دود اروتیک و کناره تب آلود
خانه که خالی میشود هوس دیدارش و کام گرفتن از وجود بی بدیلش سراپایم را چنان می لرزاند که بی اراده لباس میپوشم و میروم. پیداکردنش کار سختی نیست . هر شبگردی که در کناره ی رود تب آلود مانده باشد (در انتظار) نشانیش را دارد. از دور که میبینمش موجی خفیف تمام وجودم را درمی نوردد. پول را که میدهم چنان سریع به آغوشم می پرد که شک میکنم شاید از ازل انجا بوده و من ندیده بودمش! آنقدر خمار کام گرفتن از لبان سرخش هستم که نمی فهمم چگونه لباس از تنش به در می آورم. سرانگشتانم را (که می لرزد از ترس) با احتیاط روی پوست نازک و سفیدش می کشم . آنقدر پیوندهای تنش ترد است که می ترسم با کمی فشار امحاءش بیرون بریزد!
من در زیر و فرارفت زنده وار آن که خواهشی پرتپش در هر موج بی تاب اش گردن می کشد مایه ی آسایش و زندگی خود را بازیافته ام. همه چیز زنده گی را به دل خواه خویش به دست آورده ام
از اولین دیدار تا به امروز حتی یک کلمه حرف از لبان پرشهوتش خارج نشده اما من خوب می فهممش. تک تک رگ و پی هایش را می شناسم . به چشمانش که نگاه میکنم تا عمق وجودش را چون شعری می خوانم.می دانم چه می خواهد. لب بر لبانش می گذارم و می گذارم واردم بشود.از لبانش که دود میگیرم چنان نشئه وجودش میشوم که ژنهای افکارم متحیرانه در باالعجب حضورش متمرکز میشود.بوی تندش که بینی ام را پر میکند چون دود در کشاکش تنگ لحظات رخوتناک هم آغوشیش می رقصاندم. مستاصل میشوم هربار که در عین سیرابی از کام عشقش تشنه تر میشوم و باز هم و باز هم و بازهم…هربار که می بوسمش ترس کاستی ناپذیر اتمامش آزارم میدهد. چنان ظریف است که یک سر در دستانم جا میگیرد بی کم و کاست. در پیچش تنش میبینم که میگوید:
من همین توفان ام. من همین غریوم. من همین دریای آشوب ام که آتش صدهزار خواهش زنده در هر موج بی تاب اش شعله میزند!
خواهش متضرعی در صدایم می گرید. فریادهایم دیگر به پچپچه ای مایوس و مضطرب مبدل گشته است. هربار که لبانش را بر لبانم میگذارد ناخوداگاه با خود میگویم لیلی چندین مرد مجنون بوده است ایا؟ بسیار خیالی سخیفانه است اگر بپندارم چنین ظرافت و شهوتی تنها منحصر به من باشد! باشد که هزاران مجنون کام دل خود را از او گرفته باشند . باشد که هرگز اسیر افکار مضحکانه انحصار نشود. باشد که بی بندوباری تخفیف ناپذیرو عظیمش همه را بلرزاند و حقارت همه را یادآور شود.
خوب که کام دل میگیرم از وجودش اگر در روشنایی روز هم خواب شده باشیم بی رحمانه پرتابش میکنم بیرون بی آنکه حتی ذره ای ککم بگزد ! اما اگر تاریکی شب لحظات ما را پناه بوده باشد آخر کار زیر انگشتانم لهش میکنم!!! اما فردا و فرداها بازهم به سویش خواهم شتافت و بازهم (بی آنکه به یاد شبهای قبل بوده باشد) چونان معشوقی اساطیری ارضایم میکند…
زهرا گفت،
اکتبر 9, 2010 در 13:01
متنتون ناخودآگاه منو به ياد شعر گناه فروغ انداخت:
«گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش!»
ونازمتنتون آشقتگي فراموش شده ناشي از اين شعر رو درمن زنده کرد:
«ای حلقهوار
جسم من از كدام سو
محصور میشود
بالا فريضههای جنون
پائين غريزههای خون.»
!
sepid گفت،
اکتبر 11, 2010 در 20:55
cheghad por soozo godAz !!!!
akhgaresorkh گفت،
اکتبر 13, 2010 در 20:03
sigar misozone dg… che mishe kard joz sokhtan
زهرا گفت،
اکتبر 12, 2010 در 09:00
توعمرم سوتي به اين خفني نداده بودم!
akhgaresorkh گفت،
اکتبر 13, 2010 در 20:02
pish miyad
farzad گفت،
اکتبر 13, 2010 در 12:49
سلام. خب برادر من بکش اینا و خیال همه را هم راحت کن. چیه این متن آدما گیج و ویج کردی رفته؟
ببین من یک شعار دارم اونم اینه: هیچی دولا دولا نمیشه از جمله سیگار.
akhgaresorkh گفت،
اکتبر 13, 2010 در 20:01
karet doroste nemate aziz
redfreedom1 گفت،
اکتبر 14, 2010 در 19:12
تبریک میگم!
در کل
آی سودا گفت،
اکتبر 18, 2010 در 17:01
سیگار اینقد لذت داره؟
akhgaresorkh گفت،
اکتبر 20, 2010 در 13:04
مسلما من نميتونم حس خودم از سيگار کشيدن رو براي شما توصيف کنم و مسلما اين حس براي شما قابل درک نيست. اما من لذت ميبرم از سيگار کشيدن
رضا بابامحمدی گفت،
اکتبر 26, 2010 در 14:19
درود
زنده باد سیگار و سیگاری…
عشق میکنیم با لب هاش ولی مال ما سفید است و رژ زدن نیاموخته لامذهب…!
کلبه ای ساخته ام تا در حد خودزندگی کنم و حرفهایم را گویم با همسایگانم. همسایگی کنید خوشحالم کرده اید…
بدرود
akhgaresorkh گفت،
اکتبر 26, 2010 در 20:07
با اجازت لینکت میکنم ای دوست نادیده سیگاری
بهار گفت،
اکتبر 28, 2010 در 22:43
باید بگم که بی نظیر بود
البته از نظربدآموزی برای کشیدن سیگار مورد داره
سعی کنید کمتر سیگار بکشید هر چند می فهمم که با این کار فشاری که روتون هست کمتر می شه
یه کم ویکتور خارا گوش بدین در وقت نیاز شدید به سیگار صداش واقعا ارام بخشه البته از نظر من و فکر میکنم که خوب باشه و امیدوارم که نتیجه ی عکس نده!!
بهار گفت،
اکتبر 29, 2010 در 12:26
فکر می کنم فوق العاده بود..
از نقطه نظر بدآموزی سیگار کشیدن مورد داره!!
بهتره که کمتر سیگار بکشید هر چند احساس می کنم با این کارفشاری که روتون هست کمتر میشه ولی همیشه راه سومی هست..
میتونین ویکتور خارا گوش بدین البته امیدوارم نتیجه ی عکس نده!