:
یک نهال نوشکفته تا ابد
گل نمی دهد!
موج میزند هوای گرم!
ماه
-چشم مات مار کور-
خیره مانده بر
هاف ابر ماده
هوف ابر نر!
ناگشوده همچنان
یک گره به پای معضلی!
محو میشود درون مه
سایه ی خمیده کسی!
نانشسته یک کلاغ روی شاخه چنار!
یک سوال بیجواب
جان خویش را
برای یک محال پست میکند!
کنفرانس شعر برگزار میشود
بی حضور هیچ شاعری!
یک پسر
پدر نشد!
مانده تا طلوع ماه!
پیچ تاب میخورد کسی ز درد استخوان
تا شود همان که بود
تا شود همان!
یک نفر به جرم قتل خویش دستگیر میشود
بی پلیس و پاسبان!
خیس اشک میشود کلاه یک جوان
در کیوسک پادگان!
یک امید ناامید ماند!
چشم وا نمیکند!
لاک پشت کوچکی
بر جهان ناشناس!
پاره پاره دفتری!
رشته رشته روی خاک
گیسهای چون کمند دختری!!!
زهرا گفت،
نوامبر 1, 2010 در 21:14
چه قدر روحم تکه پاره است…
شب نيست…روز است…يا شايد چشم های من تاريک است….
وای! چه قدر دلم می خواهد بخوابم….
بخوابم و هيچ وقت بيدار نشوم…
هيچ وقت هيج وقت…..
ممنون که بردردم افزودي وديگر هيچ!
FARZAD گفت،
نوامبر 3, 2010 در 19:59
سلام.چقدر پست بدی بود.
akhgaresorkh گفت،
نوامبر 6, 2010 در 16:47
خیلی ممنون رفیق!!!!!
آی سودا گفت،
نوامبر 5, 2010 در 07:42
چه خبر وحشتناکی بود. 3 نفر به یک بچه؟
طفلک چه دردی کشیده
akhgaresorkh گفت،
نوامبر 6, 2010 در 16:46
یاد این شعر افتادم:
به جای اینکه جانم را برای شما
شکم باره های زن پرست
فدا کنم
ترجیح میدهم
خادم زنان خودفروش
درکافه ها باشم!